هنر و
سیاست
بحث
در میز کتاب آمستردام
توضیح:
"
هنر و سیاست" موضوع بحثی بود در محل میز کتاب آمستردام، که به
وسیلهی من (جعفرامیری) و دوستی از " آرمان مستضعفین" به جمع
ارائه گردید؛ و بعد مورد نقد و گفتگو با حاضرین قرار گرفت.
از
آن جا که بحث من به شیوهای کتبی و شفاهی انجام گرفت؛ از این
رو آن چه پیش رو دارید عموماً بخش مکتوب شدهی بحث است، که از
قبل تهیه شده بود.
هنر و
سیاست
از زمانی
که جامعهی بشری از شکل اولیه و اشتراکی خود ( گلهای) خارج
شد؛ ابزار کار و تولید در اختیار و تملک عدهای قلیل برای
استثمار عدهای کثیر قرار گرفت؛ طبقات، خانواده، مذهب، دولت،
قوم و قبیله به وجود آمد؛ تمام افرادی، جریاناتی و هر حرکتی که
بر ضد و مقابله با این نظم به وجود آمده به پا خاستند و شکل
گرفتند؛ افراد، جریانات و حرکتی سیاسی بودهاند.
اعتراض
به نظم موجود و تلاش برای برقراری نظمی دیگر از طرفی و دفاع از
وضع موجود برای بقای آن از طرف دیگریعنی، سیاست!
به بیانی
دیگر آن چه با حکومت سر ستیز یا سازش داشته باشد یعنی سیاست!
این
تعریف ساده در نظر، در عمل اما پیچیدگیها و اشکال متفاوت و
دگرگونی دارد، که از جمله از ابتداییترین تا کاملترین
خواستههای نوع بشر را در بر میگیرد.
این کم و
کیف از به دست آوردن یک لقمه نان بیشتر، تا صاحب یک وجب زمین
شدن، یک ساعت کار کمتر، تا دیناری دستمزد بیشتر و در نهایت تا
از بین رفتن تملک بر ابزار تولید، محو طبقات، نابودی دولت، از
بین رفتن باورهای دینی و تغییر خانواده - از شکل امروزی آن- را
شامل میشود.
حال تمام
افراد و جریاناتی که در روند این حرکت دیالکتیکی تاریخ - که
خارج از ذهن و ارادهی ما در جریان است - یعنی تغییر از شکل
بدوی و اشتراکی جامعه تا رسیدن به مرحلهی عالی، متمدن، علمی و
مدرن اشتراکی نقشی تسریع کننده دارند سیاسیونی انقلابیاند. در
مقابل آنان که نقش بازدارنده دارند یعنی: گرفتن نان از دهان
مردم و کشاندنشان به بردگی، تسلط بر زمین و به اسارت درآوردن
دهقانان، تملک بر ابزار تولید و استثمار کارگران، توجیح نمودن
جامعهی طبقاتی، دفاع از مذهب و تبلیغ دین، دفاع از دولت و
تقدیس خانواده؛ نیز سیاسیونی مرتجع می باشند.
پس اگر
بخواهیم یک نتیجهی مشخص از این بحث کلی بگیریم، میبینیم در
طول تاریخ دو نیرو، دو جریان و دو طبقه در مقابل هم قرار داشته
و دارند. طبقهای که رنج میبرد، کار میکند، تولید میکند و
میسازد، مبارزه میکند و هیچی ندارد؛ و طبقهای که هیچ نقشی
در این مسائل ندارد، مفت خور است، سرکوب میکند و همه چیز دارد
و در حکومت است.
در یک
طرف ستم کش، طرف دیگر ستمگر؛ در یک طرف مظلوم، طرف دیگر ظالم؛
در یک طرف پایداری و مقاومت، طرف دیگر کشتار و شکنجه جریان
دارد. در یک طرف خواست دست یابی و رسیدن به دنیایی زیبا، قشنگ
و انسانی؛ طرف دیگر زشتی، پلیدی و غیر انسانی.
