یک
داستان غم انگیز
جورج
شفیلد(۱): از داستان نویسان معاصر انگلیس است. او داستانهای
کوتاه زیادی دارد که بیشتر آنها در قالب طرحی ساده و با تمرکز
بر یک موقعیت واحد، انسان را در حیات اجتماعیاش مورد مطالعه
قرار میدهد. شفیلد جزء آن دسته از نویسندگانی است که به شدت
تحت تاثیر نظریهی روانشناسی آلبرت الیس(۲) قرار دارد. به این
معنا که جهت تفکر و عمل فرد را تابع محیط خانواده و فرهنگی
میداند که فرد در آن رشد کرده است. الیس معتقد است که انسان
آمادگی ذاتی شدیدی برای تفکر غیر منطقی دارد. به نظر او
انسانها به وسیلهی اشیاء بر آشفته نمیشوند، بلکه نگرشی که
نسبت به امور پیدا میکنند، آنها را برآشفته میکند (۳) و
تمامی مشکلات عاطفی، از تفکرات موهوم سرچشمه میگیرد.
" یک
داستان غم انگیز" یکی از داستانهای خوب جورج شفیلد است. در
این داستانک (٤) به خوبی نشان داده میشود که فشار والدین و
اجتماع، چگونه فرد را در جهت پذیرش باورهای غیر منتطقی و در
نتیجه احساس ناکامی و انزوا رهنمون میسازد.
آگوستوس پوک وستیل، همان گونه که در رتختخوابش خوابیده بود، به
مرد متشخصی که هنگام خواب او، پنهانی وارد اتاق شده بود، لبخند
زد و گفت: " شما باید دکترباشید!... لطف کردید که آمدید. ولی
میترسم که نتوانید به من کمک کنید. هر چند حالا که این جا
هستید، به طور خیلی خلاصه برایتان میگویم که چه اتفاقی افتاده
است! میدانید... من یک هنرمندم. طرح و تابلو می کشم..."
-
ولی...
آگوستوس به تلخی خندید و گفت: " حتماً میخواهید بگوئید که
به داستان زندگی من علاقه مند نیستید! میدانم، شما هم یکی از
همان مردم بی عاطفه هستید. هیچ برایتان مهم نیست که مرد جوان
با استعدادی مجبور است که در اوج جوانیاش بستری شود و دیگر
هرگز از رختخواب بلند نشود!...ولی فکر میکنم که شما با
پادرمیانی یکی از« به اصطلاح» دوستانم به این جا آمدهاید تا
مرا از این قبر ساکت نجات دهید. پس من باید بیماریم را برایتان
توضیح دهم و تا من داستان زندگیام را برایتان نگویم شما
بیماری من را نخواهید فهمید..."
-
ولی...
-
گوش کنید من خیلی خوب تربیت شدم. به زودی معلوم شد که من یک
پسر بچهی عادی نیستم. در سن هفت سالگی به خاطر کشیدن یک
جانور، برندهی جایزهی نقاشی شدم، البته حقیقت این بود که من
میخواستم منظرهی غروب خورشید را بر فراز لندن نشان دهم! ولی
خوب بهتر است حقیقت را فراموش کنیم. پس از آن واقعهی پرشکوه،
پدر و مادرم که از داشتن فرزندی مثل من به خود میبالیدند،
مقدار زیادی مداد و کاغذ برایم فراهم کردند و مرا تحت تعلیم
بزرگترین استادان نقاشی قرار دادند در سن بیست یک سالگی کارم
را به عنوان نقاشی مردم شروع کردم و یازده تصویر از صورت خودم
کشیدم. ولی به نظر میآمد که کسی خواهان آنها نیست. اگر به
اتاق نشیمن بروید همهی آنها را میبینید که به طرز غم انگیزی
به دیوار آویخته شدهاند و به صندلی خالی که من دیگر هرگز روی
آن نخواهم نشست نگاه میکنند... نه! من دیگر آن جا نمینشینم
چون که اطمینان دارم که دیگر از تخت بلند نخواهم شد...
-
ولی...
-
هیچ کس نیامد که تصویرش را نقاشی کنم و من دیگر دل و دماغ آن
را نداشتم که از خودم نقاشی بکشم. شاید غیر ممکن به نظر برسد!
ولی حقیقت دارد. بعد از تمام شدن تصویر یازدهم، دیگر هیچ لذت
واقعی از این کار احساس نمیکردم و این ثابت میکند که آدم
میتواند حتی از آسمانیترین زیباییها هم خسه شود...
-
ولی...
