پاسخ به یک
نامه
کاکه
درود و سپاس فراوان از محبتهایت و ممنون از قطعهای که نوشتی
و برایم فرستادی.
اگر چشم
بر آن جملهی " شما در خاطر خاموش خداوند نیز هم راه خواهید
بود." ببندم – چون که خدائی وجود ندارد- تعابیرِ دیگر بسیار
زیبا، نوین و مدرن هستند.
اگر
امروز اهل اندیشه، تفکر و قلم در این رابطه حرف تازهای
نمیزدند و واژهها را به گونهای دیگر کنار هم قرار
نمیدادند، هنوز در لابلای اوراق ادبی که فینفسه باری عاطفی و
معنوی از روابط انسانی را با خود حمل میکند، میبایست قصهی
لیلی و مجنون و یا شیرین و فرهاد را با اسامیی دیگری بدانگونه
بخوانیم، که یکی یا فدای دیگری میشود و یا فردی مجنون، فرهاد
وار سر به قلهی بیستون میگذارد تا آن را بشکافد و تلخی و رنج
آن را به جان بخرد تا شرط عاشقی به جای آرد و به شیرین برسد. و
هیچ وقت هم نگویند و ننویسند ، که بعد از وصال چه خواهد شد؟
آیا اساسن عشقی باقی میماند؟ یا نه؟ و یا وقتی پسر پادشاهی
برای نجات دختر شاه پریان، حمله به قلعهی دیوی که دختر درآن
جا به بند است میکند؛ و او را از بند رها میسازد؛ آیا او را
از چالهای به چاه و یا برعکس نمیاندازد؟ گر چه از فضای این گونه
افسانهها و قصهها میتوان چنین حدس زد که بعد از وصال یک جان
در دو کالبد میشوند. تصوری که تحققاش در آن شریط و ای بسا
امروز هم امر بعیدی مینماید.
اگر هم
میشده و یا بشود باز هم میتوان گفت کار خیلی بزرگی صورت
نگرفته است!
چرا باید
یکی حذف و یا در دیگری حل و ادغام شود؟ چرا هویت و فردیت هر
کدام مستقل و محترم در کنار هم دیگر شناخته نشوند؟ روشن است که
نفی وجود فیزیکی مد نظر نیست، که امکان پذیر هم نمیباشد؛ بلکه
همان وجود معنوی، روحی و روانی مستقل منظور است. همان "جان"
جانی که باید یکی شود در دو کالبد. چرا هر جان در کالبد خود
نباشد و بی جان دیگری به جان آید؟
اگر کهنه
(گذشته) چنین بوده است: یک جان در دو قالب، از کاسهی هم
بخوریم، از یک کوزه بنوشیم، بر یک سفره بنشینیم و دو سر بر یک
بالین نهیم. اما میدانیم مابهازای امروزی و واقعی چنین پندار
یا رویائی در عمل حذف یکی در دیگری است. یکی نفی میشود و
بیهویت میگردد و اساس کار در دست دیگری قرار میگیرد؛ هر
تصمیم فردی و خود خواهانه را به نام هر دو بر خود و دیگران
حُقنه میکنند.
اگر تازه
(امروزی مدرن) چنین باشد: از نان هم بخوریم (به هم بدهیم) اما
نان کسی را نبریم. از کوزهی هم بنوشیم (کوزهی هم را پر کنیم)
اما کوزهی کسی را نشکنیم و و و هزار البته یک نکتهی باریکتر
از مو را در مورد این تعاریف و از این مفاهیم باید به دقت مورد
توجه قرار داد. یعنی فرد گرائی ( اندیویدائالیسم) هر کس به فکر
خویش، مال من مال من است مال تو مال خودت، آن مشکل توست و ربطی
به من ندارد و این مشکل من است به تو چه.
روابط و
مناسباتی که برخاسته از یک زیر بنای ظالمانه است و امروز اخلاق
و رفتار بشریت را به انحطاط کشانده است.
شاید
همین اندیشهی بیشتر در جان و کمتر بر زبان آمده در من بوده
است، که همواره مرا در فاع از هویت خودم و دیگران و در مبارزه
با فرد گرائی همیشه دچار درد سر و مشکل کرده است.
گرچه
مسلم است و میدانم، که عمومن چنین بوده؛ که هر اندیشهی نوین
در طرح و اجرای خود بدون مانع نبوده است و نیست. حتا شریفترین
و انسانیترین تفکر و اندیشه. مثلن لائیک (غیر مذهبی) بودن، که
به نظر من یک قدم بزرگ و استوار است که در ادامه و رشد تکاملی
و علمی خود میتواند مسیر رسیدن بشر به قلهی رفیع کمالاتِ
خوب و ارزندهی انسانی باشد.
متاسفانه میبینیم شرایط حاکم و مدافعین کهنه پرستی و
رسانههای رنگارنگ آنان چنان موضوع را وارونه جلوه میدهند، که
انگار رهائی از قید و بند اوهام و خرافات سقوط به افصله
الصافلین (تحتانیترین طبقهی جهنم!!!) است.
از این
رو بسیاری از انسانهائی که در عمل و کردار پاک و شریفاند
مادام که در بند و اسیر خرافات و آموزشهای عقب ماندهی دینی و
مذهبی هستند، میبینیم چگونه خود را از بخشی شادیهای ساده،
قابل دسترس و طبیعی دور نگه میدارند؛ و برخی لذایذ بر حق و
معقول را بر خود حرام و نامشروع میدانند. بالاطبع چنین کسانی
علاوه بر این که ندانسته زندگی را بر خود دشوار میدارند،
کسانی هم که در رابطهی نزدیک و معاشرت با آنان قرار دارند اگر
نگویم اذیت میکنند و میآزارند، اما آنان را و خود را معذب
میکنند.
باشد تا
روزی که هر شخصی به هویت و فردیت خود پیببرد و واقف گردد؛ آن
را محترم و عزیز بدارد و به هویت و فردیت دیگران نیز احترام
بگذارد. آنگاه است که معاشرت و رابطه هم در بستر درست و اصولی
قرار میگیرد و بودن در کنار هم مفرح و شادمانانه خواهد بود و
بیتردید دیگران نیز از این شادمانی بیبهره نخواهند ماند.
به قول
جبران خلیل: همان گونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از
یک نغمه به ارتعاش در میآیند. با موزیک دلنشین و روح انگیز
خود روح دیگران را نیز تلطیف میکنند.
کاکه
جان، چقدر دلم میخواهد " پیامبر" جبران خلیل جبران را که
قطعاتی از آن را برایم نوشتی کامل بخوانم نمیدانم اصل کتاب به
چه زبانی است؟ آیا به فارسی ترجمه شده است یا نه؟ اگر ترجمه
شده و آن را داری لطف کن بعد از مطالعه برایم بفرست. و اگر این قطعات را خودت از آلمانی ترجمه کردی، که دست مریزاد! تو
که توانستی چنین شیوا و شیرین درک مضمون کنی، همت کن و برو پای
ترجمهی کل کتاب. هر چه در توان دارم در یاریات دریغ نخواهم
کرد. بخصوص در کار تایپ، صفحه بندی و چاپ.
همسرم
نیز از نوشتهات خوشش آمد او هم سپاسگزار مهربانیهایتان هست.
ما هم
برای شما آرزوی بهترینها را داریم!
به امید
دیدار هر چه زودترتان!
شاد و
پیروز باشید!
جعفر ٤
دسامبر ٢۰۰۰