نتیجهی
دیگر این که تمام کنش و واکنشی که در جامعه خارج از ذهن و
ارادهی ما عمل میکند تحت تاثیر این دو تضاد عمده قرار دارند.
هگل در "
مقدمهای بر زیبایی شناسی" از قول افلاطون چیزی را زیبا
میداند که به هماهنگی روح و جسم کمک کند. او میگوید:
" زیبا
آن چیزی است که مفید باشد و هر چه زیان آور است زشت است."
و در جای
دیگر نقل قولی از "هردر" را چنین بیان میکند:
" هر آن
چه زیباست مبتنی بر حقیقت است و هر چیز زیبا باید به خیر و
حقیقت راه برد."
پس اگر
بخواهیم هنر را هم ابتدا ساده تعریف کنیم تا بعد به پیچیدگیها
و رسالت آن پی ببریم (برسیم) تعریفی را از رسالهی " رتالیسم و
ضد رتالیسم" مناسب میبینم.
" هنر
میتواند محتویات فکری و روحی فرد و جامعه را غنا بخشد،
احساسات را تصفیه و تلطیف کند، انسان را به محیط و شرایط زیست
خود بینا سازد، فرد و طبقه را و ملت را آموزش دهد."
بگذارید یک نقل قول هم
از " هربرت رید" در " سور رتالیسم" بیاورم و بعد بحث
را ا دامه
دهم.
" هنرمند
باید با اخلاقیات موجود خصومت بورزد، بدان سبب که آن را گندیده
میداند."
پس آن
هنرمند و آن نیروی سیاسی که خود را در مقابل نظم موجود معترض
میداند و خواستار نظمی دیگراند؛ در کلیت خود در یک سو قرار
دارند.
اینان
ممکن است هر کدام هدف خود را به گونهای تعریف کنند که فرضن
برای دیگری قابل درک و قبول نباشد. بدیهی است که هر کدام هم
روش و ابزار کار مخصوص خود را برای تغییر داشته باشند.
از این
رو بحث امروز من این نخواهد بود که جانب سیاست یا هنر را
بگیرم؛ و یا بخواهم هنر را خوب و بد ارزیابی نموده و سیاست را
زشت یا زیبا بدانم. بلکه قصدم این است که با ارزیابی درست از
حقیقتی که خارج از ذهن و ارادهی ما دارد عمل میکنند و
مابهازای اجتماعی دارند، هر چه بیشتر خود را به واقعیت نزدیک
کنم.
من مخالف
این هستم که از هنر یا سیاست یکی برگزیده شود، و آ ن یکی هم یک
جانبه و یک بعدی نگریسته شود و دگم خشک به کار گرفته شود.
عدهای
هستند که سیاسیها را همه به یک چشم مینگرند؛ هر فتنه و فسادی
در عالم را به آنان نسبت داده و زیر سر آنان می دانند. این عده
هیچ تفاوتی را بین قدرت سیاسی حاکم و نیروی معترض حکومت قائل
نیستند؛ اینان با توسل به ستمگری آشکار و بی حد و حصر قدرت
سیاسی حاکم و با ارائهی چند نمونه از خطا کاری، اشتباه و کج
اندیشی این یا آن نیروی سیاسی و انقلابی که گاه حتی در مواردی
فاجعه بارتر از حکومتها به خود آنان ضربه زده و آسیب رسانده
است، چوب تکفیرشان بلندتر میشود.
من در
عین حالی که میتوانم با این عده در مخالفت با هر مورد مشخص،
سیاست بازی، قدرت طلبی، خود بزرگ بینی و روابط و اعمال غیر
دمکراتیک هر جریان سیاسی انقلابی موافق باشم؛ اما بخصوص در
شرایط فعلی، هر خانه خرابی، ویرانی، ظلم و فساد و تباهی را که
در جهان امروز جریان دارد؛ زیر سر جریانات سیاسی در قدرت و
حکومتهای وقت میدانم. به قول " احمد شاملو" اینان که: " برای
ذی روحی ارزش قائل نیستند."
