صفحه نخست -  درباره ئه م روله  -  داستان  -  شعر  -  مقالات  -  متفرقه  -  ترانه سرودها  -  ازدیگران 

                                      

اقدس

 

-         چته این قد دمقی؟ بازم با پدرت مرافعه کردی؟

-         نه، موضوع چیز دیگه‌ایه؛ تازه قبل این که بیام پیش تو، تنهائی یه دل سیر گریه کردم.

-         عجب! شوخی مه‌‌کنی؟

-         نه جدی!

-         خوُ بگو بینم موضوع از چه قراره؟ باز بی‌خودی زدی یکی یه لت و پار کردی و حالا پشیمانی؟

-         نه این دفعه اون منو لت و پار کرد؛ اما خب بازم  پشیمونم. پشیمونم که اصلن چرا رفتم اونجا.

-         قاطی کردی براکه‌م؟ تا این جا که مه می‌بینم تو ئه منم سالم‌تری، زده تو سه‌رت مغزت قاطی کرده.

-         کاش زده بود تو سرم، کاش مغزمو در میاورد، کاش مثه علی ویلون با پنجه بوکس زیر دوتا چشمام بادمجون می‌کاشت.

-         ها پس بگو زده تو اوُ دله که‌ت، خوُ مبارکه، مبارکه. بگو بینم حالا کی هس؟ کجاست؟

     وقتی رفتم داخل تعدادی نشسته بودند، رفت آمد اما یک سر جریان داشت؛ تیپ افراد خیلی متفاوت بود. کسانی که از قبل نشسته بودند بدون انتخاب حق نداشتند زیاد بنشینند، کسانی که از راه می‌رسیدند نیز حق نداشتند زیاد بایستاند، کسانی وارد می‌شدند سرسری نگاهی می‌کردند و خارج می‌شدند.

فروشنده‌ها به اکثر کسانی که وارد می‌شدند به چشم خریدار نگاه می‌کردند؛ حتی اگر کسی را خریدار یا دو دل حدس می‌زدند، با اشاره او را دعوت به کنار خود می‌کردند یا بلند می‌شدند با ناز و کرمشه می‌رفتند دست‌اش را می‌گرفتند در گوش‌اش چیزهائی زمزمه می‌کردند و می‌بردند کنار خودشان می‌نشاندند.

تعدادی از آن‌ها اما برخی از وارد شده‌گان را حتی اگر به آن‌ها نگاه می‌کردند بدشان می‌آمد و اگر طرف قصد داشت برود کنارشان بنشیند او را از خود می راندند.

این افراد هنگام خارج شدن با آن‌ها یا با رئیش‌شان اکثرن دهن به دهن می‌شدند و هر طرف بد دهن‌تر و دریده‌تر برخورد می‌کرد موفق‌تر بود.

با تمام ترس و دلهره‌ای که داشتم سعی می‌کردم مسلط و مثل آدم‌های با تجربه رفتار کنم. از لحظه‌ای که وارد آن جا شدم نمی‌دانم چرا نگاه‌ام روی یکی‌شان ایستاد و دل‌ام گرفت، دلتنگی بهم دست داد.

رفتم مقابل رئیس ایستادم با سر به طرف او اشاره کردم و پرسیدم:چنده؟

     گفت: کی؟

     باز با سر اشاره کردم و گفتم: اون پیراهن آبیه.

     گفت: اسم نداره؟! بعد هم بگو اون شورت صورتی!!

    هیچی نگفتم.

    گفت: وای به پا پس نیفتی! فکر مه کنم از سه‌رخیابان درو کردی و آمدی مواظب باش رو این یکی از حال نری؟!

   همه خندیدن. من سرخ شدم و هیچی نگفتم.

   یکی‌شان گفت: نه مامان توهم، طفلکی صفر کیلومتره!!

    همه بلند‌تر خندیدن. او نبودش. رئیس گفت ٢۵ چوب؛ بعد هم برو بشین اونجا تا صدات بزنه ٢ نفر جلوته.

     پرسیدم کمتر چی؟ این سئوال را همین طوری کردم که چیزی گفته باشم، که از منگه‌ی جمع که حالا همه به من نگاه می‌کردند در بیام.

    گفت: مگه آمدی گیوه بخری خوشگل؟!

