سوسیال " آرچ وی"*
امروز هم
مثل روزهای دیگر D.S.S
یا همان سازمان تعمین اجتماعی (سوسیال) که مرکز پرداخت حقوق به
بیکاران و پناهندگان میباشد؛ شلوغ بود.
ساعت ١۰
صبح بود و ٣۵ نفری در سالن منتظر نوبت نشسته یا ایستاده بودند.
وقتی در را باز کردم تا وارد سالن بشوم عدهای که در ضلع کوتاه
L سالن نشسته بودند، بغیر از خانمی که مشغول سر گرم کردن
بچهاش بود؛ بچه و سایرین همه به من نگاه کردند، به غیر از بچه
که من در چشمهای روشن و شاداباش لبخند زدم، برای همه مسجل
بود که به سمت چپ خواهم رفت، شمارهی نوبت را میخوانم بعد آن
را از دستگاه جدا میکنم و میکشم عقب تا شمارهی کنتور را که
بالای سر دستگاه شمارهی نوبت قرار دارد ببینم، به محض دیدن
رقم ۹٣ بر کنتور و رقم ۵۰ در دستام همه منتظرند تا کلمهی شت
را از لبانِ من بشوند بعد هر کس مشغول فکر و کار خودش بشود.
اما من ظاهرن توجهی به آنان ندارم اما برای رضایتشان آن کلمه
را کش دار و بلند میگویم و به طرف دیگر سالن میروم.
در نگاه
اول نه صندلی خالی پیدا میشود و نه ترکیب افراد مشخص است؛
علیرغم آن که اکثرن علاوه بر این که از نظر موقعیت اجتماعی یک
سانند ( بیکارند) مشکلات مشابهی هم دارند. اما از جنبهی دیگر
جمع ناهمگونی است شامل: سیاه، سفید، مرد، زن، پیر، جوان، اشخاص
پاکیزه، افراد کثیف، چند نفر مست و عدهای هوشیار و از
ملیتهای مختلف.
به طرف
پنجره میروم و با نگاه دوری روی جمعیت میزنم، به طرف خیابان
برمیگردم، از پشت پنجره ماشینهائی را که در سمت راست پارک
شدهاند را میبینم؛ بلندتر از حد معمول مینمایند و از پشت
پهنتر و از جلو باریک ترند، یادم نمیآید چند طبقه بالا
آمدهام.
حرارت
ملایمی هم راه با بوی ته سیگار توجهام را جلب میکند نگاهم با
رد بو به فنکویل میرسد روی توری آن مقداری ته سیگار و قدری
کاغذ خُرده ریخته شده است؛ کاغذهای باریک و نازک با باد
فنکویل مرتب میلرزند و ته سیگارها انگار در آن محیط گرم لم
دادهاند و از پخش بوی بد خود لذت میبرند.
جمعیت پچ
پچ یک نواختی دارد. تک صدائی بلندتر خود به خود نظرم را جلب
میکند و نگاهم به آن طرف کشیده میشود؛ در گوشهی مقابل من
پیر زنی نشسته با صورتی سفید و آرام، که روسری بر سر دارد؛ در
کنارش مرد میانسالی با چهرهای عبوس و عصبانی و کلاه بیریختی
بر سر ایستاده سر پا. پیر زن صبور و آرام حرف میزند، من
نمیشنوم؛ شاید اگر هم میشنیدم متوجه نمیشدم. مرد میانسال که
هیکل درشتی هم دارد اما هم میشنید هم متوجه میشد؛ و معلوم
بود که اصلن حوصله و طاقت گوش دادن به حرفهای او را ندارد، او
بار دیگر صدایش را بلند کرد و فحش متداول انگلیسی را چند بار
تکرار کرد: ئای فاک یو، ئای ی ی فاک یو. اکثر کسانی که متوجه
آنان بودند خندیدن؛ مخصوصن دو پسر جوان که ظاهری بیبند و بار
و الکی خوش داشتند بین خودشان حرفهائی زدند که برخی از آنان
که نزدیکشان بودند بیشتر خندیدن و برخی دیگر خوششان نیامد و
اخم کردند. یکی از آن دو با لودگی و صدای بلند که همه شنیدند
خطاب به مرد میانسال گفت: مگه مادرت نیس چطور آدم میتونه مادر
خودشو بگاد؟ باز هم تعدادی خندیدن و تعدادی نه. به نظر میرسید
از هم دیگر شناخت قبلی دارند. کسانی که درپیچ سالن بودن و فقط
حرفها و صدای خنده را میشنیدند، میآمدند سرک میکشیدند و
میرفتند یا در همان حوالی قدم میزدند.
