عاقبت چه خواهد شد؟
در ساعت ١٢/١۵ دقیقهی
ظهر به وقت ایران، روز یک شنبه ٢١/١٢/۶۷ از فرودگاه ... پرواز
کردیم. مسیر از قبرس (لانکارا) به هلند (آمستردام) بود. پس از
یک توقف ٢۰ دقیقهای در لانکارا، تقربین ساعت ۷/٢۰دقیقهی بعد
از ظهر به وقت ایران و ساعت ۵ بعد از ظهر به وقت هلند در
فرودگاه آمستردام به زمین نشستیم.
وقتی میخواستیم از
هواپیما خارج شویم، جلو در پلیس از قبل حاضر بود و پاسپورتها
را کنترل میکرد. چند نفری را با بلیط و پاسپورت نگه داشته، و
به صاحبانشان اجازهی ورود به خرطومی را نداده بودند.
من به هم راه دو نفر
دیگر از رفقایم بودم، بلیط و پاسپورتهای آنان هم در کیف دستی
من بود؛ که قرار بود بعد از رسیدن به آمستردام هواپیمای دیگری
سوار شویم و به سوئد برویم.
ما هنوز نمیدانستیم
جلو در همه را کنترل میکنند. دو رفیقام قبل از من حرکت
میکردند. وقتی پلیس از آنها پاسپورت و بلیط خواست من را نشان
دادند. من هم خون سرد و عادی پاسپورتها و بلیطها را یکی یکی
در میآوردم به پلیسها میدادم آنها هم عکس را با افراد
تطبیق میدادند و نگه میداشتند.
یکی از ما تا حدودی
انگلیسی را میفهمید و میتوانست صحبت کند. وقتی پلیس پرسید
انگلیسی میتوانید صحبت کنید او را نشان دادیم؛ چند کلمهای با
او حرف زدند و از ما خواستند در کناری بایستیم. علیرغم این که
به جعلی بودن پاسپورتها شک نداشتم و در نگاه ناشیترین افراد
هم قلابی بودن آن کاملن هویدا بود؛ وقتی او گفت میگویند
پاسپورتها جعلی است. خیلی جدی به رفیقام گفتم: بیخود میگه
بگو قلابی نیست! او که همیشه در حرف زدن لبخند میزند و در این
طور مواقع به مرز قهقه قهقه زدن میرسید خندید گفت: قبول
نمیکنند. گفتم: حالا تو بگو. گفت. با همان خنده. پرسیدم: چی
گفت؟ گفت: میگه بعدن معلوم میشه فعلن زیاد صحبت نکنید. گفتم:
بگو عجله داریم ممکن است هواپیما بعدی را از دست بدیم. این
باردیگر قهقه قهقه را جدی زد، طوری که برخی مسافرینی که درگیر
کار کنترل پاس و بلیط بودند از خندهی او و جدیت و عصبانیت من
متعجب شدند. گفتم: چرا میخندی؟ جدی باش! بهش بگو! صمیمانه تو
صورتام آرام خندید و گفت: بابا جعفر گیر نده قضیه را که
خودمان هم میدانیم. گفتم: با بی حوصلهگی گفتم: این را که
میدانم، اما نمیدانم تو طرف خودمان هستی یا طرف اونا؟ باز
خندید.
ما را به داخل هواپیما
باز گرداندند، آن جا متوجه شدیم ۷ نفریم سه تا ما و چهار نفر
سوری ( از سوریه که فکر کنم در قبرس سوار شده بودند.) بعد از
مدت کوتاهی یکی از میهمانداران آمد و به عربی گفت و سوریها
انگلیسی به ما گفتند: پلیس گفته پاسپورتهای آنها اشکال دارد.
گفتم: بپرس چه اشکالی؟ او غش، غش خندید و سوریها فکر کنم قدری
ناراحت شدند. از همین رو خودم وارد گفت و گو با آنها شدم به
انگلیسی و عربی و فارسی شروع کردم با آنها حرف زدن، هر جا هم
گیر میکردم او (رفیقام) اتوماتیک بدون این که ازش بخواهم کمک
میکرد.
