صفحه‌ نخست  -  در باره‌ ئه‌م روله داستان  -  شعر -  مقالات  -  متفرقه  -  ترانه سرودها  - ازدیگران

                                      

 

آن که گفت "آری" ، آن که گفت " نه"!

 

 

یادمان نوزدهمین سالگرد به خون خفته‌گان

 قتل عام زندانیان سیاسی

تابستان سال ۱۳۶۷ در ایران

 

 

اثرات شکنجه‌ی روانی بر زندانیان

  

جعفر امیری اگوست ۲۰۰۷ دلفت - هلند

 

 

به عنوان مقدمه

 

خواننده‌ی گرامی،

 

مطلبی که پیش رو دارید متنِ کامل شده‌ی سخنان  و مطالبی است که از طرفِ من (جعفر امیری) در محلِ میزکتاب آمستردام به مناسبتِ " دهمین سالگردِ به خون خفته‌گان قتل عامِ زندانیانِ سیاسی" در ایران به طور نیمه کاره - به علت کمبود وقت - به جمع ارائه گردید. از آن جا که عده‌ای از شنوندگان در آن جلسه از من خواستند متن کامل سخنان و نوشته‌هایم را در اختیارشان قرار دهم، و من این قول را به آنان دادم؛ جزوه‌ی حاضر وفای به آن وعده است.

امیدوارم کمبودها و اشکالات آن را بر من ببخشید. (بخشی از مقدمه‌ی چاب اول)

باری در آستانه‌ی نوزدهمین سالگرد به خون خفتن آن یاران و عزیزان "کانون دانشجویان ایرانی - هلند" در تدارک برنامه‌ای به همین مناسبت در شهر دلفت بودند؛ که از من خواستند تا در رابطه با زندان، تجارب و کنکاش‌های خودم، مطالبی را بیان دارم. 

از آن جا که برخی موضوعات مطرح شده در ابتدای چاپ اول جزوه‌ مربوط به شرایط مشخص آن سال (۱۹۹۸) بود و برخی دیگر به نظرم لازم و ضروری نمی‌آمدند از متن اولیه حذف گردیدند.

اما بقیه‌ی متن در نگارش جدید جدای از برخی اصلاحات ادیتی عمدتن همان متن تنظیم شده‌ی قبلی می‌باشد.

امیدوارم ارائه‌ی مجدد این متن پس از چند سال مورد توجه‌تان قرار بگیرد و باز هم کمبودها و اشکالات آن را بر من ببخشید.

جعفر امیری

اگوست ۲۰۰۷ دلفت - هلند

 

(۱)

سخن‌ام را با:

 

درود به جانفشانان سر فراز راه آزادی،

آنان که جان بر کف نهادند و بوسه بر کاکل خورشید زدند،

دلیرانی که شب شکستند و نوید صبح رهائی دادند،

با عشق به زندگی نوین و سوسیالیزم به جاودانگی کمونیزم پیوستند؛ شروع می‌کنم.

می‌دانیم که، پدیده‌ی زندان، شکنجه، سرکوب، کشتار و. . . پدیده‌ای تازه و جدید نیست؛ اما آنچه که امروز مد نظر من است و بدان خواهم پرداخت موضوع شکنجه‌ی روانی به طور کلی و در زندان‌های جمهوری اسلامی به طور مشخص می‌باشد.

به نظرم این بررسی از دو جنبه قابل اهمیت است.

اول:

افشای چهره‌ی کریه و قساوت‌های ددمنشانه‌ی رژیم‌های توتالیتر و سرکوبگر، که همگی هم مدعی  دمکراسی، مذهبی و یا انسان دوستی هستند!!

دوم، که می‌توان آن را به دو بخش تقسیم کرد:

الف:

ارج گذاری بر انسان‌های شریف و نسل پرشوری است، که آن همه نامردمی و سختی‌ها را تاب نیاوردند و ارزش‌های نوینی در تاریخ معاصر ایران از خود به جای نهادند و برای ثبت در تاریخ به نسل بعد واگذار کردند.

ب:

درک نا رسائی‌ها، ضعف‌ها، کمبود‌ها و کج روی‌ها و در یک کلمه اشتباهات نیروهای رزمنده در این نبرد ستُرگ تاریخی، طرد تفکرات و گرایشات سازش‌کارانه و تبلیغ تسلیم طلبی از جانب آنان، کسب تجربه از آنچه در پشت سر گذاشته‌ایم برای بهتر دیدن آنچه در پیش رو داریم.

 

(۲)

بحث را با اشاره به قسمت‌هایی از اظهار نظرات و گفتگوی عده‌ای اهل نظر و متخصص در ایران شروع می‌کنم، که در یک میزگرد حول موضوع " بررسی اثرات فشار روانی بر زندانیان" تحت عنوان " آن که گفت "آری"، آن که گفت "نه" شرکت داشتند.

به دنبال اظهار عقیده‌ی عده‌ای دیگر صاحب نظر و چند تجربه را با شما در میان خواهم گذاشت.*

لازم به تذکر می‌بینم که شخصن هیچ گونه شناختی از شرکت کنندگان در میزگرد ندارم؛ در عین حالی که بسیاری از نظرات‌شان را معقول و قابل قبول می‌دانم.

قبل از وارد شدن به اظهار نظرات شرکت کنندگان در میزگرد.

" اما راستی شکنجه چیست؟"

این سئوالی است که هارموت اپتیچ در مقاله‌ی خود" روانشناسی شکنجه"** مطرح می‌کند و در جواب می‌نویسد:

" مجمع عمومی سازمان ملل متحد در اواخر سال ۱۹۷۵ این بیانیه را منتشر کرد: " شکنجه هر نوع عملی است که انجام آن فرد را به عمد دچار درد یا رنج شدید خواه جسمانی و خواه روانی می‌کند. شکنجه توسط یا به ابتکار یک مامور رسمی صورت می‌گیرد و منظور از آن کسب اطلاعات، یا گرفتن اقرار، و مجازات فرد به خاطر کاری است که انجام داده یا مشکوک به انجام دادن آن است. شکنجه شکل حاد و برنامه ریزی شده‌ی رفتار یا مجازاتی ظالمانه، غیر انسانی یا تحقیر آمیز است."

حال با طرح نظر دکتر باطبی بحث میزگرد را دنبال می‌کنیم.

دکتر باطبی در آغاز میزگرد و شروع صحبت‌های خود می‌گوید:

" من ترجیح می‌دهم به جای فشار روانی اصطلاح شکنجه‌ی روانی را به کار ببرم که برای مردم قابل فهم‌تر است."

ایشان با مطرح کردن این که شکنجه‌ی روانی در مقابل شکنجه‌ی جسمانی مطرح می‌شود و انواعی از شکنجه‌ی جسمانی را مثل: شلاق زدن، ناخن کشیدن، سوزاندن و ... را نام می‌برد، می‌گوید:

" در شکنجه‌ی جسمانی ممکن است فردی واقعن خیلی مقاوم باشد و حاضر باشد بمیرد و مطلبی را نگوید ولی در شکنجه‌ی روانی در اکثر موارد اصلن اختیار دست زندانی نیست یعنی با شیوه‌های علمی دست کاری‌هایی در ذهن می‌کنند که اختیار از زندانی سلب می‌شود."

