گوشه‌ای از: زندگی ، شخصیت و مبارزات رفیق علی مجیدی

 

رفیق علی مجیدی در ٢٣ آذر ١٣٣٣ در کنگاور متولد شد؛ و در پنج شنبه شب ٣٠ آبان ١٣۸۷ به علت سکته‌ قلبی از بین ما رفت.

 

توانائی، ارزش‌های انسانی و خصایل خوب و برجسته‌ی او بسیار بود؛ در دوران تحصیل از دانش‌آموزان با استعداد و زرنگ بود؛ در دانشگاه نیز لیاقت او در فرا گیری علم و دانش بر کسی پوشیده نبود؛ در دوران معلمی انسانی مهربان و محبوب بود؛ رفیق علی یکی از علاقه‌مندان ورزش کوهنوردی بود، روحیه‌ی جمعی، از خود گذشتگی و خوش اخلاقی‌اش زبان زد جمع و سرمشق نوجوانان بود.

 

رفیق علی پس از فعالیت‌های پراکنده و شرکت فعال هم راه مردم  در دوران شورش علیه‌ رژیم وابسته و دیکتاتوری آریامهری، یکی از کسانی بود که هم راه تعدادی از رفقایش از جمله زندانیانی سیاسی که با شکستن در زندان‌ها توسط مردم آزاد شده بودند، در رابطه با سازمان چریکهای فدائی خلق ایران دست به سازماندهی و کار تشکیلاتی در بین جوانان و مردم کنگاور زد.

 

او در بسیج جوانان و نو جوانان در کارهای گروهی مثل ورزش صبحگاهی، کوهنوری و تفریحات دیگر تمام توان و همت خود را به کار می‌گرفت، صداقت، صمیمیت و رفتار شایسته‌اش جاذبه‌ی فوق‌العاده‌ای داشت: هر کس یک بار با او آشنا شود برای همیشه عاشق اخلاق و رفتارش می‌شود. این جمله‌ای است که بسیاری از آشنایانش در موردش می‌گفتند.

 

علی، علی‌رغم این که از تمام مشاغل دولتی و تخصصی خود اخراج و محروم شده بود اما با تمام وجود کار تشکیلاتی می‌کرد و خستگی نمی‌شناخت، تا سال ۵۹، سال خیانت بخش اکثریت کمیته‌ی مرکزی سازمان محبوب‌اش، آنانی که خوار و ذلیل و بی مقدار به نعلین بوسی حاملین تفکر پوسیده و ارتجاعی و حامیان نظام استثمار و بهره کشی از کارگران و زحمتکشان رفتند.

 

پس از انتشار" کار" رسوائی که کمی بعد به "کار اکثریت" تبدیل شد؛ رفیق علی باز از اولین کسانی بود که با قاطعیت انقلابی و علی‌رغم تمام وعده وعیدهای وادادگان اپورتونیست و خیانت پیشه لحظه‌ای در مرزبندی با آنان تردید نکرد و بلافاصله همراه با رفقای هم حوزه‌اش قطع ارتباط و انحلال حوزه را به اطلاع نوکر صفتان رخنه کرده در سازمان‌شان رسانیدند.

 

تنها در آن شرایط بود که کمی از شور و شوق و شادابی علی کاسته شد، اما با اعتماد به نفسی که در خود داشت، از مواضع انقلابی هم چنان دفاع می‌کرد و پرچم دار تداوم مبارزه و دفاع از دست آوردهای قیام بود.

 

رفیق علی باردیگر پس از پشت سر گذاشتن دوره‌ای فعالیت فردی، در ارتباط تشکیلاتی با سازمان راه کارگر قرار گرفت، و هم چنان که در مورد سازمان چریکهای فدائی خلق ایران عمل کرده بود از اولین کسانی بود که در پایه ریزی تشکیلات راه کارگر- که تا آن زمان در کنگاور وجود نداشت. - مجددن با تمام توان شروع به کار کرد.

 

این فعالیت اما دیری نپائید، دژخیمان شمشیر از رو بسنتد و تیغ به روی هر کس و هر چیز که نشان از درستی و انسانیت و اخلاق انقلابی و کمونیستی داشت کشیدند، عجیب این که رفیق علی در این جا هم باز از اولین کسانی بود که به دست اوباشان و مزدوران رژیم جمهوری اسلامی دستگیر گردید و نزدیک به ۵ سال از از عمر خود را در زندان دیزل آباد تحت شدیدترین شکنجه‌های روحی و جسمی از سر گذراند. او در زندان هم کاردانی و هوشیاری خود را نشان داد، ماشین چاپی را که عده‌ای مصادره کرده بودند و از طریق او در کرمانشاه به زنده یاد، یحیی رحیمی‌* رسیده بود، او در حالی که مدت‌ها بود که در زندان به سر می‌برد؛ بعد از لو رفتن برخی از مسائل از طرف دیگران، و بازجوئی مجدد شجاعانه همه‌ی مسئولیت آن را به گردن گرفت و رد ماشین را به زنده یاد مهدی سمیعی**، که دیگر زنده نبود در همدان قطع کرد؛ و با این حرکت زیرکانه تعدادی از رفقای خود را از زیر ضرب و شکنجه و بازجوئی نجات داد.