عدهای
دیگر هستند که اصولاً از هنر برداشتی ذهنی دارند، برای آن هیچ
نقش و رسالتی قایل نمیشوند. اینان هیچ گونه شرایط و موقعیت
اجتماعی را برای طرح آن در نظر نمیگیرند. این عده نیز با خطا
کاری تنی چند از هنرمندان و ریزه خواری و ثنا گویی مقطعی برخی
از آنان از حاکمیتهای جور و ستم کل هنر را به یک چوب
میرانند. تاثیر و ارزش و اعتبار هنر را بر ذهنیت احاد جامعه
نمیبینند و به حساب نمیآورند.
حال اگر
از آن شخص یا جریان سیاسی خامی که درک درستی نه از هنر و نه از
سیاست دارد و برای هنر هیچ ارزشی قائل نیست و فرض را بر این
بگذاریم که حداقل در حرف تئوری دو صف و دو طبقه را پذیزفته
است؛ سئوال شود: چگونه میشود پدیده هنر تنها در اختیار یک
طبقه قرار داشته باشد؟ و یا این طور سئوال شود: آیا پیش میآید
که یک فرد یا جریان سیاسی به منظور اهداف استراتژیک خود به
طور موقت و تاکتیکی در کنار یا هم سو با بخشی یا بعضی از
طبقهی حاکمهی مخالف خود قرار گیرد یا نه؟ قطعاً جواب خواهیم
شنید: هرگز! هرگز! و اگر به او یاد آور شویم: چگونه رفیق
استالین از اردوی کار در کنفرانس تهران هم سو با چرچیل و
روزولت از اردوی سرمایه در کنار آنان قرار گرفت؟ و یا چرا راه
دور برویم؟ چگونه بسیاری از نیروهای سیاسی و انقلابی خودمان،
در مبارزه با رژیم قرون وسطایی و جنایت کار جمهوری اسلامی،
دورهای طولانی هم سو و در کنار حکومتی جنایت کارتر و شخصی آدم
کش و دیکتاتور هم چون حکومت بعث عراق و صدام حسین قرار گرفتند،
که در همان موقع حضور آنان فاجعهی اسفبار و ضد انسانی بمباران
شیمیاییی حلبچه را انجام داد و زن و بچه، پیر و جوان و هر
موجودی جان داری را در آن جا طعمهی مرگ و نیستی گردانید. فکر
میکنید چه جوابی خواهند داد؟ ساعاتی طولانی سخنرانی خواهند
کرد و توضیح خواهند داد تا متنبه شویم؛ کار درست همین بوده
است از تضاد دو بورژوازی به نفع پرولتاریا استفاده باید کرد!!!
چرا؟ چون
مطلق گراست. چون هر مانور و تاکتیکی را صرفاً از جانب خود و
جریان خود معقول و مشروع میشمارد.
این
اشخاص یا جریانات هرگز در هیچ شرایطی چنین تاکتیکهایی را
برای هنر و هنرمند نه تنها مجاز بلکه مکروه هم نمیدانند. چرا
چون که خود را مرکز عالم و عقل کل میپندارند.
اتفاقاًهمین تفکر بیمار گونه است که باعث میشود اگر هم
جریانات سیاسی سالمی وجود داشته باشند، که دارند! زشت و بد
منظر جلوهاش دهند. به یاد دارم وقتی در همین مکان فیلم
ویدوئوییی " احمد شاملو" را در شب شعر سوئد، میخواستیم نمایش
دهیم، جدای از این که کسانی مخالف بودند و کار شکنی میکردند.
بعد از نمایش فیلم و بعد از آن تعریف و تصویر درستی و دقیقی که
شاملو از حکومتها و سردمداران نظم فعلی جهان ارائه دادند و
سیاست بازی و قدرت طلبی را لازم و ملزوم هم ارزیابی کردند.
