سپیدی
سرم کم کم سپیدی میزند
یعنی
بهار نو جوانیام خزان شد
سپیدی رنگ برف است
که میبارد بر کوهها
به دشت زندگانی
به گور زنده در یادها
به صورت ریشام هم
سپیدی میزند
سپیدی رنگ شیر است
که میمیکیدم از پستان مادر
چه سرخی میگرفتند گونههایم
دلم را هم سپیدی میزند
سپیدی رنگ پاکی است
ستیزد با سیاهی
رنگ شادی است
سپیدی بعد شب آید
نوید روز میآرد
و من خوشحال میگویم :
سپیدی بر دلم بر صورتم
بر سر خوش آید
من اما
در جوانی دوست میداشتم
به پیرانه سری هم دوست میدارم
رخ گلگون لاله
رنگ سرخ را
من اما
یافتم اکنون
که سرخی شفق
بعد از سپیدی
عالمی را نور میپاشد
سپید موئی
سپید روئی
سپید دل بایدت کردن
که تا آزاد گردی از سیاهی
از تباهی
جعفر- امیری
۱/ ۵/ ۹۳