صفحه نخست  -  درباره ئه م روله   داستان  -  شعر  -  مقالات  -  متفرقه  -  ترانه سرودها  -  از دیگران 

آشیانه

بر بام بلند آشیانم مرغی لانه کرده است

با رنج هزار ساله‌اش خو نگرفته است

هر روز که می‌بینم‌اش

او زار و پریشان‌تر است از من

من نیز چو او با غم خود خو نگرفتم

 

با ناله چو هر شب کندش شب به سحر او

حیران‌تر از او من که چرا خواب نرفته است

یک شب به فغان‌اش همه افلاک بلرزید

چون چشم گشودم همه جا ظلمت و لانه بدرخشید

 

مرغ با پر و بال‌اش همه جا نور بپاشید

یک لحظه دلم شاد شد از عشق بلرزید

 

مرغ قهقه زد و شاد بخندید

من نه، دلم از او بپرسید:

 

چه حدیثی است؟

او نه، دل‌اش گفت به نرمی:

 

می بینی و می پرسی؟ خطا است سئوال‌ات

نیک چشم گشودم و اندیشه بکردم

 

آنگه شدم آگاه شب برده هجوم بر سر لانه

مرغ شب شکند، شب شکند، شب

 

تا لانه نرمبد

آشیانه نپاشد

 

صبح سر دمد و

ذوق رهایی به دلم باز بماند!

 

جعفر امیری

٤/ ۳/۹٤