 

رفیق علی طی دوران زندان بارها مورد بازجوئی قرار گرفت، و هر بار اعلام می‌داشت تمام اطلاعات‌اش را داده است، چندی بعد با دستگیری عده‌ای دیگر باز پای او مابین کشیده می‌شد، کتک می‌خورد می‌گفت: این مورد را یادم رفته بود  بگویم، و این فراموشی بارها تکرار گردید.

آری، از زبان علی حتا یک کلمه راز رفقایش به شکنجه‌گران و بازجویان گفته نشد.

 

البته این بخش از اطلاعات اکنون مطرح می‌شود که دیگر رفیق علی جایش در بین ما خالی است، اما بی‌تردید مجموعه‌ی مسائل دیگری نیز در رابطه با او وجود دارد که به علت رعایت مسائل امنیتی  هنوز وقت مطرح کردن آن‌ها نیست.

 

رژیم جمهوری اسلامی از بدو روی کار آوردن‌اش با تمام ظرفیت و توان خود و با سوء استفاده از مذهب و به کار گرفتن همه‌ی ابزارهای سرکوب و تحمیق سعی کرده است یک فرهنگ ضد ارزش را به یک ارزش اجتماعی تبدیل کند؛ این تلاش تمام عرصه‌های جامعه را شامل می‌شود، ابتدا با دسته بندی " انقلاب و ضد انقلاب " مردم را علیه یک دیگر وادار به جاسوسی و خبر چینی کرد؛ بعد با رسانه‌های گروهی و خبری که در انحصار خودش داشت، دسیسه‌های دیگری به کار گرفت: عوامل بیگانه، کافر، مرتد، فاسد و و و را مستمسک قرار داد؛ انعکاس این تلاش ضد انسانی اما چهره‌ی خشن و بی‌رحم خود را در زندان‌ها بیشتر نشان می‌داد؛ در سطح جامعه از آحاد مردم سلب امنیت شده بود، در محیط خانواده تمام اعضای خانواده علیه هم وادار به جاسوسی می‌شدند، در کارخانه‌ها کارگران علیه یک دیگر با دادن وعده و عید تشویق به لو دادن فعالان کارگری می‌شدند، در محیط‌های آموزشی همین جو را برای استاد و دانشجو، آموزگار و دانش آموز ایجاد کرده بودند و و و اگر در سطح جامعه بخشی از این رفتار ناشایست و زشت شاید به علت فریب خوردگی و ناآگاهی پوشیده انجام می‌گرفت، در زندان اما آشکار بود و با استفاده از فشارهای جسمی و روانی و اعمال رعب و وحشت انجام می‌گرفت، زندانی نه تنها می‌باید علیه خودش دست به هر کثافتکاری که شکنجه‌گران می‌خواستند بزند، بلکه علیه رفقای هم فکر و سازمانی خودش هم باید وادار به هر رذالتی می‌شد، و فراتر از این علیه هر زندانی دیگری که تسلیم نشده بود باید تک نویسی و خبر چینی می‌کرد، معرکه‌های تلویزیونی با این هدف صورت می‌گرفت که علاوه بر تبلیغ همان ضد ارزش، به ظاهر موفقیت آن را به نمایش بگذارند، قصد شکستن و خورد کردن شخصیت زندانی را که قبلن در انظار هم بندیان صورت گرفته بود عمومی ‌کنند و از او همان عنصری را بسازند که می‌خواهند.

پدیده‌ی شوم و رقت انگیز تواب از محصولات تفکر ضد ارزشی بود که در زندان‌های رژیم کهنه پرست جمهوری اسلامی تولید شد. عنصر تواب علاوه بر این که خود از هویت و شخصیت انسانی خویش تهی شده بود، عملن دیگر زندانی به حساب نمی‌آمد، بلکه به جزئی از کلیت سیستم سرکوب و به هم دست شکنجه‌گران تبدیل شده بود. 