همان عناصر بیتجربه و خام سیاسی صرفاً به خاطر به کار بردن
لفظ سیاست بازی از طرف شاملو به خود گرفتند و مطرح کردند:
شاملو در این سخنرانی به سیاسیها توهین کرده و بد و بی راه
گفته است.
آن عدهای هم که از
سیاست صرفاً یک برداشت منفی در ذهن خود دارند؛ و آلوده شدن به
آن را گناهی نا بخشودنی و با سر افتادن در چاه ویل میدانند،
وقتی از تحولات عظیم اجتماعی در راه ترقی و پیشرفت بشر، که
نیروهای سیاسی نقشی جهت دهنده و تعیین کننده در آن داشتند و
متاعقب آن رشد و شکوفایی شگفت
انگیز هنر در عرصههای مختلف در جامعه به وجود آمده است سخن به
میان میآید. لیستی بلند بالا از هنرمندان را به ما ارائه
میدهد که: اینان هم نقش داشتند. حتا وقتی این ادعا بی چون و
چرا مورد تائید قرار گیرد و باز نظرشان را در مورد نقش جریانات
سیاسی و رهبران سیاسی آن جریان موثر جویا شویم، بعید نیست آن
حرکت را یک هنر و رهبراناش را هم هنرمند معرفی کند!!
چرا؟ چون
که تصمیم گرفته است دنیا را فقط از دریچهی هنر تماشا کند آن
هم از تنگترین روزنه.
من فکر
میکنم این دو تفکر نادرست و اشتباه هر دو پشت و روی یک
سکهاند سکهی دگم اندیشی و تک صدایی.
به گمان
من هنر و سیاست هم چون دو ریل آهنی موازی میمانند که
لکوموتیو پیشرفت جامعهی بشری روی آن در حرکت است.
بدیهی است که
الزامات بسیار دیگری نیز ملزوم
ریل و لکوموتیو هستند که از این حرکت تاثیر میپذیرند و بر آن
تاثیر میگذارند، که بحث آن در حوصله و موضوع بحث امروز ما
نیست.
کما این
که کم نبودند سیاست مدارانی که هنرمندان بزرگی بودند و هم چنین
هنرمندان شایستهای که سیاست مداری آزموده بودهاند.
حال
بگذارید نمونهای از یک چنین هماهنگی را به نقل از " برادران
گنکور" برایتان بیاورم:
" همین
الان دهقان بالزاک را برای مرتبهی دوم تمام کردم. هیچ کس تا
کنون بالزاک را سیاستمدار نخوانده است، حال آن که او محتملاً
بزرگترین سیاست مدار عصر ما بود؛ تنها سیاستمداری که توانست
بیماریهای ما را تا ریشه بکاود، از اوج جایگاه خود تجزیه و
تلاشی اجتماع فرانسه را از ۱۷۸۹ به این طرف مشاهده کند، هرج و
مرج منافع افسار گیسیخته را در زیر نظم ظاهری بنمایاند، اعمال
نفوذهای ناروا را بیان دارد، این حقیقت را که تساوی در برابر
قانون در نتیجهی عدم تساوی در برابر قاضی، نابود شده است
نمایان سازد، و سخن کوتاه دروغهای برنامهی ۱۷۸۹ را، که
سکههای بزرگ را جانشین القاب بزرگ کرد و مارکیزها را به لباس
بانکدارها در آورد. یک سره رسوا کند؛ و همهی این را
یک رمان نویس انجام داد."
آری او
(بالزاک) نویسندهای از اشرافیت فرانسه با قلم خود پتهی روابط
ستمگرانه و فاسد این طبقه را روی آب میریزد.
کافی است
انسان نخواهد نظم موجود را بر بتابد، بخواهد در آینده زندگی
کند و خواستار نظمی انسانی و عادلانه باشد.