تقریبن یک ساعت داخل
هواپیما ماندیم. بعد از درب عقب هواپیما هم راه با ٢خدمه - که
نقش پلیس را هم داشتند - پیاده شدیم، سوار ماشین شده ما را به
طرف ساختمانهای فرودگاه بردند، پیاده کردند. به اطاقی
راهنمایی شدیم که ظاهر بازداشتگاه موقت را داشت. در و دیوار
اطاق پر از نوشتههای جور واجور و به زبانهای مختلفی بود، اما
هر چه دقت کردم هیچ نوشتهی فارسی ندیدم.
سوریها سه نفر پسر
جوان و یک پیرمرد بودند، پیرمرد ناراحتی مثانه داشت استرس هم
به آن اضافه شده بود باید هر چند دقیقه یک بار میرفت دستشویی.
وقتی چندبار درب را زدیم و جوابی نشنیدیم با لگد محکم به درب
کوبیدیم، چون پیرمرد قصد داشت گوشهی اطاق رفع حاجت کند.
شدیدتر درب را کوبیدیم و در عین حال با سوریها قرار گذاشته
بودیم، که به محض این که در را باز کردند خواستار ملاقات با
نمایندهی UN و
سازمانهای بینالمللی دفاع از حقوق بشر شویم.
ما بین خودمان قرار
گذاشتیم، که به هیچ وجه قبول نکنیم برگردانده شویم؛ و در همین
جا تقاضای پناهندگی سیاسی بکنیم.
یکی دو بار در را باز
کردند؛ میهماندارانی که با هواپیمای آنها آمده بودیم اکنون
نقش پلیس را بازی میکردند، به ظاهر همه کاره بودند، پلیس هلند
سعی میکرد کمتر دخالت کند. میهمانداران این جا خیلی خشن
برخورد میکردند. حتا یک بار نزدیک بود کار به زد و خورد با
آنها بکشد. وقتی که در باز شده بود ما همه بیرون آمده بودیم و
نمیخواستیم برگردیم داخل، که با هم کاری و دخالت پلیس هلند
مجددن و به زور ما را داخل اطاق کردند.
در یکی از گوشههای
سقف اطاق دوربین نصب شده بود، که همهی حرکات ما را زیر نظر
داشت، فضای داخل اطاق خیلی متشنج بود سوریها از ما خشنتر و
ناراحتتربودند، جوانها میگفتند: از سربازی فرار کردهایم ما
را به زور برای جنگیدن به بیروت میفرستادند و ما نمیخواهیم
بجنگیم و کشته شویم و یا کسی را بکشیم.
در را این بار بدون
تقاضای ما خودشان باز کردند؛ غذا آورده بودند؛ نمیدانم چطور
شد، که در یک لحظهی خیلی کوتاه انگار که از قبل هماهنگی کرده
باشیم همگی از گرفتن غذا خوداری کردیم. چون که تا این لحظه همه
فکر میکردیم تصمیم دارند ما را به مبداء خود باز گردانند.
با سوریها هم قرار
گذاشتیم که به هیچ عنوان تن به این کار ندهیم؛ دلیلمان هم این
است که برایمان خطر مرگ دارد.
زیر نظر دوربین
شیشهها را امتحان کردیم، دنبال شیئی برنده میگشتیم، دیوار را
به همدیگر نشان میدادیم که اگر بخواهند برگردانند سر خود را
به دیوار خواهیم زد.
پیرمرد هم هر چند
دقیقه یک بار به گوشهی اطاق میرفت که بشاشد، که ما باز در
اطاق را با مشت و لگد به شدت میکوبیدیم تا وقتی در را باز
کنند و او به دستشوئی برود.
دستشوئی به فاصلهی
کوتاهی روبروی اطاق قرار داشت؛ وقتی پیر مرد برگشت من هم بهانه
کردم که دستشوئی دارم به ظاهر رفتم دستشوئی وقتی برگشتم به جای
این که داخل اطاق بشوم شروع کردم به شعار دادن و مرگ بر خمینی،
خمینی دیکتاتور، خمینی فاشیست و با ممانعت از وارد شدن به اطاق
با زبان بی زبانی میخواستم میهمانداران از آن جا بروند و
مسئولیت ما را پلیس هلند بعهده بگیرد، وقتی میهمانداران به من
نزدیک می شدند حسابی شلوغش میکردم و به هیچ عنوان اجازه نمی
دادم به من دست بزنند. باز پلیس هلند وارد هم کاری شد و با
گفتن No Iran no komini
باز به زور مرا داخل اطاق کردند.
