رویای آزادی
شب است.
سرد است.
میلرزم
ز تنهائی
میترسم
ز بی غم
خواری و یاری
تو میائی
نه از در
بلکه در رویاء
که گرما
میشود جاری
دلام پر
میشود شادی
چه خوش
یاری که من دارم
که در
سرمائی شبها
که در
لرزائی تنها
که در
ترسائی از غمها
چو با من
می شود
هم راه
شوند
مغلوب من
آن ها
چه خوب
است جاودان
باشد
چنین یاری مرا یاور
فراغاش
تیشهای ماند
شکافد
فرق فرهادی
شیرین
رویای آزادی
۲۷/۵/۹۳
جعفر
امیری - آمستردام
|