کافی است
بپذیریم که انسانهای بیشماری مخالف نظم ظالمانهی حاکماند و
برای مخالفت خود روشها و ابزار متفاوتی ممکن است بکار ببرند.
اگر این
اصل مورد قبول قرار گیرد، انرژی و پتانسیل این مخالفت درست
مورد استفاده واقع شود بیتردید تسریع در حرکت دیالیکتیکی
تاریخ مثمر ثمرتر خواهد بود.
ببینیم "
دُن بِنه دِتو" چه میگوید:
" نفرت
من از وضع موجود، ناشی از کینهی سیاسی نیست؛ مثل کینهی یک
رای دهندهی انتخاباتی نیست؛ بلکه نفرت انسانی است که این
جامعه را غیر قابل قبول میداند."
من فکر
میکنم بشر برای گذار از هر مرحلهای به مرحلهی دیگری از
نردبان تکامل و ترقی اجتماعی خود، ذاتاً و در درون دارای قوایی
پنهان و گاهاً ناشناخته است؛ هنر و تفکر سیاسی این قوه را به
فعل تبدیل میکند. کانت گفتهی زیبایی را در همین زمینه و در
مایهی موسیقی چنین توصیف میکند:
" وقتی
ما به موسیقی گوش فرا میدهیم شنوایی ما با نغمههای سازمان
یافتهای روبرو است: طنینی آغاز میشود، تکامل مییابد و به
وحدت بخشیهای خود میانجامد. این وحدت در خود موسیقی نیست
بلکه در ماست."
انسان تا
در مقام خردمندی قرار گیرد و شایستهی سرافرازی گردد باید از
دورههای سخت و بغرنج آموختن گذر کند و از وحدت درونی خود
برخوردار شود. شیلر بعد از کانت تعریف جالبی از انسان دارد:
" انسان
دو گونه است، یکی انسان واقعی و دیگری انسان در قلمرو اخلاق،
اولی در زمان و دومی در جهان اندیشه است. این دو از دو راه
ممکن است به هم بیامیزند؛ یکی بدین وسیله که انسان در اندیشه
انسان واقعی را را سرکوب کند، یعنی دولت شهروند را مقهور خود
کند؛ یا این که شهروند مقام دولت یابد، یعنی انسان در زمان به
شرف انسان اندیشهای ارتقاء یابد. این کار مستلزم آن است که
نهاد آدمی پیراسته شود، زیرا نهاد انسان مقید به زمان پرورش
نیافته بوده و در نتیجه، مانع دریافت حقیقت است.
انسان
باید سرافرازی خردمند بودن را دارا باشد."
این
سرافرازی انسان جز از راه خرد اندیشی و پرهیز از خود خواهی و
مطلق اندیشی میسر نخواهد بود. انسان باید شرف نیک اندیشی و
برابر نگری را نسبت به هم نوع و هم اندیشهی خود داشته باشد.
تا همدلی و هم راهی دیگر نیک اندیشان را هماهنگ سازد و زمینهی
قدمی فرا رفتن به جلو فراهم گردد."
متاسفانه
باید بپذیریم که در حال حاضر چه در عرصهی هنر و چه در حوزهی
سیاست به قدری درکهای نادرست و غلط وجود دارد که عملاً زمینه
را برای بقای سیاست بازان و قدرت طلبان که برای ذی روحی ارزش
قائل نیستند فراهم آورده است.
پالایشی بنیادی برای بر
هم زدن این جو سکون و بی تحرکی و ایجاد هماهنگی و مرمت دو ریل
موازی از ضروریات پیش روی ماست؛ تا بلکه لکوموتیو باور جمعی،
اهداف مشترک از این در جا کارکردن و فرسوده شدن در خود خلاص
شود و با قدرت برای فتح
آینده به پیش حرکت کند.
زیرا به قول شاملو:
" تا
چنین باور هست عمر آن بهره کش قحبه دراز است."
سپتامبر ۱۹۸۸
جعفر امیری
آمستردام