افراد داخل اطاق از
سروصدای من و شلوغی ناگهانی بیرون قدری نگران شده بودند؛ به
محضی که من وارد شدم جمع شدند دورم و پرسیدند: چی شد؟ مگر تو
نرفته بودی توالت؟ گفتم: ما باید هر طور شده این میهمانداران
را از این جا دور کنیم بودن اینها یعنی این که هر لحظه
بخواهند ما را برمیگردانند؛ ما باید خواستار این باشیم دولت و
پلیس هلند مسئول مشکلات ما باشند و این را هم باید خیلی جدی
مطرح کنیم.
با یکی از سوریها که
در طی این مدت و مشکلات پیش آمده از همه خشنتر به نظر
میرسید، به هر صورتی بود با او حرف زدم و گفتم حاضری در صورت
دیپورت دست به هر اقدامی تا حد خودکشی بزنی؟ او قبول کرد با
یکدیگر محکم دست دادیم و عهد بستیم. یکی دیگر از بچههای سوری
که ساکاش همراهاش بود ساک را باز کرد و تیغ در آورد - تیغ یک
بار مصرف بود، قدری روی آن کار کردیم تا برای منظورمان قابل
مصرف شد.
دو ساعتی گذشته بود،
باز در بدون خواست ما باز شد؛ چند نفر پلیس هلندی دو میهماندار
و یک مترجم عرب داخل شدند و سئوال کردند خواستههای ما چیست؟
در صحبت کوتاهی با سوریها خواستهی خود را بدین قرار مطرح
کردیم:
١ - بردن پیر مرد به
دکتر. قبول کردند
٢ - پلیس و دولت هلند
مسئولیت ما را بعهده بگیرند و این دو میهماندار از این جا
بروند. قبول کردند.
٣- ما خواستار
پناهندگی سیاسی در هلند هستیم. گفتند: این به ما مربوط
نمیشود؛ ولی سعی خواهیم کرد با مقامات مسئول این خواست شما را
مطرح کنیم.
٤ - با نمایندگان
UN
و سازمانهای حقوق بشری ملاقات کنیم. گفتند: نیازی نیست ولی در
صورت لازم بودن اقدام خواهیم کرد.
۵ - خواستار امکانات
مناسب و جای بهتری هستیم. گفتند: متاسفانه تا فردا همین جا
باید بمانید ولی از امکانات کافی برای خواب و غذای مناسب
برخوردار خواهید بود.
پس از این چون مترجم
عرب آورده بودند ما هم خواستار مترجم فارس شدیم.
پلیس هلند که بعد از
شلوغیهای زیاد داخل اطاق و جنجالی که من در بیرون راه انداخته
بودم به نظر میرسید قدری از ما ترسیده است، با این حال سعی
میکردند محترمانه برخورد کنند.
قول دادند به آن
خواستههائی که قبول کردند عمل کنند. در مقابل از ما هم قول
گرفتند دست از خشونت برداریم و مطمئن باشیم ما را دیپورت
نخواهند کرد. و تا ٢۰ دقیقهی دیگر با وزارت دادگستری تماس
خواهند گرفت و نتیجه را به ما ابلاغ خواهند کرد. مجددن قول
گرفتند دست به هیچ اقدام خشنونت آمیزی نزنیم، که ما هم این قول
را دادیم.
باز با هم دیگر صحبت و
هم فکری کردیم قرار شد ما به قول خود عمل کنیم، ولی چنانچه
آنان زیر قولشان زدند؛ ما هم باز شروع کنیم. وقتی آنها بیرون
رفتند و در هنوز خوب بسته نشده بود متوجه شدیم پلیسهای
میهماندار دارند خدا حافظی میکنند که بروند. این خود تا حدوی
سبب آرامش ما شد.
سر وقت تعیین شده که
در عین حال ما هم با آرامش سر کرده بودیم پلیسی وارد اطاق شد،
و صمیمیتر از قبل گفت: با وزرات دادگستری تماس گرفتیم قرار
است فردا ساعت ۹ صبح یک نماینده از طرف آن وزرات خانه هم راه
با مترجم فارس و عرب با شما ملاقات کنند. - ما علیرغم نا
باوری به این سناریو راه دیگری جز قبول نداشتیم.- باز هم از
ما خواست هم چنان آرامش خود را حفظ کنیم و نگران نباشیم. آخر
سر هم که بیشتر شوخی به نظر میرسید گفت هر وقت کاری داشتید
یواش به در بزنید، لطفن از مشت و لگد استفاه نکنید.