 

(۳)

دکتر قاسم زاده:

دکتر قاسم زاده  ضمن بر شمردن شرایط بیرون از زندان و درون زندان اثراتِ شکنجه را در این دو شرایط توضیح می‌دهد و نشان می‌دهد که بسیاری از انسان‌ها در خارج از زندان هم دچار شکنجه‌ی روانی هستند ولی به علت دست رسی به برخی امکانات و داشتن ارتباط آسیبِ کمتری می‌بینند و بعد به نکته‌ی بسیار جالبی اشاره می‌کند. می‌گوید:

" در شکنجه‌ی روانی یک نوع حالتِ سلبِ هویت در فرد ایجاد می‌شود، زندانی دچار اختلال در سیستم حافظه و. . . می‌شود. ببینید، اصلن همین که فرد امکان رفتن به زندان را فرض کند دچار فشار روانی شده است و در نتیجه تحت شکنجه‌ی روانی است."

پس می‌بینیم وقتی مردم می‌گویند: رژیم جمهوری اسلامی، ایران را به یک زندان بزرگ تبدیل کرده است که مردم دائمن در آن تحتِ شکنجه قرار دارند، سخنی به اغراق و صرفن از سرِ مخالفت نیست؛ بلکه بیان یک حقیقت است.

چرا از بدو روی کار آمدن این رژیم ددمنش - حتا بنا بر آمار رسمی و غیر واقعی خودشان - مرتب به طور تصاعدی تعداد بیمارن روانی، سکته‌ها و نهایتن خود کشی روز به روز در ایران رو به افزایش است؟

کارگران، اساتید دانشگاه‌ها، پزشکان، معلمان، کارمندان، دانشجویان، دانش‌آموزان و . . . که هر روز برای شروع کار با نوعی عدم امنیتِ اجتماعی، شغلی، صنفی سیاسی و . . . مواجه هستند و هر روز شاهد این نا امنی برای خود و همکارانشان می‌باشند؛ چگونه می‌توانند کار خود را با دقت انجام بدهند و روز خود را با آرامش شب کنند؟ خیل بسیارِ دختران و پسرانِ جوانی که هر روز وقت بیرون رفتن از خانه قبل از هر چیز ترسِ بازداشت و باز خواستِ گروه‌های فشار و گشت‌های خیابانی در دل‌شان می‌نشیند. مادران و پدران این جوانان از لحظه‌ای که فرزندانِ‌شان از خانه بیرون می‌روند تا وقتی که برمی‌گردند، دل در دل‌شان نمانده و در یک اظطراب دائمی و فرساینده قرار دارند. با منطق فوق اینان دائمن تحتِ فشار روانی هستند؛ یعنی شکنجه‌ی روانی می‌شوند.

دکتر عشایری:

دکتر عشایری بحث را از زاویه‌ی دیگری دنبال می‌کند و با ذکرِ نمونه‌ای از زندان آلمان می‌گوید:

" وقتی اعضای گروه "بادر ماینهوف" در زندان اشتراوس بودند سئوال این بود که آیا آن جا شکنجه می‌شوند یا نه؟ دولت آلمان دلایلی آورد که این‌ها مطلقن شکنجه نمی‌شوند. تلویزیون نشان داد آن‌ها در اطاق‌های تمیز زندانی بودند و از لحاظ تغذیه شرایطِ کاملن خوبی داشتند. اما وقتی آقای ژان پل ساتر را دعوت کردند تا از فرانسه برود و زندان را باز دید کند وی در تلویزیون گفت: شکنجه‌ی بدنی وجود ندارد ولی شکنجه‌ی روانی هست و توضیح داد: کسی که زندان می‌رود همان طور که به تغذیه نیاز دارد و طبق حقوقِ بشر غذا باید به او بدهند یک نیازِ ضروری دیگر نیز دارد و آن اطلاعات است.

(٤)

متاسفانه در کشور ما زندانی سیاسی همواره در چنان مضیقه‌ی اطلاعاتی قرار داشته و دارد که حتا گاهن برای اطلاع یافتن از اخبار معمولی و در اختیار داشتن رادیو و روزنامه‌ی دولتی باید دست به اعتصاب غذا بزند.

آقای ژان پل ساتر تاکید می‌کند که: " اطلاعات سیاسی در زندان‌ها را نباید عام گرفت مخصوصن این جا تغذیه‌ی اطلاعاتی مهم است و اگر زندانی از این جهت در مضیقه قرار گیرد تحتِ شکنجه‌ی روانی است."

دکتر عشایری در ادامه‌ی بحث خود می‌گوید:

" یکی از روش‌های محرومیت، حسی است. از محرومیتِ شنوائی شروع می‌کنیم. یک بار من و عده‌ای از دانش‌جویانم در اطاقی که هیچ گونه صوت وجود ندارد (Silent-Kammer) نشستیم و به صورتِ آزمایشی فقط ۹۰ دقیقه حسِ شنوائی را کاملن محدود کردیم. بعد از نود دقیقه همه دچار توهم شنوائی که یک فرایند بسیار بیمار گونه‌ی روانشناختی است شدیم.

ببینید سیستم چقدر به هم می‌خورد. حالا بیائیم محرومیتِ بینائی و توهم ناشی از آن را هم به آن اضافه کنیم. از طرف دیگر اطلاعات مهمی را که بار معنائی هیجانی دارند محدود کنیم، در این حالت سیستم می‌تواند طوری به هم بریزد که بعدن حافظه‌ی این فرد کاملن مختل شود. و در این صورت می‌توان از او سوء استفاده کرد."

دکتر عشایری به تجربیات پالوف اشاره می‌کند و از جمله مطرح می‌کند:

 " پالوف می‌گوید: کسی که درون گراست وقتی به زندان بیفتد نیاز ضروری به پردازش اطلاعات بیرونی ندارد. وی می‌تواند اطلاعات را در درون بچرخاند و دیرتر آسیب ببیند. ولی آن که برون گراست نیاز بسیار ضروری به اطلاعات خاص دارد. اگر اطلاعات در دسترس‌اش نباشد تخریب می‌شود."

می‌بینید؟ دژخیمان و شکنجه‌گران جمهوری اسلامی انگار همه از شاگردان ممتاز پاولوف بوده‌اند!! یعنی از بُعد منفی از درس‌ها و تجارب او در زندان‌های وحشت زای خود به خوبی استفاده کرده‌اند.

بازجوها و شکنجه‌گران جمهوری اسلامی دقیقن به روش‌های علمی شکنجه تسلط کامل دارند. آنان زندانی را به انحاء مختلف تحتِ نظر قرار می‌دهند تا به اعماق شخصیت او پی‌ببرند، تا نقطه‌ی ضعف و قوت را در زندانی کشف کنند و از آن طریق به ابزار مورد نیاز خویش دست یابند و همان را زمینه‌ی فروپاشی و در هم شکستن زندانی قرار دهند.

حال این که در مواردی بازجوها و شکنجه‌گران جمهوری اسلامی دست به اقداماتِ وحشیانه‌ای زده‌اند، که نه تنها با هیچ روش علمی شکنجه هم خوانی نداشته بلکه با هیچ عقل و منطقی هم قابل درک نیست، این دیگر برمی‌گردد به این که به قول یکی از رفقایم: این رژیم چه چیزش عادی و معمولی است؟ چه چیزش "به آدم رفته"!! که شکنجه کردن‌اش رفته باشد!!

(۵)

درد اگر برای زندانی وحشت زا و نفرت انگیز است. شاهد درد بودن برای شکنجه‌گر جمهوری اسلامی لذت بخش است و ثواب دارد.

