صفحه نخست  - درباره ئه م روله داستان  - شعر  -  مقالات  -  متفرقه  - ترانه سرودها   - ازدیگران 

                                سفر عصمت

به صحن که رسید لرزید. از همان اول که راه افتاده بود، از همان شب بدبیاری که هم مشتری زیاد بود و هم خسته بود و ضعف داشت، تحمل نداشت، و بد حال شد، و بعد کار به دعوا کشید و کتک  خورد، و آخر، میان بغض و هق هق و سر درد سخت، فکر فرار و توبه به ذهنش رسید، لرزیده بود و شور و شوق زیارت، در انتظار، نفس گیر بود تا عاقبت رسید، و اکنون رسیده بود، و در صحن می‌لرزید. و روشنائیِ شفیع مطهر در قلبِ حفرهِ سیاهِ حرم بود. بی‌تاب بود. و از یاد برد که می‌خواست از کسی سئوال کند راه توبه کردن چیست. از صفه بالا رفت و بی اختیار در آستان حرم افتاد، و گریه کرد.

وقتی که سر برداشت چشمش به نور توی حرم خو گرفته بود؛ و هر چیز شسته بود، رُفته بود، و جز او نبود. انبوه مردمی که زیر رواق بلند در رفت و آمد بودند انگار خلوت او را بر هم نمی‌زدند. انگار هیچ کسی هرگز از آستانه تجاوز نکرده بود، هرگز نگاه به حد حرم نرفته بود، و مرقد پیوسته پاک مانده بود و از هر نفوذ دور، باکره. اکنون انگار او رسیده بود، و هر کس که بود جز او نبود، و او بود و ربط بلافصل با وجود، با محجری که مرکز حرمت بود. و می‌گریست.

در این به خود رسیدگی سال‌های پیش بی اعتبار بود انگار عمر دیگری بوده است. انگار برگشته بود به آغاز روزگار. اکنون رسیده بود به حالی که می‌دانست هرگز کسی به او عاشق نبوده است، هرگز به هیچ کس او عاشق نبوده است، و میله‌های سفت مُصقل را می‌فشرد. و بر چشم خود می‌مالید. لب روی میله‌ها گذاشت تا بوسه‌ی فشار دهنده تبدیل شد به یک مکیدن در حرص جذب هر چه خدائی بود.

"‌خواهر، زیارتت مأجور."

برگشت دید سید بالا بلند خوش سیما با ابروان پهن پیوسته، و گونه‌های سرخ و ریش مشکی و چشمان مخملی، با وقر و رحم در او نگاه می‌کند.

سید دوباره گفت " این گریه‌های تو مرواریده."

زن با دست روی چشم کشید، و از روی گونه اشک‌ها را برد، و مجذوب و مات به سید سلام کرد.

سید که زیر لب دعا می‌خواند، سنگین و با وقار به پائین به پشت دست، و مهر روی نگین عقیق انگشتر نگاه کرد و آهسته گفت" چادر سریده از سرت، خواهر."

و مهلت داد تا زن چادر دوباره روی سر بیاندازد. آن وقت گفت " بگذار صواب تو کامل بشه. بگذار یه زیارت جانانه در شأن ضامن آهو، در شأن گریه‌های دل سوخته‌ی خودت برات بخوانم." و شروع کرد به خواندن با صدای گرم و بم، با طمأنینه.

از لحظه‌ای که به درگاه صحن پا گذاشت دنیا گذشته بود و نه نامی، نه نقش صوتی، نه یادبود گذشته، و نه فکری برای آینده، هیچ، جز جذبه رسیدن، در ذهن او نبود. در سایه‌ی صدای سید دنیا دوباره بود. دنیای نفی یابودهای گذشته. شب‌های خانه رفت، و بوی عرق پرید، و آن لکه خون وحشتناک در انتهای درد دیگر نمانده بود. مستی نمانده بود و دل آشوب رفته بود. مردی که از نفس می‌رفت؛ مردی که سنگین بود؛ مردی که بوی پِهِن می‌داد؛ مردی که مردی او زیر حجم گرد باد کرده‌ی سفت شکم مانند برگ آخر پائیز بر کندهِ خراب پوک متروک مانده بود، و نفس می‌زد در آرزوی باطل لذت، و مردیش به زن نمی‌رسید؛ مردی که کارد لای تیغه کتفش نشسته بود و در را به ضرب یک لگد از هم شکست و تو آمد و فریاد زذ " عصمت!" و وقتی که مردک وامانده‌ای که رویش بود ترسیده و بدون آنکه بداند چه می‌کند برخاست از در گریخت، مرد روی او افتاد، خون آلود، دست خون آلود بر صورتش کشید، و لب روی گردنش مالید. و آورد روی پستان‌هایش، می‌نالید، و او گنگ مانده بود، و آن وقت تازه دید که تا دسته کارد در پشت مرد فرو رفته است، و از زخم کارد از پشت مرد خون ریخت روی پستان‌هاش، و او گنگ مانده بود، و آنگاه مرد مُرد. و او گنگ مانده بود. او زیر کشته خوابش یُرد.