بار دیگر در باز شد
تشک و پتو و متکا به اندازهی کافی برایمان آوردند. تشکها را
کنار هم پهن کردیم وقت تقسیم پتو و متکا هر کس سعی میکرد اول
به دیگری بدهد فضای صمیمانه و خوبی شده بود. تا حدودی راضی از
موفقیت خود لم دادیم.
بار دیگر آمدند با
غذا غذائی که بسیار متفاوتتر از غذای قبلی بود بسته بندی شده
مرتب با قاشق و کارد و چنگال یک بار مصرف، ما هم که دیگر حسابی
گرسنه بودیم گرفتیم و خیلی دوستانه تقسیم کردیم و خوردیم.
قبل از خواب بار دیگر
تصمیم قطعی خود را مرور کردیم؛ از آن جا که میدانستیم این
هواپیمایی که ما را آورده فردا بعد از ظهر به مبداء خود باز
خواهد گشت - این را وقتی داخل هواپیما بودیم و حدس میزدیم
میخواهند با همین هواپیما ما را برگردانند در یک فرصت کوتاه
که خلبان به داخل هواپیما آمد از او پرسیدیم. برخورد خلبان
خیلی انسانی و شریف بود بر عکس خدمهی پلیس یا پلیس خدمه- هم
چنین هیچ گونه اطمینانی هم به قول و قرارها نداشتیم با همهی
این احوال گفتیم: ما که مصمم بر تصمیم خود هستیم فردا هم تا
ساعت ۹ صبر خواهیم کرد اما در هر لحظهای که علامت و اثری از
بازگشت دیدیم آن وقت تصمیم خود را عملی میکنیم. و این صحبتها
را علیرغم این که به این نتیجه رسیده بودیم که دوربین علاوه
بر تصویر برداری صدا برداری هم میکند اما به ظاهر غافل از این
شناخت بلند بلند حرف میزدیم.
داشتیم سیگار
میکشیدیم و شوخی میکردیم و میخندیدیم، که پیر مرد هم از
دکتر برگشت. دید اوضاع خیلی فرق کرده است، سوریها قضیه را
برای او هم تعریف کردند پتو و متکا و غذا به او دادند و از او
خواستند هر وقت خواست برود بیرون یواش در بزند در را باز
خواهند کرد. همین طور هم بود؛ و این پیر مرد تا صبح شاید
متجاوز از صد بار رفت بیرون برگشت؛ اعصاب پلیس که هیچ اعصاب ما
را هم خراب کرده بود. هر بار هم که در میزد با صدایی محزون که
هم از آن ناراحت میشدیم هم خندهمان میگرفت میگفت: پلیس،
دکتر، دخیل. دکتر، دخیل. و این پیر مرد بر عکس ما ۶ نفر که
همگی جعلی بودن پاسپورتها را پذیرفته بودیم باز مرتب اصرار
داشت که تمام مدارکش واقعی است و هیچ اشکالی ندارد.
من هم خالی از فایده
ندیدم که به رفیقام یاد آوری کنم، که وقتی همان لحظات اول دو
بار از او خواستم جعلی بودن پاسپورتها را هاشا کند گفت: جعفر
گیر نده. گفتم: ببین یاد بگیر به این میگن گیر!!! صدای قهقهی
خندهی ما سه نفر اطاق را پر کرد. سوریها پرسیدند: هذا خبر؟
رفیقام انگلیسی حالیشان کرد و آنها هم به تفریح ما پیوستند.
ساعت کمی از ۹ صبح
گذشته بود ابتدا یک مترجم عرب با یک نفر نماینده از وزارت
دادگستری آمدند؛ سوریها را صدا زدند و با آنها صحبت کردند.