هارموت به نقل از الین اسکاری (Elain Scari)  در تک نگاری عالی او در رابطه با "بدن در درد" می‌نویسد:

"هنگامی که مته‌ی دندانپزشک در ابدیت لحظه‌ها با عصب لخت تماس می‌یابد، نام فرزند و چهری دوست‌ام از ذهن‌ام پاک می‌شود."

اسدالله لاجوردی وقتی کله‌ی سحر پا می‌شد که دو رکعت نماز صبح را به کمر بزند، بعد از وضو کابل را بر می‌داشت آنرا با عصبِ پای لخت زندانی یا گرده‌اش آشنا می‌کرد، فریادِ از درد و خشم زندانی که ای بسا نام خودش هم از یادش می‌برد؛ به او آرامش می‌داد که اینک با خلوص نیت سر به سجده‌ی معبود بگذارد، شکر نعمت‌اش به جای آرد و ثوابی عظیم برای آخرت اندوزد.

در رابطه با درد و دندان باز جائی برای توجیح وجود دارد، سوای امید به بهبودی، همدلی و دلداری دندانپزشک شخصیت شخص را نگه می‌دارد.

هارمت از اسکاری وضعیتی را در زیر توضیح می‌دهد که خیلی بدتر است:

" برای گردش عصرانه از خانه به پارکی می‌روم و ناگهان موردِ حمله‌ی سه اوباش قرار می‌گیرم و به زمین می‌افتم. در این جا هم تجربه‌ی شوک مانند یک دردِ شدیدِ جسمانی وجود دارد. بعلاوه عمل خشنونت آمیزِ یک یا چند نفر، موجب احساس شرم و حقارتِ عاجزانه‌ای می‌شود. این حمله که بیش از هر چیز تحقیر کننده است، به شناختی که همواره از خود به عنوان یک انسانِ مستقل داشته‌ایم، لطمه می‌زند. بدین ترتیب، نیرویی تجزیه کننده ایجاد می‌شود که به حس احترام فرد نسبت به خودش آسیب می‌رساند و موجب می‌شود که هویت وی به عنوان فردی بالغ، در خطر نیستی قرار گیرد."

بگذارید خاطره‌ای را برایتان تعریف کنم. یکی  دیگر از روش‌های شکنجه‌ دست گذاشتن روی مسائل خانوادگی، اخلاقی و عاطفی زندانی است.

شنیده‌ام یکی از بازجویان شکنجه‌گرِ ساواک آریامهری یک روز رزمنده‌ی دلیر رفیق اسماعیل عابدی ***را به اطاق شکنجه می‌برد و به او می‌گوید: " شلوارت را در بیاور" اسماعیل که بسیاری از روش‌های ساواک و آن بازجو را می‌شناسد؛ شورت و شلوار را هر دو با هم پائین می‌کشد؛ بازجو به شدت عصبانی می‌شود و با فحش و ناسزا او را از اطاق بیرون می‌کند. حال اگر رفیق اسماعیل شلوار را در می‌آورد، بعد نوبت شورت می‌رسید  اگر در مقابل در آوردن شورت مقاومت می‌کرد یا تعصب به خرج می‌داد، باز جو به راحتی دست از سرش برنمی‌داشت. در عوض رفیق اسماعیل در مقابل فحش‌های رکیک به اعضای خانواده‌ و مادرش بسیار حساسیت داشت. از این رو هر کس جرئت می‌کرد به

(۶)

او فحش خواهر و مادر بدهد دهان‌اش با مشت‌های ورزیده‌ی اسماعیل طرف بود، به همین دلیل کم نبودند پاسبان‌ها و ساواکی‌هائی که از اسماعیل حسابی کتک خورده بودند. البته خودش هم به همین دلیل طی مدت سه سال حبس، بدترین زندان‌ها و بندها را با بدترین شکنجه‌ها و سختی‌ها به سر برد. یادش گرامی باد.

نمونه‌ی دیگر رفیقی بود **** که با خود من در یک بند با هم زندانی بودیم؛ او به نظافت و بهداشت حساسیت زیادی پیدا کرده بود یا داشت، یک بار به خاطر بگو مگویی که با رئیس زندان داشت و حق هم کاملن با او بود، رئیس زندان او را به سلول انفرادی فرستاد. چند روز اول را بدون مشکل می گذراند؛ بعد یک زندانی عادی معتاد را از بند شهربانی با او هم سلول می‌کنند. طولی نکشید که او به بند برگشت. ساکت و سر به زیر شده بود.  وقتی علت را از او پرسیدم گفت: "به رئیس زندان گفتم حاضرم بیایم جلو جمع از شما عذر خواهی کنم." گفتم: ولی حق با تو بود. گفت: " آری، اما آن جا شرایط بسیار سختی بود." آن روز دیگر چیزی از او نپرسیدم  با او بحث نکردم. بعدن شنیدم هم سلولی‌اش با پشت ناخن شپش می‌کشته و بدون این که دست‌اش را بشوید موقع غذا خوردن با هم، هم کاسه می‌شدند.

رفیق دیگری خودش برایم تعریف کرد. اشتباه نکنم از حسینی  یکی از شکنجه‌گران معروف ساواک می‌گفت:

" یک روز با پای زخمی و چشم بسته در اطاق بازجوئی کنار دیوار نشسته بودم؛ صدای حسینی را شنیدم که داشت به طرف من می‌آمد از زیر چشم بند فقط پاهایش را می‌دیدم، فکر کردم می‌خواهد پاهایم را لگد کند، کاری که عمومن می‌کرد، در حالی که داشت به من نزدیک می شد، به اسم کوچک و با لحنی دوستانه پرسید:

" فلانی از این می‌خوری؟"

من که چیزی را نمی‌دیدم و نمی‌دانستم امروز از این بازی چه منظوری دارد، گفتم: نمی‌دانم، نمی‌دانم اون چیه؟ حالا کاملن بالای سرم  رسیده بود. قدری پاهایم را جمع کردم. گفت: " نترس امروز با پات کاری ندارم، یکی دیگر از بازجوها او هم با لودگی و خنده گفت: " حالا ندید، هر چه هست، شانسی بگو می‌خوری یا نه؟ همه با هم آهسته و جلف خندیدن؛ فهمیدم باز قصد دست انداختن و مسخره بازی دارند. هیچی نگفتم. دوباره صدای حسینی بود گفت: " عیب نداره سرپوش‌ات را بزن بالا ولی فقط جلو رویت را نگاه کن و بگو می‌خوری یا نه؟

وقتی سرپوش‌ام را کنار زدم، آلت تناسلی‌اش مقابل صورت‌ام بود. یک دفعه صدای انفجار خنده‌شان در اطاق ترکید؛ حسینی در حالی که ریسه می رفت گفت: " بکش سرت" و با هرزگی و بی شرمی پرسید: " حالا که دیدی می‌خوری یا نه؟"

هارموت در بخشی دیگر از مقاله‌ی خود بازتاب و شخصیت شکنجه‌گر را ارزیابی کرده و موضوع شکنجه‌ی زندانی را برای اقرار با اشاره به دیدگاه عفو بین‌الملل می‌نویسد:

(۷)

" همان گونه که سازمان عفو بین‌الملل خاطر نشان می‌سازد. شکنجه از نقطه نظر اطلاعاتی، یک " شیوه‌ی غیر موثر" است. جستجوی اطلاعات، گاه اهمیت دارد، ولی آن چه در هر شرایطی مورد علاقه‌ی بازجوهاست، قدرتِ نمایش به منظور خُرد کردن زندانی است. به همین دلیل زندانی باید " آن چه را که می‌داند بر ملا سازد"، " از یک دندگی دست بردارد و بالاخره کوتاه بیاید".