-
ببخشید ممکن است اشاره کنم که طرز حرف زدن من خیلی یک نواخت
است. بگذارید من حرفم را تمام کنم و بعد هر چقدر دلتان خواست
«ولی» بگوئید... بالاخره از کشیدن تصویر مردم خسته شدم و به
نقاشی از مناظر ییلاقی روی آوردم. نهُ بار چشم انداز پنجرهی
پشتی و هفت بار چشم انداز پنجرهی جلویی را کشیدم. ولی فکر
میکنید توانستم هفت منظرهی پنجرهی جلویی یا نهُ منظرهی
پنجرهی پشتی را بفروشم؟ نه، نتوانستم. پول کمی برایم مانده
بود. به همین خاطر پس از یک درگیری شدید با وجدانم بالاخره
تصمیم گرفتم که روحم را فراموش کنم، و برای پول تابلو بکشم!
میخواستم از آن به بعد برای روزنامهها طرحهای فکاهی بگشم.
یادتان باشد که من کاملاً نا امید و تقریباً گرسنه بودم. پس
راجع به من خیلی بیرحمانه قضاوت نکنید...
-
ولی...
میدانم چه میخواهید بگوئید! همان حرفهای همیشگی «اگر من روح
یک هنرمند واقعی را داشتم حاضر بودم بمیرم و دست به چنین کاری
نزنم» ولی فراموش نکنید که زن و بچههایم داشتند برای تکهای
نان گریه میکردند، یعنی ممکن بود گریه کنند، البته اگر من زن
و بچهای داشتم!... اصلاً مگر تقصیر من بود که زن و بچه
نداشتم؟ هر روز سی یا چهل نقاشی فکاهی میکشیدم و برای
روزنامهها میفرستادم. اما به زودی فهمیدم که فروختن روح برای
پول چندان هم که به نظر میرسد آسان نیست. میخواهید باور کنید
یا نکنید! ولی من هیچ پول گیرم نیامد. تمام طرحهایم را پس
فرستادند!...
-
ولی...
-
شاید می خواهید بپرسید چرا آنها را پس فرستادند؟ جوابی برای
شما ندارم آنها را روی گربه آزمایش کردم. حتمن این اصطلاح را
شنیدهاید«آن قدر خنده دار است که گربه را هم میخنداند» من
این اصطلاح را بارها شنیده بودم. برای همین نقاشیها را در یک
ردیف چیدم و گذاشتم گربهای از مقابلشان رد شود. بیچاره گربه
آن قدر خندید که مریض شد! ولی در هر حال او از قبل مریض بود...
بعد از آن پائینتر و پائینتر رفتم دیگر داشتم غرق میشدم،
طراحی برای تبلیغات را امتحان کردم. لباسها، پیانو، بطریها،
زنان متشخص بلند قد با لبخندی احمقانه صدها نمونه از این
طرحها را برایشان فرستادم و همهی آن چه که دریافت کردم...
میدانید چه بود؟ یک یا دو نمونه بطری و یک نمونه کارت از جنس
پشم! منتظر بودم که حداقل روی یکی از نمونهها تصویر یک زن
بلند قد با لبخند احمقانه باشد، ولی خوب احتمالاً طرحهای من
در ادارهی پست گم شده بود...
-
ولی...
-
بنا بر این در این مبارزه تسلیم شدم. قلبم شکست. تصمیم گرفتم
به تختخواب بروم و دیگر هرگز از جایم بلند نشوم. شما
نمیتوانید به من کمکی بکنید دکتر! هیچ کدام از مهارتهای شما
به من کمکی نخواهند کرد من با تمام وجودم احساس میکنم که دیگر
هرگز از این تخت بلند نخواهم شد...
-
ولی من با تمام وجودم احساس میکنم که شما بلند خواهید شد.
مرد غریبه در حالی که با دقت آگوستوس پوک استیل را از روی تخت
بلند کرده روی قالی میگذاشت ادامه داد:
-
چون من از طرف مغازه آمدهام تخت را ببرم پول آن پرداخت نشده
است.
نوشتهی جورج شفیلد
ترجمهی چیستا یثربی
۱-
George
Sheffield
۲-
A.Ellis
متولد ۱۹۱۳ در
امریکا، روانشناس بالینی و بنیانگذار نظریهی درمان عقلایی-
عاطفی
۳-
نظزیههای مشاوره و روان درمانی (شفیع آبادی- ناصری)
٤-
داستانک )
short short story
( به نوعی داستان
کوتاه میگویند که اختصار و ایجاز آن از داستان کوتاه بیشتر
باشد و با شخصیت پردازی ماهرانه، نقطهی اوج آن خیلی زود فرا
برسد. عموماً داستانک پایانی تکان دهنده و غیر منتظره دارد.