سوریها برگشتند؛ بعد بلافاصله یک نفر آمد و فارسی ما را هم
صدا زد و شخص هم راه خود را نمایندهی وزارت دادگستری معرفی
کرد، و ادامه داد ایشان چند سئوال از شما میکنند و مشخصات شما
را میگیرند ومطمئن باشید برگردانیده نمیشوید. آقای مترجم
خیلی سعی میکرد خود را صمیمی و خوش اخلاق نشان دهد ولی در
واقع کوچکترین حرکتی که خارج از چهار چوبهای مقررات و قوانین
باشد از خود نشان نمی داد؛ این وقتی برای ما روشن شد، که وقتی
از او خواستیم که در هلند و در کشورهای دیگر با دوستان ما تماس
بگیرد و آنها را از وضعیت ما با خبر کند، خیلی خشک قبول نکرد
و گفت: خودتان بعدن میتوانید همهی این کارها را بکنید.
پس از یک سئوال و جواب
کوتاه و گرفتن مشخصات ما از طرف همان نماینده، گفته شد که ما
دیگر به آن اطاق بر نمیگردیم و تا فردا در همین محوطهی
ترانزیت آزاد هستیم بگردیم ولی فعلن نمیتوانیم بیرون برویم.
وقتی من خواستم به
اطاق برگردم و کاپشنی را که به عمد و اشاره ی سوریها جا
گذاشته بودم بردارم، اول گفتند بعدن اما وقتی گفتم احتیاج
دارم، آقای مترجم برایم ترجمه کردند که: میتوانید بروید ولی
باید قول بدهید که با سوری ها حرف نزنید. گفتم: حرفی ندارم
بزنم فقط میخواهم کاپشنم را بردارم . ترجمه کرد. عاقبت
نگذاشتند بروم و خودشان برایم آوردند. ارتباط ما هم با
سوریها از همین جا قطع شد؛ بعدن هم هیچ رد خبری در کمپها از
آنان پیدا نکردیم. من خیلی دلم میخواست آن جوانها و دکتر
دخیل را باز ببینم.
آن روز و شب و فردایش
را در آن جا ماندیم. توانستیم با بیرون تماس بگیریم و تا حدود
زیادی از اوضاع و احوال خودمان با خبر شدیم، که کارها چگونه
پیش خواهد رفت و دیگر امکان بازگشتی در کار نیست، یعنی درخواست
پناهندگی سیاسی ما پذیرفته شده است حال این که قبول کنند یا نه
مسائل بعدی است.
فردای آن روز ساعت ١۰
صبح ما را صدا زدند هم راه با سه دختر سریلانکایی سوار ماشین
کردند و به اصطلاح به هتل پناهندگان بردند؛ تا غروب همان روز
در آن جا بودیم، افراد مختلفی از کشورهای مختلفی آن جا بودند،
طولانیترین زمانی که کسی آن جا مانده بود ٣ روز بود. شنیدیم
که این جا باید با نمایندگان دادگستری مصاحبه کنیم و بعد به
جاهای دیگری منتقل میشویم.
یک ساعتی را در "هتل"
بودیم که یکی یکی صدایمان کردند، یک خانم ایرانی مترجم ما بود،
با هر کدام از ما بین ۵/٢ تا ۵/٣ ساعت مصاحبه کردند؛ سئوالها
زیاد بود اما آنچه روی آن تاکید داشتند، این بود، که
میخواستند بدانند آیا ما جدن جانمان در خطر بوده و هست و چه
مدارک و دلایلی دال بر صحت حرف هایمان داریم.
در حین مصاحبه هر جا
که من میخواستم اوضاع سیاسیی ایران، موقعیت نیروهای مبارز و
شرایط سرکوب و خفقان را توضیح بدهم نماینده صحبتام را قطع
میکرد و تاکید داشت که از خودم و موقعیت خودم حرف بزنم؛ این
قضیه چند بار تکرار شد. مترجم از قول نماینده گفت: میگه ما
خودمان این مسائل را میدانیم تو مسائل خودت را مطرح کن. هم
خسته شده بودم و هم یاد آوری زندان و اوضاع ایران کلافهام کره
بود به مترجم گفتم: پس من دیگر حرفی ندارم بزنم اگر ایشان همه
چیز را در رابطه با اوضاع ایران میداند، من که با هزار مکافات
از آن جهنم در رفتم چرا دیگر ٢ ساعت است سئوال پیچم میکند؟
قبولی پناهندگیام را همین الساعه بدهد دستام تا بروم ببینم
چه گلی سرم میگذارم. مترجم هم که از قبل اعلام کرده بود خسته
شده است و از صبح تا حالا دارد ترجمه میکند خودش را هم، هم
ولایتی من می دانست گفت: خوب نیست این را بگم. با عصبانیت گفتم
لطف کنید شما قسم خوردید هر چه را دو طرف گفتند بی کم و کاست
ترجمه کنید. – این را خودش اول مصاحبه گفته بود- ترجمه کرد.