هنگامی که زندانی زیرِ " اقرارنامه‌ی" خود را امضاء می‌کند به حکومت سوگند وفاداری یاد کرده و گواهی می‌کند که با وی " خوش رفتاری شده است" در طولِ زندگی آینده‌اش دستخوش نفرتِ از خویش می‌شود. وی دیگر یک انسانِ درهم شکسته است."

عاقبت هم فردِ شکنجه شده را که تسلیم و در هم شکسته شده است همان چیزی می‌بیند که شکنجه‌گر قصد داشت از او بسازد.

توصیف بتلهایم از شخصِ خُرد و شکسته شده بسیار غم انگیز است. او می‌گوید:

" از نگاه بی‌رمق زندانی، از حالتِ سکون در صورت‌اش و از پا کشیدن‌اش بر روی زمین به هنگام راه رفتن، مشهود بود که زندانی به این مرحله‌ی پایانی نزدیک می‌شود."

دکتر نجل رحیم:

دکتر نجل رحیم با اشاره به این که در موردِ شکنجه‌ی جسمانی شما می‌توانید علائم شکنجه را بر بدنِ شخص مشاهده کنید. علائم شکنجه‌ی روانی را چنین توصیف می‌کند:

" یعنی چیزی را که شکنجه‌گرهای جدید نمی‌دانند این است که چطور کسی که تا دیروز تفکرش چیز دیگری بوده، وقتی امروز به تلویزیون می‌آید می‌بینیم اصلن ۱۸۰ درجه به این طرف کشیده شده است. این خود بزرگترین گواه برای شکنجه است."

به راستی جالب است، زندانی تا وقتی که آزاد بوده است تا وقتی که امکان مطالعه، تحقیق و بحث و گفتگو با دیگران را داشته تغییری در فکر و اندیشه‌اش صورت نگرفته است؛ هر انسان عاقلی می‌داند که این شخص، جدای از درجه‌ی مُحکم یا سست بودن‌اش در اعتقاداتِ خود، دل بخواهانه و آزاد دست از اعتقادات خود برنداشته و داطلبانه به تلویزیون نیامده است.

دکتر نجل رحیم ادامه می‌دهد:

" این برای ما مثل روز روشن است افرادی که عمومن پای بند یک ایدئولوژی بوده‌اند، بر اثر شکنجه بعد از چند هفته زندان پشتِ تلویزیون بیایند و بگویند اصلن تمام آن چیزی را

(۸)

که ما از اول تا آخرِ عمرمان فکر می‌کردیم اشتباه بوده است! خوب یک آدم عاقل حتمن شک می‌کند که این نمی‌تواند حقیقت داشته باشد."

حالا بد نیست نگاهی به قوانینِ حاکمان بر رادیو و تلویزیون بیندازیم، آن هم در زمانی که منتظری و بهشتی و یزدی و مشکینی و . . . در کنار هم بودند. روی تصویب یک اصل از قانون اساسی در رابطه با شکنجه مکث می‌کنیم.

جلسه‌ی سی‌ام مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی.

رئیس ( آیت‌الله منتظری) - اصل ٤۲ را قرائت می‌کنم:

اصل ٤۲ - شکنجه به هر نحو برای گرفتن اقرار یا کسبِ اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگند فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل طبقِ قانون مجازات می‌شود.

علاوه بر کسانی که در بالا نام بردم، اکرمی، بشارت، ربانی شیرازی و مکارم شیرازی در رابطه با تصویبِ این اصل نظر می‌دهند و نهایتن اصلِ ٤۲ - با تغییراتی بدینگونه از طرفِ رئیس قرائت می‌شود:

" هر گونه شکنجه برای گرفتنِ اقرار یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبارِ شخص به شهادت، اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادتی و اقرار و سوگند فاقدِ ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل طبقِ قانون مجازات می‌شود."

نتیجه‌ی اخذ رای به شرح زیر اعلام شد:

رئیس: عده‌ی حاضر در جلسه ۶۲ نفر، تعدادِ آرا ۶۲ رای، موافق ۵۰ نفر، مخالف هیچ، ممتنع ۱۲ نفر. بنا بر این اصل تصویب شد. حضار سه مرتبه تکبیر می‌گویند.

خُب این از تصویبِ اصل. حالا اول نظری کوتاه از آقای منتظری را برایتان می‌خوان‌ام:

" تعزیر اسلامی با شکنجه به منظور اعتراف تفاوت بنیادی دارد."

یعنی ایشان با حداقل کتک زدن و خیلی واضح با شکنجه‌ی جسمانی به طریق اسلامی به هر دلیلی موافق هستند؛ پر واضح است که نیازی به آوردن دلیل برای موافق بودنِ آیت‌الله با شکنجه‌ی روانی خود به خود منتفی است. چرا؟ زیرا همین که کسی بداند در جامعه‌ای زندگی می‌کند که ممکن است روزی زندانی شود و در زندان حتا به روش اسلامی آقای منتظری " تعزیر" می‌شود تحتِ شکنجه‌ی روانی قرار دارد.

دوم نقل قولی است از آیت‌الله خزعلی؛ که در سخنرانی خود در سبزوار سال ۶۰ به مناسبتِ هفته‌ی وحدت ایراد نموده‌اند، و در راه مجاهد به مدیر مسئولی آقای لطف‌الله میثمی چاپ می‌شود.

(۹)

آیت‌الله خزعلی:

" البته نظر من در قانونِ اساسی گفته شه است، ۲٤ ساعت بیشتر نباید نگه داشت و متهم تا متهم است شکنجه نشود، سیلی نخورد. قانون اساسی هم گفته، قبول. ولی بیشترِ آن چه که ما گرفتیم در اوین، اگر امشب تا ۲٤ ساعت نگهش بداریم آقا بخورد و بخوابد، خُب این ۲٤ ساعت که نرفت رفقایش می‌فهمند گیر افتاده، اسحله‌ها را بر می‌دارند و جا به جا می‌کنند. همان شب اوینی‌ها او را مورد سئوال قرار می دهند تا رفقایس را گیر بیاورند. بر اثرِ همین سئوال ۸۰ هزار فشنگ را گیر می‌آورند. ما این‌ها را بگذاریم یک سیلی هم بهشان نزنیم؟ که این سیلی نخورد و بهشتی‌ها بروند؟ اما وقتی جرم معین شد دیگر نمی‌زنند".