زنگ
کنتور اما با صدای خود و با تغییر شماره به رقم بالاتر که نفر
بعد را میطلبید همهی نگاهها را از طرف پیر زن، مرد میانسال
و همچنین جوانان لاابالی به سوی خود جلب میکرد.
در
نزدیکی من یکی بلند میشود میرود؛ جای او مینشینم. فکر
میکنم کاغذی، مدرکی چیزی کم داشت، چون چند بار که اتفاقی به
او نگاه میکردم خیلی جدی مشغول زیر و کردن پروندهای بود که
در دست داشت.
حالا با
حوصله به یک یک افراد نگاه میکنم. عدهای هستند که اصلن
حوصلهی نشستن و یا انتظار کشیدن در آن سالن را ندارند؛
بعضیهاشان تقریبن مثل زندانیها آرام و در فکر قدم میزنند.
برخی دیگر حتی شماره را میگیرند و میروند بیرون، البته با
خود حساب میکنند، که مثلن یک ساعت و نیم دیگر باید برگردند.
چند نفر دیگرشان اگر جا باشد مینشینند یا چند دقیقهای قدم
میزنند تا یکی دو نفر دیگر نوبت بگیرند بعد یک نوبت زاپاس هم
میگیرند تا اگر کمی دیر آمدند و نوبت اول سوخته بود بتوانند
از زاپاس استفاده کنند و میروند بیرون. عدهای دیگر کاملن بر
عکس اینها عمل میکنند یعنی به محضی که میرسند و نوبت را
میگیرند تمام سعی خود را میکنند تا جائی گیر بیاورند و
بنشینند و تا وقتی هم که نوبتشان برسد از جای خود جنب
نمیخورند؛ حالا یا چرت میزنند، یا کتاب و روزنامهای با خود
آوردهاند آن را مطالعه میکنند و یا با بغل دستیهای خود سر
صحبت را باز میکنند. کسانی هستند که میآیند و پشت هم چند
نوبت میگیرند؛ تا در زمان انتظار اگر دوستی رفیقی از راه رسید
به آنان بدهند که زیاد معطل نشوند؛ از مراجعین پیش کسوت به نظر
میرسند، چون کار خود را با اعتماد به نفس عجیبی انجام
میدهند. کسانی که در نوبت نشستند و این عمل را می بینند و از
نیت او هم آگاهند اعتراضی ندارند؛ اما اگر هم زمان کسانی در
پشت سر او باشند که قصد گرفتن نوبت دارند از این کار خوششان
نمیآید بعید نیست اعتراض هم بکنند؛ اما شخص چند نوبتی خیلی حق
به جانب و محکم به آنان پاسخ میدهد. گاهی ممکن است به بگو
مگوهای طولانی هم کشیده شود؛ و شاکیها از شاهدین هم تقاضای
اظهار نظر و قضاوت کنند. کمتر کسانی اما در این گونه موارد سعی
در دخالتگری دارند.
مدتی به
صدائی که از بلند گوی سالن پخش میشود گوش میدهم؛ بلند گوئی
که از طریق آن کسانی را که قرار قبلی دارند با اسم و شمارهی
اطاق در همین طبقه یا یک طبقه بالاتر(طبقهی چهارم) با شروع
لطفن و پایان تشکر فرا میخواند. هر وقت کسی به طبقهی چهارم
دعوت میشد کسانی مثل من که یادشان میرفت طبقهی چندماند
میفهمیدیم که چند طبقه بالا آمدهایم. فراخوان بلندگو هم هر
بار مثل هم بود تنها اسم فرد، شمارهی اطاق و طبقه فرق میکرد.
