برای علی مجیدی
در این غروب سرد وگرفتهی زمستانی
با دریافت یک خبر
به دنیای خاطرات پرتاب شدم
"دوستانم را میبینم که چگونه
بستههای پست عصرگاهی را
حمل میکنند:
نان و شراب و تعدادی رمان و صفحههای گرامافون "٭
میگویند مسجدی به بزرگی شهر درست کردهاند همان مسجد محلهی سرجوب را میگویم .آن را آنقدر بزرگ و بزرگ کردهاند که تمامی شهر در آن جا میگیرد.
لشکرعظیم حزبالله را میبینم با چهرهای خشمگین برآشفته دسته، دسته، درکوچه پس کوچههای شهربه شکار منافقین وکمونیستها مشغولند.
"همان جاست؛
آن خانه را میگوییم خانه حاجی ... را میگوییم
پسرش همه کارهی ضد انقلاب است."
٭٭٭
پشت پنجرهی کوچک اتاقم را با سنگ ریزهای به صدا درمیآورند.
پشت پنجره میروم خندهای برروی صورتاش نقش بسته طوری که گونههایش به گودی نشسته است. پنجره را باز میکنم . میگوید: چی داری بخوریم؟ می روم در را باز میکنم.
بستهایی با خود برایم آورده است.
٭٭٭
شهرکنگاورمحل تولدش، محل تولد تورا میگویم. شهری بعنوان یکی از سنگرهای آخریک مقاومت تاریخی در برابر تجاوزاعراب مسلمان. شهری که ویرانه این تجاوزخشن را هنوز که هنوز است، درآغوش خود گرفته است: معبد آناهیتا. حتما تو بهتر ازمن به یاد داری، امام زادهی کنارمعبد را میگویم چه جثهی کوچکی در کنارآن معبد داشت.
میگویند مسجدی به بزرگی شهر درست کردهاند همان مسجد محلهی سرجوب را میگویم .آن را آنقدر بزرگ و بزرگ کردهاند که تمامی شهردر آن جا میگیرد.
ولی معبد هنوز بیرون ازشهرمانده است.
او شاهد تاریخی یک تجاوز است.
او منتظر است روزی در دادگاه تاریخ به شهادت بخوانندش.
٭٭٭
ماه با تمامی بزرگیاش برروی خرابههای معبد آناهیتا خیمه زده است. میگویم علی حالش را داری بریم معبد. نسیم خنک غروب بهاری با بوی تازه چمن زاران که ازدشت پایین روبه رو میآید تمامی فضای ویرانهی معبد را پُرکرده است.
روی تکهای از یک ستون که به زمین تاریخ افتاده است مینشینیم . میگوید هروقت ماهتاب بود و هوای خنک قرارما اینجاست.
٭٭٭
موضوع انشاء کلاسم در بارهی "معبدآناهیتا ست" .
"میگویند عدهای که هنوز در برابر تجاوزاعراب مسلمان مقاومت میکردند هنگام روزدرپناهگاههای معبد مخفی میشدند و شبانگاه به ارودگاههای دشمن حمله میبردند."
٭٭٭
"همان جاست
آن خانه را میگوییم خانهی حاجی ... را میگوییم
پسرش همه کارهی ضد انقلاب است. "
٭٭٭
تو، محسن بیا انشایت را بخوان :
"آناهیتا فرشته و نگهبان آب و فراوانی و زیبایی و باروری، درنزد ایرانیان دارای مقام بلند و ارجمندی بوده است."
٭٭٭
درتراس خانهایی قدیمی روی رختخوابهای کنارهم افتاده شده نشستهایم و تا نزدیکیهای سپیدهی صبح بحث میکنیم. بحث انشعاب درسازمان فدائیان خلق است. اما او مصمم است که راه خود را برود. بعد ازمدتی خبردارمیشوم که دستگیرشده است. سالهای طولانی درزندان میماند. خبرآزادی و بعدها ازدواجش خبری مسرت بخش است. اما حال خبردرگذشتش روی شانههایم سنگینی میکند.
٭٭٭
میگویند:
" همان جاست
محل بزرگداشت علی
در همان مسجدی که به بزرگی شهرساختهاند
علی مجیدی را میگوییم
میگویند انسان شریفی بود که رویایش آزادی وسعادت مردم بود"
٭٭٭
سری به گوگل میزنم کنجکاوم ببینم درمورد کنگاورو بچههای خوبش غلام و اسماعیل و علی و... چیزی نوشتهاند. چیزی پیدا نمیکنم اما برخلافش در سایتهای رسمی آمده است:
مردم كنگاور از نژاد سفيد و شبه هند و اروپايي كه مركب از اقوام كرد ، لر و ترك ميباشند.تشكيل شده است ٩۲ در صد جمعيت اين شهرستان شيعه اثني عشري است و وجود بزرگاني نظير مرحوم حاج آقا محمد عراقي معروف به حاج آقا بزرگ امام جمعه فقيد شهر و نماينده شهرستان در مجلس شوراي اسلامي، تقديم چهار شهيد در بحبوحه پيروزي انقلاب ، تقديم بيش از ٤٠٠ شهيد، ۱۰۳۱ جانبار ، ٨۲ آزاده و ۲٨ مفقود الاثر در جريان دفاع مقدس و حضور بيش از ۱۳۰۰۰ رزمنده بسيجي در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل ، مشاركت فعال در امر بازسازي مناطق جنگ زده و استمرار تعهد و حمايت آنان از آرمانهاي انقلاب و امام (ره) و رهبري مقام معظم رهبري از جمله اسناد افتخار آميز مردم اين ديار بشمار ميرود .
٭٭٭
میگویند در مجلس بزرگداشتش، مسجدی که به بزرگی یک شهر درست کردهاند مرتب پر و خالی میشده است .
" همان جاست
محل بزرگداشت علی
علی مجیدی را میگوییم
در همان مسجدی که به بزرگی شهر ساختهاند
مسجد سرجوب را میگویم
آن جا راببین، ببین
چطور ٤٠٠ شهید، ۱۰۳۱ جانباز و ٨۲ آزاده و ۲٨ مفقود الاثر وبیش از ۱۳۰۰۰ رزمنده بسیجی هم به احترامش به پا ایستاده و منتظرند که داخل مراسمش شوند.
٭٭٭
همان جاست
آن خانه را میگوییم خانه حاجی ... را میگوییم
پسرش انسان شریفی بود که رویایش آزادی وسعادت مردم بود "
٭٭٭
میبینم که دوستانم از" دور دستها"٭ از درون رویایم راه باز کرده بیرون میآیند
"آن ها را میبینم که چگونه
بستههای پست عصرگاهی را
حمل میکنند:
نان و شراب و تعدادی رمان و صفحههای گرامافون "٭
آن ها را می بینم که هنوزهم عاشقانه به تقسیم عشق و انسانیت مشغولند.
جلال رستمی
٭- قعطهایی از شعر محمود درویش بنام" من همزاد خودم را میبینم که از دور دستها میآید."
Lettre Internaional 51
٭ دکترغلام ابراهیم زاده - اسماعیل عابدینی