پس می‌بینیم در جهموری اسلامی، قانونِ اساسی و اصل‌های پُر طمطراق‌ آن یعنی کشک، در واقع آن چه وجود دارد و عمل شده است و دارد پیش می‌رود نظر آقای خزعلی و به یک معنی منافع و حفظ نظام است. بگذریم از این که اخیرن پسر ارشد فرمانده‌ی سابق سپاه پاسداران محسن رضائی (دبیر فعلی شورای تشخیص مصلحت نظام). در مصاحبه‌ی خود انفجار دفترِ حزب جمهوری اسلامی را طرح خمینی - رفسنجانی اعلام می‌کند. اما جالب‌تر این جاست که جناب دکتر خاتمی هم که با شعار جامعه‌ی قانونمند و مدنی به میدان آمده‌اند، بعد از گذشتِ بیش از یک سال، نه تنها مسئولینی را که در پست و مسئولیت خود قانون شکنی کرده‌اند به بازخواست و دادگاه نکشانده است، بلکه آنان را دلسوزان و سربازان دلیر نظام و از مخلصانِ خدمت به اسلام می‌شناسد. توجه کنید به بیانیه‌ی خاتمی در رابطه با به هلاکت رسیدن لاجوردی. برای من و شما فکر می‌کنم موضوع کاملن روشن است و دیگر این گونه ترفندها و خیمه شب بازی‌ها برایمان مضحک‌تر از آن است که امروز من بخواهم بیش از این وقت شما و خودم را صرف آن کنم. مکث روی این مطلب صرفن از این زاویه است، که فرصت جالبی است برای کسانی که هنوز چشم امید از طرفی به استحاله شدن رژیم دارند و از طرف دیگر دلخوش‌اند به خاتمی‌ها و جامعه‌ی مدنی‌شان!!

برای هر چه روشن‌تر شدن مطلب و برای این نکته‌ی کوری باقی نماند که " شاید آقای خاتمی خبر ندارند" ابتدا یک بیوگرافی فشرده از آقای میثمی ( مدیر مسئول نشریه‌ی راه مجاهد) را برایتان می‌خوانم و در ادامه نظرات ایشان را در رابطه با زندان در نظامی که خود از طرفدارانش بوده و هست می‌آورم. مهندس میثمی:

" من در سال ٤۲ از دانشکده‌ی فنی فارغ‌التحصیل شدم و به خاطر فعالیت‌هایی که برای دادگاه مرحوم طالقانی و مهندس بازرگان و دکتر سحابی و کلن سرانِ نهضت آزادی می‌کردم در ۳۰ آذر ۱۳٤۲ دستگیر شدم و بعد از حدود ۷ ماه در تابستانِ ٤۲ آزاد شدم. دفعه‌ی دوم در شهریور ۱۳۵۰، هم راهِ مجاهدین دستگیر و به دو سال محکوم شدم و در شهریورِ ۵۲ آزاد گردیدم. در شبِ ۲۸ مردادِ ۵۳ مجددن دستگیر و به حبس ابد محکوم

(۱۰)

شدم. در آن سال به دلیل انفجار بمبِ دست ساز بینائی‌ چشمانم را از دست دادم. بعد از ۵ سال و نیم در ٤ آبانِ هم زمان با آقای طالقانی و منتظری آزاد شدم.

دفعه‌ی چهارم بعد از انقلاب بود در اواسط آبانِ سال ۱۳۶۱ باز داشت شدم."

آقای میثمی در پاسخ به این سئوال: (ماهنامه‌ی ایرانِ فردا شماره‌ی ٤۳ چاپ ایران خرداد ماه  ۱۳۷۷)  " شما تجربه‌ی زندان را در پیش و پس از انقلاب دارید، ارزیابی‌تان از این دو تجربه چیست؟" می‌گوید:

" زجری را که من در زندانِ پس از انقلاب کشیدم، در هیچ یک از زندان‌های گذشته‌ی دوره‌ی شاه نکشیدم ولی بروز نمی‌دادم. سلول شماره‌ی ۱۰ سلولی بود که سعیدِ محسن در آن بود و خودم هم در دوره‌ی شاه در این سلول بودم. اصلن سعی می‌کردم خاطراتم را بکشم که نتوانم آن را با این نظام مقایسه کنم. اگر چه خاطره کشی بدترین چیز است.

آقای میثمی بعد از این که شخصن به زندان می‌رود و تنها گوشه‌ای از حجم تاریکی در زندان‌های مخوفِ جمهوری اسلامی را می‌بینند می‌گوید:

" بعد از زندان به دیدارِ آقای منتظری رفتم. آن جا آقای منتظری به استبقال من آمدند. من دیدم یک مرجع بزرگ که قائم مقام رهبری است این طور با من برخورد می‌کند. خُب خوشحال شدم. ایشان از من پرسیدند، زندان چه خبر بود؟ گفتم یک زنِ آبستن را می‌زدند و می‌گفتند به بچه‌ات رحم کن، گفت تو کجا بودی؟ گفتم در انفرادی بودم. گفت پس کجایش را دیدی! یعنی ایشان این قدر از مسائل زندان مطلع یود که به من گفت تو کجایش را دیده‌ای! من هم می‌خواستم ایشان را زیاد ناراحت نکنم و خیلی چیزها را که آن جا دیده بودم نگفتم.

اکنون که نزدیک به پانزده سال است از دیدارِ آقای میثمی و منتظری می‌گذرد و حتمن هم آقای منتظری خیلی بیشتر از مسائل زندان‌ها مطلع شده‌اند و نظرات آقای میثمی هم در مجلات داخل کشور درج می‌شوند، و حتمن هم آقای خاتمی هم آن‌ها را می‌خوانند. با این همه می‌بینیم آقای خاتمی از قصاب و جلاد اوین یعنی لاجوردی آدم کش آنگونه یاد می‌کند.

جدای از این‌ها شما توجه کنید؛ وقتی درمملکتی هر شهروندی نقض قانون می‌کند او را طبق قوانین آن کشور محاکمه و مجازات می‌کنند. اما وقتی مجریان قانون، قانون شکن می‌شوند و اصلن خود حکومت قوانین خودش را زیر پا می‌گذارد؛ علاوه بر این که اساسن مشروعیت ظاهری خود را از دست می‌دهند. در واقع امر اما نوعی ایجاد رعب و وحشت را در جامعه به وجود می‌آورند. این امر بخصوص در زندان‌های رژیم جمهوری اسلامی دقیقن به عنوان نوعی از عدم امنیت مطلق و یک عامل مؤثر شکنجه‌ی روانی عمل کرده و می‌کند.

کم نبودند کسانی که از مصوباتِ قانونِ اساسی رژیم با خبر و مطلع بودند. اما کافی بود در

زندان آن را به شکنجه‌گران یاد آوری کنند. واویلا! مثلن کافی بود کسی بر زبان آورد که:

(۱۱)

در قانون اساسی شما اقرار به وسیله‌ی شکنجه ممنوع است. چرا شما می‌خواهید یا دارید به وسیله‌ی شکنجه از من اقرار بگیرید؟

نمونه‌ای را از "کتاب نقطه" داستانِ " پشت دیوارِ شب آلوده‌ی بند" از " رضا نومایه" نقل می‌کنم. وقتی از او می‌خواهند راجع به این سئوال: " نظر خود را درباره‌ی تعزیر شرعی و دادستانیِ انقلابِ مرکز بنویسید." او می‌نویسد: " تعزیر نام شرعی شکنجه است که در دادستانی انقلاب، بر خلاف اصول قانون اساسی ایران اعمال می‌شود." عکس‌العمل بازجو بدین گونه است:

" بسیار عالی، شکنجه، ها، هنوز ندیدی؟!

تخت را خالی کنید!"

"حاج آقا!"

" خالی کُن می‌گم، کار دارم زود، د یاالله دیگه!"

مادر جنده، شکنجه، ها؟

.........

" ... سرم تیر می‌کشید و صداها در سرم می‌پیچند، چشمانم را می‌بندم دیگر چیزی نمی‌فهمم.