جالب بود
که هر وقت بلندگو اسم کسی را با شمارهی اطاق و طبقهای که
باید میرفت اعلام میکرد؛ چنانچه کسی از حس شنوائی محروم بود
و اولین بارش بود که به این اطاق میآمد و یا کلن از شرایط
اطاق بیخبر بود؛ امکان نداشت وقتی آن شخص بلند میشد، حدس
بزند یا تصور کند او را صدا زدهاند تا سر قرارش برود؛ بلکه
فکر میکرد برای خودش یا صندلیاش حتمن اتفاقی افتاده که چنین
ناگهان از جا میجهد. جالبتر هم این که همین عمل در مورد
کسانی که کنتور شمارهی آنان را ثبت میکرد اتفاق میافتاد؛
کسی که شمارهاش ثبت میشد؛ علیرغم این که شمارهی قبل از
خود را مدتی روی کنتور دیده بود و تردید نداشت، که الان که
مثلن شمارهی ٢٢ روی کنتور است و شمارهی بعدی ٢٣ خواهد بود و
٢٣ هم شمارهای است که در دست خودش دارد و بیش از صد بار آن را
نگاه کرده و خوانده است؛ اما به محض این که کنتور با یک زنگ
آشنا شمارهی را ٢٣ اعلام و نمایش می داد؛ دارندهی شماره
چنان از جا میپرید که انگار آب جوش ریختهاند زیرش یا ولتاژ
برق قوی با صندلیاش اتصالی پیدا کرده است.
حالا
بیشتر متوجه کسانی بودم که در نوبت خود یا بینوبت به جلو باجه
برای طرح مشکل خود میرفتند. کارمندان توی باجه پشت شیشههای
ضخیم و غیر قابل دسترس قرار داشتند؛ برای رد بدل کردن مدارک یا
چک حقوقی در روی پیشخوان باجه کشوئی تعبیه شده بود که این نیاز
از آن طریق انجام میگرفت حتی امکان این که طرفین بتوانند دست
یک دیگر را هم لمس کنند غیر ممکن است؛ از این جهت کارمندان پشت
شیشه حداقل از جانب برخورد فیزیکی مراجعین در امان بودند و
نوعی احساس امنیت میکردند. علیرغم این گاهن در چهرهی آنان
به علت برخوردهای تند و هستریک بعضی از مراجعین نگرانی دیده
میشد.
عدهای
بودند که با مراجعه به باجه ابتدا خیلی آرام و مودب حرف
میزدند و مدارک خود را ارائه میدادند اما به مرور آرامش خود
را از دست داده و صدایشان را بلند میکردند؛ حلا ممکن بود به
نتیجه برسند یا نه در هر صورت بعد از ترک باجه هم غرولند کنان
و حتا بعضن با ناسزا گویی سالن را ترک میکردند. عدهای بودند
که مسئول پشت باجه موفق به درک یا حل مشکلاتشان نمیشد، میرفت
و مسئول ارشدتری را برای درک مشکل، توضیح و قانع کردن او با
خود میآورد.
کسانی که
منتظر رسیدن نوبتشان نشسته بودند و مناقشهها و مجادلات و
درگیریها را شاهد بودند صرف نظر از این که بدانند موضوع از چه
قرار است و مناقشه بر سر چیست؟ حق را به مراجعه کننده
میدادند، انتظارشان این بود که مسئولین مربوطه به هرحال باید
مشکل مراجعه کنندگان را حل کنند.
مشکل
دیگر مربوط به کسانی بود که اصلن انگلیسی نمیتوانشتند صحبت
کنند؛ که اینان خود به دو دسته تقسیم میشدند؛ عدهای هم راه
خود نامه یا نوشتهای را داشتند، که آن را تسلیم کارمند مربوطه
میکردند و در نهایت شاید یکی دو کلمه هم مثل "بوک چک" یا
"مانی" بر زبان میآوردند و در مقابل هر سئوال کارمند سوسیال
هم: یس، پاسخ میگفتند. در این رابطه انجام وظیفهی برخی
کارمندان شگفت انگیز بود؛ زیرا علاوه بر این که پی به مشکل او
مییردند و او را نیز متوجه منظور خود میکردند بلکه مشکلشان
را هم بر طرف میکردند. آنان هم تا از سالن خارج شوند؛ با سر و
دست و تمام بدن از آنها تشکر میکردند و کلمهی تنک یو، تنک
یو از دهانشان نمیافتاد.
