قرار*
روزی به
وقت صبح دم
هم راه
عشق و کینه
زندانیای به پاخواست
فریاد زد
چنین گفت:
آهای
دژخیم
ای جلاد
نگهبان
گفت:
کیه؟
منم
آزادی[ام]
دربند
نگهبان:
چندی؟
هزار و
چهارصد و ده
بازکن
در!
چکارداری؟
قرار
دارم!
قرار
داری؟!
قرار با
کی!!!
با نسیم
صبح گاهی
باسحر
با پرتو
خورشید
با عشقم
عجب!
نمیدانستم این را!!
نمیدانی؟
که یک هم
چنین قرای
سینهی
دیوار
دادند
همسرم دیشب.
*
آزادی زندانی سیاسی که در آخرین شب ملاقات حضوری قبل از اعدام
همسرش سحر به او فرصت میهند فکر کند؛ یا توبه و ندامت یا
پیوستن به همسرش، شب را تا صبح با خود در گیر مبارزهی انتخاب
مرگ یا زندگی است. سرودهی فوق اعلام تصمیم نهایی اوست برای
زندگی.