چشمانم را که باز می‌کنم، روی تخت اصلی درمانگاه هستم پتوئی انداخته‌اند، و سرمی به دستم آویزان است."

این تنها یک نمونه‌ی کوچک است. آنان با این کار می‌خواهند به زندانی بفهمانند، او کاملن در دست و اختیار آن‌ها است هیچ پناهی ندارد و هیچ قانونی پشتیبان او نیست. قانون این است تو باید بشکنی!

دکتر قاسم زاده:

مروری از شکنجه‌های روانی و جسمانی می‌کند و می‌گوید:

" شکنجه را باید یک سیستم بدانیم، که در آن شکنجه شونده و شکنجه‌گر با هم نقش دارند. این نکته‌ی خیلی مهمی است که شما شیوه‌ها را که بررسی می‌کنید به این جا می‌رسید که به رغم پیچیدگی‌ها و ظرافت‌هایی که در طی تمام تاریخ برای اقدام به شکنجه‌ی جسمی و روانیِ افراد وجود داشته است. فلسفه‌ی شکنجه یکی است و آن عبارت است از: " من نه تو" خُب این به یک سیستم بر می‌گردد. کسی که معتقد است این فکر یا عمل نه تنها نباید در این سیستم باشد بلکه باید از آن هم پیشگیری شود. طبعن یک قسمت از این سیستم را باید به ضد خودش تبدیل کند.

هارموت اما بعد از بررسی انواع شکنجه‌ی روانیِ مستقیم بر روی افراد، نمونه‌ای دیگر نیز ارائه می‌دهد که آن شامل کسانی دیگر، از جمله، اعضای فامیلی فردِ زندانی را شامل می‌شود؛ و یک نمونه‌ی تکان دهنده را باز گو می‌کند:

(۱۲)

" مردی را پس از چندین روز شکنجه، نزد دختر کوچک‌اش می‌آورند و او را در مقابلِ این انتخاب قرار می‌دهند که " اقرار کند" یا شاهد تجاوز به دخترش باشد. چند جانبه بودنِ شکنجه از نظزِ تکنیکی و غنای نظری آن، تقریبن پایان ناپذیر می‌نماید. ولی در اصل، تمامی هدف این عملِ خشونت آمیزِ عجیب، بیش از هر چیز، کشتنِ آزادی است. و به این دلیل است که شکنجه با چند "مضمون" انگشت شمار - که به نحوی به آزادی مربوط می‌شود - طرح می‌شود. مضمونِ مرکزی‌ا‌یی که در بسیاری ار توصیف‌های مربوط به شکنجه حضور دارد."

دکتر عشایری:

به دنبال سخنان دکتر قاسم زاده می‌گوید:

" شکنجه از آن جا شروع می‌شود که فردی در کشوری که زاده شده و در آن زیسته است، احساس کند امکان دارد روزی از بدِ حادثه به زندان بیفتد. خودِ این شکنجه است منتها قطره قطره. ما تهاجم و خشونت را تنها در عمل نباید ببینیم. امکانِ بروز خشونت خودش خشونت است."

یعنی وقتی آقای یزدی رئیس قوه‌ی قضائیه و در مقام امام جمعه‌ی موقت تهران در نماز جمعه فریاد می‌زند:

" معنی آزادی این نیست که هر کس هر غلطی دل‌اش خواست بکند." عده‌ای را علیه مطبوعات و دگراندیشان می‌شوراند. او خودش یکی از مهاجمین و از خشن‌ترین افراد جامعه به حساب می‌آید.

هارموت باز هم به شکنجه‌گران می‌پرازد و با نقل قولی از گوگن می‌نویسد:

" این موجوداتِ غیرِ اجتماعی و علاقمند به خشونت - که زندگی‌شان از یک جنبشِ " قوی" سمت و سو می‌گیرد - با توصیفی مطابقت دارد که به عنوانِ نمونه، گوگن از نیروهای اس اس (SS ) بدست می‌دهد، که کوماندوی اردوگاه‌های کار اجباری بودند. در میانِ بسیاری افراد که رفتار بی‌رحمانه و رابطه‌ی جنسی لجام گسیخته‌شان در اردوگاه‌ها تائید شده است، تک و توکی هم " ایده‌آلیست" گمراه وجود داشت. بیشتر این افراد به محض آن که " ایمان" خود را از دست دادند، از کارشان در اس اس کناره گیری کردند یا به زندگی خود خاتمه دادند. گوگن این طور خلاصه می‌کند که اس اس‌ها به سایر " نیروهای نخبه"‌ی مشهور در تاریخ - گارد پرتوریان در رُم باستان، گروه‌های یورشِ چنگیزخان مغول و غیره - بسیار شبیه بودند."

نمی‌دانم اگر گوگن از اوضاع و شرایط زندان‌های جمهوری اسلامی و از اعمالِ خشونت بیش از حدِ شکنجه‌گران آن و شرعیاتِ تجاوز جنسی به دختران باکره قبل از به قتل رساند‌شان و کشتار زنان باردار و تیرباران جوانان خُردسال و کشتار لجام گسیخته و دسته جمعی زندانیان سیاسی و هم چنین نمایش‌های تلویزیونی و . . . خبر داشت آیا موردی در تاریخ پیدا می‌کرد که رفتار این حکومت و شکنجه‌گران‌اش را با آن مقایسه کند؟

(۱۳)

دکتر عشایری در ادامه‌ی سخنانِ خود مجددن به بحثِ عدم اطلاعات فردِ زندانی و شکنجه‌روانی ناشی از آن می‌پردازد و از تجربیاتِ دوران فاشیسم در آلمان می‌گوید:

" فردی در آلمان به زندان می‌رود. در نامه‌ای می‌نویسد. چیزی که از من گرفته شده است اطلاعات است. شکنجه‌ی روانی این است که به من نگویند می‌توانم ورزش کنم یا نه، به من نگویند با زنم می‌توانم صحبت کنم یا نه، عدم داشتن اطلاعات دقیق از آینده بدترین شکنجه است، زیرا انسان در آینده زندگی می‌کند. من اگربدانم از این در می‌توانم یک ساعت دیگر بروم، خیالم راحت است، ولی اگر ندانم، شکنجه است. پس در حقیقت خودِ این عدم اطلاع از آینده شکنجه است."

دکتر نجل رحیم:

ایشان در تکمیل بحثِ شرایط متفاوتِ بیرون و داخلِ زندان می‌گوید:

" روش‌هایی در دسترس فردی که در بیرون است وجود دارد که با آن می‌تواند شخصیتِ خودش را راست نگه دارد تا کلیتِ شخصیتی‌اش از هم نپاشد. ولی در زندان شرایطی وجود دارد که آن کلیتِ شخصیت را از هم متلاشی می‌کند و از بین می‌برد."

دکتر باطبی:

دکتر باطبی دنباله‌ی سخنانِ دکتر نجل رحیم را در ادادمه‌ی بحثِ دکتر عشایری و موضوع بی‌اطلاعی و اضطراب چنین بیان می‌دارد:

" اولن بسیاری از توقیف‌های سیاسی در شب و بعد از نیمه شب انجام می‌گیرد. همین رعب انگیز است. یعنی ساعتِ سه بعد از نیمه شب در می‌زنند، طرف را سراسیمه از رختخواب بیرون می‌کشند و به یک ماشین سیاه می‌برند، چشمهایش را هم می‌بندند. ثانین به کرات اتفاق افتاده است که زندانی هفته‌ها و حتا ماه‌ها نداند که اصلن برای چه او را گرفته‌اند." و در ادامه می‌گوید:

" یکی از راه‌های فروپاشی شخص ایجاد اضطراب دائم است."

