تقدیم به کوچولوی نازنین، صبای عزیز، که هنوز
ندیدمش.
با
خدا آشتی کن
کودکی
کوچک و بازی گوش
اما هوشیار
خواب در
چشم قشنگاش
ناز میآید
با
زمزمهی موسیقی لالائی
شاد میخوابد
----------------------
کودکِ
کوچکِ هوشیار
صفحهی
ذهنِ سفیدش
تب دار
تبِ
آموختنِ از مامان
تبِ
آموزش از بابا
تبِ کنجکاوی
تبِ پرسش
----------------------
بابا این
چیه؟
چرا این، این طوریه؟
----------------------
مامان تو
هم بچه بودی؟
مامانت
هم بوده؟
----------------------
بابا، تو
خدا رو دیدی؟
با خدا
حرف زدی؟
اوه،
بابا، چرا نه؟
----------------------
مامانی،
بابا جون
من یه
روزی با خدا حرف زدم
از
عموجون پرسیدم
او
جوابمو نداد
دیگه باش
قهرم، قهر!
----------------------
گُله کم،
سنُبله کم
نور دیده
عموجون
یه روز مییاد
میپری
تو بغلش
میبوسی
گونهترش
پرتت
میکنه هوا
با خدا
آشتی کن
----------------------
آره
جونم، ملوسم
دیدی
پرسیدی ازم:
مامان
این زمستون کی میره؟
یخ و یخ
بندون و سرما دیگه کی تموم میشه؟
آخه کی
بهار مییاد؟
----------------------
آره
جونم، عزیزم
میبینی
!
یخ و یخ
بندون و سرما
کم کهمک
داره میره
چل
چلهها اومدن
بهارم
داره میاد!
----------------------
آره امید
دلم
عموجون
یه روز مییاد
سربلند و
رو سفید
سبز، سبز
این که
غصه نداره
با خدا
آشتی کن!
اوُم
اوُم
اول از
هر چی باید
با دوتا
چشام عموجونو ببینم
دست
بندازم گردناش
بشینم
روی پاهاش
صدتا قصه
بلدم
همه رو بگم براش
می دونم
گوش میکنه
تازه اون
وقت، باز با خدا حرف میزنم
اگه
جوابمو داد
مثل
عموجون
صدتا قصه
مو
گوش داد
شاید باش آشتی کنم.
جعفر
امیری
٢/١٢/۹۷
- آمستردام