عدهای
دیگر که مشکل زبان داشتند؛ رفیقی، دوستی یا فرزندی را به عنوان
مترجم هم راه خود آورده بودند. میرفتند جلو باجه کنار همدیگر
مینشستند؛ مترجم مشکل را توضیح میداد و پاسخ کارمند را نرجمه
میکرد. پیش میآمد که گاهن کارمند چند دقیقهای تماشاچی
مراجعه کننده و مترجم میشد که برای چگونگی طرح موضوع با هم
گفتگو میکردند. مثلن مراجعه کننده خواستار برخورد تند مترجم
بود و او آن را بد میدانست؛ البته اگر مترجم آدم با تجربهای
بود گوش به تذکرات میداد و میگفت باشه، اما در عمل کار خودش
را میکرد. مراجعه کننده اما که تناقض حرف و عمل را متوجه
میشد گاهن به جای درگیری با کارمند با مترجم به جدل میپرداخت
مخصوصن اگر مترجم پسرش بود و از آن بدتر دخترش؛ حالا جاها عوض
میشد؛ مترجم میشد کارمند، کارمند، تماشاچی و مراجعه کننده هم
که خودش بود. اینها با هم بگو مگو میکردند، گاه کارمند واقعی
میانجی گری میکرد با مترجم چیزهائی را رد و بدل میکردند و
مراجعه کننده عصبانیتر میشد و میپرسید: چیگفتی؟ هیچی! او
چیگفت؟ هیچی بابا! تا وقتی که کار به جائی میرسید که مثلن
اگر بچه در خانه بود، اکنون زیر مشت و لگد قرار داشت، در این
جا وانمود میکرد اگر بخواهی این طوری کنی من میروم، تنها در
این حالت بود که پدر کوتاه میآمد رو میکرد به کارمند و با
نفرت در دل اما با لبخند زورکی به کارمند میگفت: ببخشید. و
کارمند تمام سعیاش را با بچه میکرد تا با حل مشکل او را نیز
نجات دهد. اگر مشکل مخصوصن مالی بود و کارمند موفق به حل مشکل
میشد، که پدر حتی دستی نوازشگرانه بر سر اولاد خود میکشید
چند تنک یو به صورت کارمند پرت میکرد و میرفتند؛ اما امان از
وقتی کار پیچ میخورد و کارمند اظهار عجز از حل آن میکرد و
مثلن خواستار مدارک بیشتری میشد و قرار دیگری میگذاشت؛ در
این صورت پدر حتا از ناسزا گفتن به کارمند هم صرف نظر میکرد
فرزند را به ظاهر آرام جلو میانداخت تا بروند؛ ولی به محض
اینکه وارد راه پله میشدند سر و صدای آنان به زبان خوشان بلند
شده یود و تا این چند طبقه را پائین بروند معلوم نبود طفل
معصوم چند پس گردنی خورده باشد؛ و تهدید به چیزی شده باشد، که
از دل و جان در آرزویاش است: دیگر هیچ وقت تو را با خودم
نخواهم آورد.
برخی از
مراجعین نه مورد علاقهی کارمندان بودند نه منتظرین، علت هم
این بود که این گونه افراد رعایت بورکراسی و نوبت را
نمیکردند؛ در یک فرصت مناسب به بهانهی یک سئوال کوتاه خود را
به باجه میرساندند؛ ایستاده مشکل خود را طرح میکردند ولی
چنانچه پا میداد روی صندلی هم مینشستند. منظور از صندلی، نوع
معمول آن نیست که مثلن افراد در نوبت روی آنها نشسته بودند یا
در هر سالن انتظاری وجود دارد؛ بلکه صندلی مستطیلی شکلی است
مثل صندلی پیانو که دو نفر راحت میتوانند روی آن بنشینند و
غیر قابل جابجائی است یعنی محکم نصب شده است روی زمین، جلو هر
باجه هم یکی وجود دارد. بزرگترین آرزوی آن روز تمام افراد در
سالن این است که خود را به آن صندلی برسانند و روی آن بنشینند
و با کارمند ادارهی سوسیال طرح گرفتاری و مشکلات خود را
بکنند.
با این
اوصاف کسی که که شاید بین ٢ تا ٤ ساعت است که گوش به زنگ مانده
و چشم بدان دوخته و دل در گرو استقرار روی صندلی کذائی را
دارد، هنگام رسیدن نوبتاش چنانچه قدری دیر بجنبد، این امکان
وجود دارد، که یکی خارج از نوبتیهای فرصت طلب خود را به
صندلی برساند و روی آن مستقر شود. این اقدام از نظر فرد نوبت
رسیده در حکم نقض حقوق بشر، تجاوز به عنف و تصرف عدوانی را
دارد؛ کارمند مربوطه هم کمتر از مراجعه کننده بد به او
نمینگرد؛ چون بعید نمیداند که شخص فرصت طلب شمارهای هم در
جیب دارد که در موقع مقتضی آن را هم به اجرا میگذارد.
