نالهی ناامیدی و فریاد خاوران
از
چه پیغام میآورید
از
کجا؟
از
چه قصه میگوئید
از
کی؟
چه
حکایت کهنه
بهانه میکنید؟
هنگ پس
روی را
پیش آهنگاید
از
چه . . . . . .؟
نینگارید شهرزاد قصه گوئید و
هر
شب به قصهای، شبی از عمر خود زسلطان طلب کنید.
نه!
به این کار و قصهها عمر دژخیمان دراز و دشنهی سرکردهگانشان
تیز میکنید.
مگر ما بی خبرانیم؟
میدانیم
دعای سفرهای میکنید
که از آن نان میخورید.
یاران،
خوش خبر باشید!
این سبز جوانههای امروزین
پرپر لالههای سرخ دیروزاند
به
هنگام شخم زمین
به
هنگامهی جان کاشت
دسته دسته از گلها
خم
به ابرو نمیآورند؟!
خواهید دید!
خاوران بر میخیزد!
خاکشان به توبره میکشد!
کشتند و انگار تمام شد؟
روز رهایی ما نیز میرسد!
این جوانهها
که تا ابد
سبز نمیمانند
کشتند و انگار تمام شد؟
مگر این بذرها به خاک میمانند؟
خاوران بر میخیزد!
خاکشان به توبره میکشد!
کشتند و انگار تمام شد؟
جوانهها رنگ خاوران میشوند!
کشتند و انگار تمام شد؟
خم
به ابرو نمیآورند؟!
خواهید دید!
زمین زخم خورده
دهان خواهد گشود
زرد روییشان را میبینیم!
هستیشان را به کام میکشد.
بذر در کجا به خاک مانده است؟
این جوانهها سرخ خواهند شد!
کشتند و انگار تمام شد؟
خواهیم دید!
خاوران بر میخیزد!
خاکشان به توبره میکشد!
نانشان آجر میکند!
۲۰ یولی ۲۰۰۷
جعفر امیری