او با اشاره به این نکته که: همه‌ی استادانی که این جا هستند در زمینه‌ی روان‌پزشکی و روان‌شناسی و عصب شناسی کار کرده‌اند عنصرِ اضطراب را یکی از مخرب‌ترین انواع و اقسام شکنجه‌ی روانی ارزیابی نموده که خود سر چشمه‌ی پیدایش و شروع اختلات روانی است." و می‌افزاید:

" هدف بازجو از به وجود آوردنِ این اضطرابِ دائم برای شخص این است که نرم‌اش کند تا وقتی که برای بازجوئی بعدی آمد، آن آدم قبلی نباشد. یعنی مقاومتِ او در اثرِ تنشی که با خودش دارد به طور طبیعی از بین برود. می‌توان اضطراب را به موتوری تشبیه کرد که با حداکثر قدرت کار می‌کند منتها چون از نیرویش استفاده نمی‌شود به تخریب خودش

 (٤۱)

می‌انجامد. شخصِ زندانی وقتی در معرض تهمتهایی قرار می‌گیرد که هیچ اطلاع دقیقی از آن ندارد و حرف‌هایی می‌شنود که در او ایجادِ شک می‌کند. با خود در یک جدال درونی قرار می‌گیرد."

دکتر باطبی در این مورد می‌گوید:

" گاهی در زندان حرف‌هایی و تهمتهایی زده می‌شود که ما هیچ راهی برای آزمایش و وارسی آن‌ها نداریم. در نتیجه کم‌کم ممکن است جاهایی آدم شک کند. حتا تحقیقات نشان داده که در مواردی حرف‌ها از بس تکرار شده است که هم بازجو و هم خود زندانی معتقد شده‌اند که آن‌ها درست‌اند در حالی که اصلن اتفاق نیفتاده است."

هارموت در رابطه با تفاوتِ شرایط و متفاوت بودنِ ظرفیتِ افراد در زیر شکنجه با اشاره به نظراتِ کسانی چون، م. برگمان M. Bergman 1982) (، سیگالSigal 1972 ) (، آرنت (Arnet 1976  ( و بتلهایم می‌نویسد:

" علی‌رغم این تفاوت‌ها، بهتر است که مسئله، در پرتو تجربه‌ی اردوگاه کار اجباری روشن شود؛ چرا که تجربه‌ی اردوگاه نوع واکنشِ انسان‌ها را در شرایط سخت، برملا می‌کند. به این ترتیب، همان گونه که م. برگمن تاکید می‌کند، صدماتِ جسمی و روانی اردوگاه کار اجباری را می‌توان چون الگویی برای مطالعه‌ی صدماتِ دیگر به کار بست. تجربه‌ی اردوگاه‌های کار اجباری نشان می‌دهد که انسان در تاثیر پذیری از محرک‌های خارجی و واکنش نسبت به آن‌ها ظرفیت محدودی دارند. بدین معنا که به قول سیگال درجه‌ی تغییر در شرایطِ خارجی - که موجد صدمات ((Trauma است - معادل هیچ تغییری در زمینه‌ی عمل کرد درون و روانی نیست. این مسله در سطح دیگری هم مطرح می‌شود. بتلهایم و حتا آرنت از زوایای مختلفی، نابودی در اردوگاه‌های نازی را، نه به عنوانِ آخرین فصل یهودی ستیزی بلکه بیشتر به مثابه اولین فصل بی‌تفاوتی کاملِ دولتی توتالیتر نسبت به ارزش‌های بشری و زندگی انسانی تلقی می‌کنند."

دکتر قاسم زاده یکی دیگر از عواملِ فروپاشی فردِ زندانی را معلق نگه داشتنِ او و بی‌خبری‌اش از مثلن روزهای ملاقات، روزهای حمام، رفتن به بند عمومی و . . . می‌داند ایشان می‌گوید:

" معلق نگه داشتن زندانی یکی از عواملِ جدی فروپاشی اوست. در این مورد کبوترِ اسکینر مثال خوبی است کبوتر اسکینر حالتی دارد که وقتی نوک می‌زند دانه به محلِ خاصی می‌آید. کبوتر دانه را می‌تواند کنترل کند و بر حسب شرایطی برای او قابلِ پیش بینی است.

اما وقتی آمدنِ دانه مستقل از نوک زدن می‌شود (فرض کنید هر چند ثانیه و به طورِ نا منظم و در حالی که مثلن کبوتر در حال چرخش بوده یک دانه بیاید) کبوتر دور خودش می‌چرخد و چرخش را ادامه می‌دهد.

کسانی که در این میزگرد شرکت کرده‌اند اکثرن بر این باورند که یکی دیگر از عواملِ

  (۱۵)

شکنجه‌ی روانی خودِ سلول انفرادی است، که علاوه بر بی‌اطلاعی و اضطرابِ دائم و نا منظم بودنِ زندگی و غیرِ قابلِ کنترل بودن‌اش از طرفِ او، خود به خود شخصِ زندانی را فرسوده می‌کند. دکتر عشایری نمونه‌ی آزمایشی را که عده‌ای محقق انجام داده‌اند این گونه باز گو می‌کند:

" محققان شیرهایی را که بازنشسته و پیر شدند به دو گروه تقسیم کردند: تعدادی از مجموعه‌ی حیوانات جدا شدند و گروهی نیز هم راه با سایرِ حیوانات به سر بردند. گروه اول سریعن مریض شدند و به تدریج مردند، اما گروه دوم زندگی خوبی داشتند. دانشمندان متوجه شدند گروه اول به دلیلِ فقدانِ اطلاعات و ارتباط با دیگران سریع‌تر مقاومت‌شان در هم شکسته شد و به سرعت ضعیف شدند."

ایشان در ادامه‌ی سخنانِ خود اعلام می‌دارند:

" نفسِ زندانِ انفرادی خود بالا‌ترین نوع شکنجه است." 

هارموت در پایانِ مقاله‌ی خود این پرسشِ اساسی را مطرح می‌کند که توسط بتلهایم تدوین شده است:

" چگونه در یک جامعه‌ی توتالیتر و سرکوبگر، فرد می‌تواند روان، و شاید زندگی خود را نجات دهد؟ توجه ما را به نقطه‌ی عطفی در کلیتِ انسانی‌مان جلب می‌کند. بتلهایم می‌نویسد: همان سازش اولیه با دولت توتالیتر کافیست تا در درازمدت، راه تسلیم و کمال هموار شود. ما از شقاوت و سادیسم، به مثابه چیزی غیر انسانی که هرگز نخواهیم پذیرفت و در آن شرکت نخواهیم کرد، بسیار راحت فاصله می‌گیریم. اما شقاوت و سادیسم در دور و بر ما وجود دارد و توسط انسان‌ها اعمال می‌شود."

در یک کلمه می‌توان گفت شکنجه‌گر می‌خواهد زندانی فقط در زمان حال زندگی کند، می‌‌خواهد آینده را از او بگیرد. علم روانشناسی می‌گوید: آدمی که رویا نداشته باشد معمولی نیست. بیمار است. رویا علامتِ سلامتِ عقل است. آدمی که رویاهایش را از دست بدهد مثل پرنده‌ای می‌ماند که پرهایش را شکستند، دیگر قدرت پرواز نخواهد داشت!