 

با هزار افسوس در این ویرانگری فرهنگی جریاناتی منحط و فرصت طلب عمله‌ی رژیم جمهوری اسلامی شدند، آنان که خوش نام‌ترین سازمان رزمنده و کمونیستی تاریخ ایران را، بد نام کردند، از نام و اعتبار آن تا توانستند در راستای همان اهداف ضد ارزشی رژیم سود جستند، در آرگان مرکزی خود از طرفداران‌شان خواستند به نفع رژیم جاسوسی و خبر چینی کنند، انقلابیون و کمونیست‌ها را لو دهند، اسلحه‌هائی را که در روزهای قیام به دست آورده‌اند به دست رژیم بسپارند و بی‌شرمانه‌تر از همه‌ی این‌ها حتی از رژیمی که خودش به قدر کافی متخصص نظامی و عناصر سرکوبگر در اختیار داشت و از تجارب تمام اربابان خود بهره‌مند بود؛ خواستند تا ضد انسانی‌ترین ارگانی را که تا کنون هولناک‌ترین جنایت را در سرکوب خلق‌های ایران به ویژه خلق کرد، بلوچ، عرب و و و روا داشته است به سلاح سنگین مسلح کند.

  آنان سوای این که هیج باور و تعهد نظری و عملی به آرمان‌ و اهداف "سازمان چریکهای فدائی خلق ایران" نداشتند اما دغلبازنه هم چنان از نام آن سوء استفاده می‌کردند.

آری آنان در زندان هم دست از این تبهکاری نکشیدند و در کنار هم پالگی فرتوت خود حزب توده‌ی خائن در خدمت رژیم و علیه کسانی بودند که روی موضع بودند و نمی‌خواستند شرف انسانی خود را لکه دار و پایمال کنند.

این دو جریان ( حزب خائن توده و اکثریت خائن) در همدستی با جنایت کاران تازه به قدرت رسیده و گوش به فرمان اربابان‌شان باعث شکست قیام شکوهمند بهمن ماه ١٣۵۷ شدند؛ و پس از کشتار انقلابیون و مبارزین خود نیز در امان نماندن و با خواری و خفت و حضور فعال در معرکه‌های تلویزیونی ننگی را به نام خود در تاریخ ثبت کردند.     

 

باری تمام کسانی که طی این سه دهه با مقامت و پایداری در هستی و زندگی خود، در جامعه، در محیط خانواده و در زندان مبارزه کردند و باعث شدند رژیم علی‌رغم تمام  تلاش و کوشش خود موفق به جا انداختن فرهنگ و مناسبات نابکار جاسوس پروری و خبر چینی نگردد، قهرمانان گم نام و واقعی این نبرد سرنوشت ساز و تاریخی هستند. رفیق علی مجیدی یکی از این قهرمانان بود؛ او با ایمانی محکم و اعتقادی ژرف به پیروزی زیبائی و انسانیت بر پلیدی و زشتی، زندگی شرافتمندانه‌اش گواه آرمان ولایش بود، آرمانی که از سر چشمه‌ی دانش و آگاهی و خرد آب خورده و آبدیده شده بود.

برای رفیق علی فعالیت در یک سازمان سیاسی به مثابه ظرفی برای پیشبرد اهداف مبارزاتی و انسانی بود، و دیدیم وقتی که اکثریت کمیته‌ی مرکزی سازمان او از این آرمان سر پیچید او بی هیچ تردیدی از آن فاصله گرفت و مهم‌تر این که در افشای فرصت طلبی آن نیز قاطع و جدی بود. همین خصائل شایسته و فردی بود که از او علی‌رغم سالیان سال نداشتن ارتباط با هیچ سازمان سیاسی، از او انسانی باور کردنی و قابل اعتماد ساخته بود.            

 

خلاصه غم رفتن چنین رفیقی دل بسیاری از ما را تزاند؛ او امید و تکیه گاه جوانان شهری بود، قوت قلبی برای رفقای خارج کشورش بود که دلشان قرص بود هنوز چراغ‌شان در آن جا می‌سوزد، اما نابهنگام رفتن‌اش بد جوری دلمان را سوزاند.

 

آری رفیق علی مجیدی شایسته‌گی‌های فراوانی داشت، ولی او هم مثل بسیاری از آزاد زنان و مردان جهان، بزرگ‌ترین برجستگی و هنرش زندگی‌اش بود.

 

*    رفیق یحیی رحیمی از زندانیان سیاسی مقاوم در زندان شاهنشاهی، که بعد از قیام بهمن ماه سال ۵۷ به دست رژیم آزادی کش جمهوری اسلامی کشته شد.

** رفیق مهدی سمیعی معلم مبارز اخراجی نیز در سال ۶٠ در تهران دستگیر و به فاصله‌ی کوتاهی دژخیمان به قتل‌اش رساندند.

 

 

یاد همه‌شان گرامی باد!  

ج. امیری         

 

باز گشت