کسانی
دیگر از این دست هستند، که از پشت سر افراد در نوبت روی صندلی
نشسته با گفتن: اکسکیوزمی، به کارمند و مراجعه کننده و بدون
این که خود را مقید به پاسخ: یس پلیز، آنان بدانند؛ شروع به
توضیح مشکل خود میکنند؛ کافی است کارمند به هر دلیلی یه کم به
او راه یا رو بدهد، یواش یواش جلو میکشد ابتدا کنار لبهی
صندلی مینشیند؛ بعید نیست در صورت عدم مخالفت جدی جلوتر هم
رفته و یک وری روی پیشخوان باجه بنشیند. و با ظاهر یک آدم
گناهکار و معذب که صد در صد احتیاج به این تجاوز حقوقی دارد
کم، کم دست در جیب کند و مدارک خود را در آورد.
هستند
کارمندانی که به هیچ وجه این گونه افراد را تحویل نمیگیرند؛ و
جدی به آنان یاد آور میشوند که باید نوبت بگیرند و در نوبت
خود مراجعه کنند؛ هم چنین مراجعینی هستند که هرگز اجازه نفوذ
چنین افرادی را به حوزهی استحفاضی خود نمیدهند؛ محکم به آنان
اعلام میدارند: ببخشید نوبت من است خیلی هم بیشتر از شما عجله
دارم. و آنان را از جلو باجه و پشت سر خود دور میکنند.
درون
سالن عدهای هستند که در عالم خودشانند، عالم بی خبری. اینان
نیز دو دستهاند. تعدادی الکلی و تعدادی معتاد به مواد مخدر،
الکلیها اهل خوش و بش و در صدد ایجاد ارتباط و رفاقت با دور و
بریهای خود هستند؛ معتادها اهل کرنشاند و سعی در برانگیختن
احساس ترحم در دیگرانند.
الکلیی
که در آن طرف سالن روبروی من بود، آدمی خنده رو، خوش مشرب و
شنگول بود؛ هر وقت میخواست از قوطی آبجو خود لبی تر کند،
نگاهاش با نگاه هر کس تلاقی پیدا میکرد، با لبخندی ملیح
دستاش را با قوطی بلند میکرد و به سلامتی او مینوشید. همین
افراد هنگام مراجعه به باجه و برخورد با کارمند سوسیال جای خوش
اخلاقیشان را بد خلقی و خشنونت میگرفت؛ خیلی زود از کوره در
میرفتند و فحش و ناسزا نثار او میکردند.
پسر جوان
معتادی بود، که مرتب از این طرف سالن به آن طرف، از داخل به
بیرون و بر عکس در رفت و آمد بود؛ به نظر ١۷، ١۸
ساله میرسید؛ احتمالن معتاد به
قرصهای مخدر بود، چون تسلط بر عصبهای لب و دهاناش را نداشت،
کف سفیدی دور دهاناش بود؛ وقتی حرف میزد انگار کلمات قبل از
آماده شدن از دهاناش میافتادند، پیراهن سفید آستین کوتاهی
تنشاش بود، و کتش مثل یک چیز زائدی که دنبال جائی میگردد که
پرتاش کند در دستاش بود.
آخرهای
وقت اداری بود، من هم دیگر خسته شده بودم؛ یه کم قدم زدم،
داشتم به طرف صندلیهای کنار پنجره میرفتم، که حالا دیگر
بیشترشان خالی بود. جوان معتاد از روبروی من میآمد، به من که
رسید با کرنش تقاضای سیگار کرد؛ گفتم: ندارم، سیگاری نیستم. از
یکی دو نفر دیگر هم درخواست کرد اما نتیجهای نگرفت. از
نوبتاش هم نتیجهای نگرفته بود. ولی نمیدانم چرا سالن را ترک
نمیکرد. . .
ادامه
دارد. اما ادامه اش فعلن در دست رس نیست، در صورت دست رسی
نوشته خواهد شد.
*
"
آرچ وی" یکی از مناطق لندن
چاپ در
پناهندگان مبارز- سوئد
شمارهی
١٢ – سال ١۹۹٣
جعفر
امیری