شکنجه‌گر می‌خواهد قدرتِ پروازِ زندانی را به آینده با گرفتنِ رویاهایش از او سلب کند.

انسانی که در زمانِ حال و در لحظه‌ها زندگی می‌کند مرده‌ای متحرک است؛ طول عمرش عمرِ همان لحظه‌ها است.

دوستان و رفقا:

همان طور که افرادِ صاحب نظر مطرح نمودند امروز ما نه تنها در زندان‌های حکومت‌های توتالیتر و سرکوبگر شاهد اعمال ضد انسانی و شکنجه‌ روانی هستیم؛ بلکه عمومن در سطح جامعه‌ی سرمایه‌داری هم بسیاری از مردم دانسته یا ندانسته و به نسبت‌های متفاوت تحتِ شکنجه‌ی روانی قرار دارند. متاسفانه و از سرِ درد باید این را هم اضافه کنم که در شرایط خیلی سخت و دشوار کنونی، بسیاری از احزاب و سازمان‌های سیاسی که از نظر ایدئولوژیک و برنامه در مقابل نظمِ موجود قرار دارند، اما در عرصه‌ی عمل و مناسبات، حال آگاهانه یا نا آگاهانه، در برخی مقاطع نیروهای خود را در چنان بی‌خبری و عدم اطلاع از آنچه در حزب یا سازمان‌شان می‌گذرد قرار می‌دهند، و آنان را چنان در یک اضطراب دائمی و در مضیقه‌ی اطلاعاتی نگه می‌دارند، که اثرات روانیِ ناشی از آن صدماتِ جبران ناپذیری را بر خودشان و نیروهایشان وارد کرده است.

 (۱۶)

من در بحث " نقد مناسبات تشکیلاتی" که باز هم در همین جا با هم داشتیم به تفصیل در این رابطه صحبت کردم. و اکنون قصد ندارم آنان را تکرار کنم. اما همان طور که در آغاز سخنانم عنوان نمودم ما باید از گذشته درس بگیریم. نارسایی‌ها را با بی‌رحمی مورد حمله قرار دهیم. ببینید: وقتی نیروهای یک جریان ناگهان از درگیری قهرآمیزِ (مسلحانه‌ی) جریان خود با جریان دیگری با خبر می‌شوند ( درگیری مسلحانه‌ی حزب دمکرات کردستان ایران با کومه‌له) ؛ بدتر از آن وقتی از درگیری سازمان خود در درون آن مطلع می‌گردند. ( درگیری مسلحانه‌ی فدائیان اقلیت در درون خود و کشته شدن ۵ پیشمرگه‌ی فدائی به دست هم دیگر) وقتی بدون هیچ اطلاع قبلی آنان را در جریان انشعاب، انحلال، اتحاد و احیاء قرار می‌دهند، - که این موارد شامل اکثر سازمان‌های سیاسی جنبش انقلابی می‌شود. - شوک وارده از این اعمال غیردمکراتیک و تاثیراتِ روانی ناشی از آن، اصولن هویت و شخصیتِ مبارزاتی آن نیرو را مخدوش می‌کند؛ اساسن پرستیژِ انقلابی و سیاسی آن سازمان و مسئولین‌اش را زیر سئوال می‌برد. در چنین مواردی آنان به راحتی دست به توجیح کاری می‌زنند، غیر مستقیم و گاه مستقیم دروغ می‌گویند، اگر هم به ظاهر مطلبی یا انتقادی را بپذیرند صرفن به لحاظ از سر رد کردن بحران به طور موقت است و پس از آن، عملن کار بر روال سابق ادامه پیدا می‌کند. بی‌دلیل نیست که مخصوصن طی این دو دهه ما با نیروهای سرخورده‌ی زیادی مواجه بودیم که بر اثر بی‌اطلاعی و اضطراب دائم تا مدت‌ها دچار عدم تعادل روحی روانی بوده‌اند.

آنان شرایط خیلی بغرنج و سختی را طی کردند تا توانستند با مرزبندی از چنان مناسباتی مجددن هویت و شخصیت انسانی و مبارزاتی خود را بازیابند و استوارتر از قبل قدم در راه براندازی نظم موجود و بر قراری نظمی نوین که در آن هر انسانی با انسان دیگر - سوای از ارزش‌ها و توانائی‌های متفاوت فردی- حق و حقوق برابر داشته باشند. بخصوص آن جا که پای اهداف و آرمان‌های مبارزاتی و مشترک مابین باشد، هر گونه تبعیض و دسته بندی تحت هر عنوانی باطل، پوچ و بیهوده است.

باشد تا با طرد و افشای این گونه بینش‌های بیمارگونه، زمینه‌ی ایجاد شکنجه‌‌های روانی و فشارهای روحی را در صفوف مبارزان و آزادی خواهان از بین ببریم و بستر نوینی برای مبارزات مشترکِ خود علیه مناسبات ظالمانه‌ی نظم امپریالیستی و برقراری نظمی نوین و سوسیالیستی مهیا گردانیم، که در آن انسان‌ها بتوانند به دور از فشارهای روانی و اضظراب دائمی استعداد و توان خود را برای هر چه بهتر و زیباتر زیستن در جمع و در جهان به کار بندند.

در خاتمه بگویم من رسیدن آن روز و برپائی جامعه‌ی سوسیالیستی عمیقن ایمان دارم حتا اگر آن را نبینم.

از این که وقت خود را صرف شنیدن و یا خواندن این متن کردید سپاسگزارم!

 

پیروز باشید!

جعفر امیری اگوست ۲۰۰۷ دلفت - هلند

 

(۱۷) 

زیر نویس‌ها:

 

* گزارشِ کاملِ این میزگرد در ماهنامه‌ی " ایرانِ فردا" شماره‌ی ٤۳ خرداد ماه ۱۳۷۷ چاپ گردیده است.

 

** این مقاله در نشریه‌ی سوئدی Pdykis Halsa شماره‌ی ٤، ۱۹۸۷، انتشار یافته است؛ که بعدن در " کتاب نقطه" شماره‌ی ۲، به فارسی چاپ گردیده است.

 

*** رفیق اسماعیل عابدی از اعضای سازمان چریکهای فدائی خلق ایران بود؛ بعد از آزادی از زندان، در اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۵، در کرج با تنی چند از رفقایش در خانه‌ی تیمی و در نبردی مسلحانه و نا برابر با مزدوران رژیم سلطنتی دلیرانه جنگید و جان خود را در راه اعتقادات و آرمان‌های کمونیستی خویش نهاد. یادش گرامی باد!

 

**** رفیق دیگر که هم پرونده‌ی رفیق اسماعیل بود؛ و در همان رابطه دستگیر شده بود، ساواک برای شناسائی و تضعیف روحیه‌اش او را بالای سر جنازه‌ی اسماعیل می‌برد. او بعد از تحمل شجاعانه‌ی شکنجه‌های زیاد در دادگاه غیر علنی به پانزده سال زندان محکوم شد، که با شکستن دربِ زندان‌ها به وسیله‌ی مردم سال ۱۳۵۷، آزاد شد؛ او هم اکنون با نام مستعار اسماعیل هم چنان به مبارزه‌ی خود ادامه می‌دهد.

 

(۱۸)