نماینده سئوالات دیگری
کرد و من جواب دادم تا رسید به این که چند برادر و خواهریم.
جدی دیگر حوصلهاش را نداشتم گفتم: من در این جا بنا به خواست
و قانون شما فقط اجازه دارم راجع به خودم و از خودم صحبت کنم.
اگر روزی روزگاری برادر و یا خواهری از من به این جا آمدند
آنها نیز از خودشان خواهند گفت. مترجم باز به نرمی گفت: لج
نکن ما این جا میهمان هستیم خوب نیست این جوری برخورد کنی آن
هم از روز اول برای خودت خوب نیست! جدیتر از قبل موضوع سوگند
را به ایشان یاد آور شدم؛ و ترجمه کرد. نماینده که تا کنون
نمیدانم در واقع یا به ظاهر خوشرویی میکرد ترش کرد و هلندی
با مترجم چیزهایی رد و بدل کردند که هیچ از آن نفهمیدم، این
قدر تنگ حوصله و بیقرار شده بودم که یاد دل تنگی ترک وطن
افتادم. غم از آن سو رانده و از این سو مانده بد جوری روی دلم
سنگینی میکرد، طوری که تا قبل از قطع گفتگوی نماینده و مترجم
پا شدم با بغضی در گلو که سعی در خفه و مخفی کردن آن داشتم
گفتم: من میخواهم قدری قدم بزنم و سیگار بکشم. اجازه هست؟!
بعد از اتمام مصاحبه،
که دیگر شب هم شده بود ما را مجددن به فرودگاه بردند. البته
باید اضافه کنم در همان محل مصاحبه از ما عکس گرفتند و انگشت
نگاری کردند، تمام مشخصات را نوشتند، قد، وزن، رنگ مو، رنگ
چشم، اندازهی کفش و و و یک برگهی کاغذ هم به هر کدام از ما
دادند و گفتند: گم نکنید این حکم کارت شناسایی شما در هلند را
دارد.
وارد فرودگاه شدیم به
اطاقی راهنمایی شدیم باز هم یکی یکی صدایمان زدند و چند سئوال
کوتاه کردند از جمله باز پرسیدند آیا جعلی بودن پاسپورت خود را
قبول داریم؟ برخی کارهای تکراری دیگری هم کردند. بعد به هر
کدام از ما کارت سبزی دادند که عکسمان رویش بود و گفتند: با
این کارت میتوانید از هم اکنون به هر کجای هلند میخواهید
تردد کنید. ولی خارج از هلند نه! اکنون دیگر کاری با شما
نداریم. یکی از آنها گفت فقط به خاطر استفاده از پاسپورت جعلی
ما باید رسمن و قانونن نیم ساعت شما را بازداشت کنیم. باز
داشتم خودم را آمادهی اعتراضی شدیدتر میکردم که متوجه شدیم
شوخی میکند.
کاغذی را که آدرس و
مسیر و محل اقامت ما در آن قید شده بود به دستمان دادند و ما
را به طرف درخروجی راهنمایی کردند.
از فرودگاه خارج شدیم
با سئوال از این و آن قطار آن مسیری را که باید میرفتیم پیدا
کردیم، عاقبت ساعت ١٢ شب در کمپ الکمار فرود آمدیم.
تا امروز که نزدیک به
دو ماه است در این جا هستیم؛ کسانی که زودتر از ما به این کمپ
آمدهاند میگویند: حدودن ٢ تا ٣ ماه این جا نگه میدارند بعد
در یکی از شهرها خانه میدهند و بعدها معلوم میشود درخواست
پناهندگیمان پذیرفته شده است یا نه؟ البته تقریبن به ۹۰ در صد
ایرانیها در مرتبهی اول جواب رد میدهند.
جعفر امیری
چاپ در بولتن
پناهندگان و آوارگان ایرانی
شمارهی ٢۷ می١۹۹۰
هلند