سنگسار
متن
زیر در زمان قتلهای زنجیرهای زنان در مشهد نوشته شده است؛ که در
همان روزها زنی دیگر را به اتهامی واهی در اوین سنگسار کردند.
همین ایام بود که آزیتا قهرمان برای شعر خوانی به آمستردام
آمده بود، شعر " سیب گمشده " را اولین بار آن جا از او شنیدم.
13/9/2006
جعفر امیری
به یاد
آن زنانی،
که شاید
هیچ کس بر گورشان نرفت
هیچ کس
بر مرگشان نگریست.
زنانی،
که از خیابان ربودندشان
و
با روسریشان خفهشان کردند.
شعر "
سیب گمشده" (سنگسار) از شاعری است که خودش را نمیشناسم؛
سرزمیناش را اما چرا!
آن جا که
مردم به زنجیرند،
آن جا که
دراکولای خون آشام از خوردن خون مردمان در زندان و
شکنجهگاهها و در سراسر ولات سیر نشده است، و اکنون چون دیوی
مست سر بر خیابانهای خراسان نهاده است، بیپناهترین و
بیدفاع ترین انسانهای قربانی شدهی نظام گندیدهی
سرمایهداری حاکم را میرباید، تجاوز میکند، خون میمکد، خفه
میکند و بیپروا به هر کوی و برزن رها میسازد. تا حضور فعال
خود را هر روز و هر لحظه بر همگان یاد آوری کند، نشان دهد که
چرخ وضع موجود با خون میچرخد.
از جانب
خودم - نه شاعرش - این شعر را چون شمعی بر مزار آن زنی
مینشانم که چندی پیش در اوین سنگسار شد؛ به اتهامی که تا
آخرین لحظهی حیاط خود آن را منکر بود.
سیب گمشده
"آزیتا قهرمان"
او را
به
جامهای کبود پوشاندند
گیسویش
بریده بود
و
پوستاش دریده
چنان که
میبردند او را به تسمه و زنجیر
برپلکان
ایستاد و گفت:
" اما
باز میگویم
دیریست
ماهتان مرده
با چشم
خود دیدم
چهار
پرندهی شوم
ماه را
به منقار میبردند
حال، کو
تا اندوهتان شیری شود
و آسمان
پیر بنوشد
و ماه
دوباره فراز آید"
اندوهگین
گریست
سنگاش
زدند
و با
دستمالی سیاه پوشاندند
چشمان
روشناش را
گفت:
" اینک،
از در هفتم دیوی درون آمد
و هفت
دوشیزهی زمین
را میان
خواب ربود
اما دختر
هفتم
با سیبی
سرخ در باد گریخت
حال، در
سایه سار بیدها راه میرود
پلک
میزنید
غیب
میشود"
شادمانه
خندید
دیوانهاش خواندند
سنگش
زدند
و او را
کشان کشان بردند
تا
میدانچهای تاریک
اما هیچ
یک ندیدند
چهار
پرندهی شوم را
بر دیوار
روبرو
یا پری
زادی را
که
سرگردان میان ریگها
سیب گمشده را میجست.
چاپ در
خبرنامه کانون زندانیان سیاسی ایران (در تبعید)
دور
جدید، شمارهی 10
خرداد 1380-
ژوئن 2001