عصمت. عصمت. عصمت.

زن زیر گریه زد. اوراد مرد زیارت خوان بوی گلاب داشت و گرم به گونه‌های زن می‌زد. زن بین ضریح و سید بود. زن چشم هم گذاشت، و در دل گفت، " ای امام، ببخش."

در پشت پنجره‌های ضریح گور بود. سید میان خواندن ادعیه گفت، " خداوند اجر گریه‌های ترا مرحمت کند، آمین، به حق حضرت حق، به حق حرمت این آستان مطهر."

زن گفت" یا خدا." و با سراندازش بر گونه‌ها کشید، فولاد را بوسید.

سید پرسید،" آداب آستانبوسی بلد هستی؟"

زن گفت"ها؟" و سر گرداند. سید چشمان مخملی نوازشگر نجیب داشت. در زیر قبه همهمه‌ی عجز و التماس بود، و مردم با ترس و گریه و امید در طواف حرم بودند.

سید سنگین و نرم گفت،" هر کاری قاعده دارد. باید آداب خاص زیارت بلد باشی. این بارگاه عزیزه. بلد هستی؟"

زن گفت" نه." و ترس داشت مبادا از او خلاف سر زده باشد.

" باید بلد باشی. چرا نپرسیدی؟"

زن در مانده گفت،" من... امروز تازه رسیده‌م. این دفعه اوله که زیارت میام."

" خدا قبول کنه. اهل کجا هستی؟"

" من... بدبخت... اهل هیچ کجا."

" نه. این حرف را نزن. تو اهل سعادتی. این گریه‌ها علامت پاکی قلبته. نذر داشتی؟"

" نه."

" ده! خوب، نذر کن. برای خودت، بچه‌هات. صدقه‌ای بده."

" بچه‌ام کجاس. من هیچ کس ندارم. تنهام."

" تنها؟ پس با کی اومدی؟"

" تنها."

" تنها خداس. زن تنها سفر نمی‌کنه. اون هم برای رسیدن به خدمت حضرت."

زن سر به زیر انداخت. و بعد گفت، " تنهام چکار کنم؟ تنهام." و آهسته گفت، " انگار یه هو خودش منو طلبید." و آرام بود و می‌دانست اکنون پناه آورده است. بوی گلاب می‌آمد.

سید به مهربانی گفت،" بختت بلنده که حضرت ترا طلبید."

نزدیکشان زنی که پشت به مرقد داشت خیره به زیر قبه نگاه می‌کرد. سید آهسته گفت،" حالا باید طواف کنی." و زن را به پیش راند و راه افتاد، و دعا می‌خواند. زن هم چنان که پنجره‌های ضریح را در چنگ می‌گرفت و رها می‌کرد، و رویش به مرقد بود، و از میان مردم دور ضریح رد می‌شد، می‌شنید که سید دعا می‌خواند. سید که پا به پای او می‌رفت، آهسته در میان دعا گفت، " تو مدیون حضرتی. بر ذمه‌ته. تلافی کن."

زن از نبش ضریح رد می‌شد. پرسید،" من ناقابلم، چه جور؟"

" در زیر سایه‌ی حضرت مجاور شو. در آستانه‌ش کلفتی فخره."

" باید چکار کنم؟"

" آدابش را خودم بهت تعلیم میدم. در زیر سایه حضرت، این جا زائرین میان. یه چند روز، یه روز یا دو روز،  مجاور میشن..." و از نبش رد شدند،"... جاجت دارند. محتاج دوخت و دوز و پرستارین. پس انداز می‌کنی، خرجت در میاد. دلت گرفت میائی حرم. هم کاسبی‌س هم ثواب و زیارت."

و از نبش بعد گذشتند. زن پرسید،" چکار کنم؟"

" پیش خودم بمون. خونه‌م، کلبه فقرا، همین پشته. در زیر سایه حضرت. یه چند تا خواهر دینی دیگرم هسن. زوار میان اونجا. زوار، طلاب، مؤمنین دیگه. حاجت دارن."

و از نبش آخر مرقد گذشت و حلقه طواف به هم آمد. سید گفت، " برای خدمت شرعی راحت هم - محرم میشی." و ایستاد.

زن ایستاد. در نرمی نوازش چشمان مخملی  نشان دعاهای مستجاب دید. دید آوارگی گذشت و غربت رسید. سید با مهربانی تعیین کننده‌ای می‌گفت " ترتیب کارها را خودم میدم."

نزدیکشان زنی کنار پنجره‌های ضریح می‌نالید.

بیرون که آمدند و رسیدند توی صحن ظهر بود و آواز پاک پر طنین مؤذن درلای بال زدن‌های کفترها می‌گفت " حی علی الفلاح."

 

ابراهیم گلستان

مهر 1345