    باز همه خندیدن و من بیشترمگنه شدم.

   ادامه داد بعدش‌ام چار خانه پاتین‌تر یه حوری هس میده ۵ تمن می‌تانی ۵ بار باش بری تا بکندت آهک!!

   دیگه همه به قهقه افتاده بودند. من انگار میخکوب شده بودم فکر می‌کردم دیگه هیچ کاری ازم ساخته نیس. یکی از اونائی که صدای خنده‌‌اش را بلند‌تر از همه می‌شنیدم گفت:

   آخی ئی راسی راسی شیرشه خورده آمده این جا؟

   از اطاق‌ رو بروی من بیرون آمد او هم در حالی که می‌خندید به طرف‌ام آمد و رو به دیگران بیشتر با شوخی گفت:

   چه‌ کارش دارین ئی قد سر به سرش می‌ذارین. بیا برو تو خوشگل خودم.

   رئیس گفت: هنو یکی دیگه جلوشه.

   خب باشه، حالا چند دقه دیگه‌ام بشینه چه می‌شه.

   اره اول برو اونو شیر بده بره مه اجله نه‌رم.

   دیگه چیزی نمی‌شنیدم تا دم اطاق با من هم راهی کرد گفت:

   برو تو من الان می‌یام.

 هی وایسا بینم!

 صدای رئیس بود، هنوز برنگشته بودم گفت:

 مگه با تو نیسم!

 با ترس برگشتم طرف‌اش.

 مگه کری میگم نیا تو!

 با من نبود با یک گدای معتاد بود که از همان دم در از مردم طلب کمک می‌کرد. بقیه هم شروع به سر به سر گذاشتنش کرده بودند.

من رفتم تو اما می‌شنیدم.

ولش کنید بره گورشه گم کنه. اه قرمساق انگار زبان خوش سرش نمی‌شه، می‌گم نیا تو.

اگه نیام تو په مه امروز کیر بخورم؟ عجب بدبختیه ها!

اولش که بگو کیر بکشم نه بخورم!! بعدشم بخور اهل این شهرک همه از دولت سر او دارن نان مه‌خورن، مگه نمی‌بینی به دهن آجانام مزه داده روز به روز تعداشان بیشتر میشه!!

 ول‌ام کن دیگه اه! مامان!

صدا از اطاق بغلی بود.

مامان با قلدری و اعتماد به نفس گفت: آهای الدنگ کارت ته‌مام شوده ولش کن بیا بیرون.

الکی داد می‌زنه.

گفتم بیا بیرون اگه نه می‌فرستم بیان تو چپق‌ات چاق کنن‌ها!

     توی اطاق لخت یک تخت یک نفره بود با یک متکا، و بوئی زننده، یک سمت تخت، صندلی‌ی چوبی‌ای بود و یک جعبه دستمال کاغذی که انگار روی آن سنگینی می‌کرد. سمت دیگر سطلی تا نصفه پر از دستمال کاغذی‌های مچاله شده که تا چشمم به آن افتاد بوی زننده در دماغ‌ام تند‌تر شد.

     بیرون باز سر و صدا بلند بود، مامان با یکی دیگر دهن به دهن شده بود این بار حسابی از کوره در رفته بود فحش‌های خیلی رکیکی به کار می‌برد طرف مقابل هم کوتاه نمی‌آمد.

 ئی نیمچه لاتم مه‌خواد ئی جوری برا خودش جا پا سفت کنه.

 روی تخت نشسته بودم بلند شدم گفتم: سلام. خندید و گفت:

 علیک سه‌لام! مگه تو غریبه‌ی سه‌لام می‌دی؟   

 نشست رو تخت. آهی کشید و گفت:

 آخ‌خ‌خ خیلی خسته‌ام.

 بعد انگار تازه متوجه من شده باشد با تعجب پرسید:

اه پس تو چرا لخت نشدی؟

وقتی قیافه‌ی پکر و گرفته‌ی مرا دید ادامه داد:

نه کنه مه‌خوای مه لخت‌ات کنم؛ او وقت فوق‌العاده ازت می‌گیرم، انعام مه‌خوام، ٢۰ چوب دیه باید بدی.

برا چی باید لخت بشم؟ هه هه هه برا ایی که منه بکنی!!

احساس شرم و خجالت کردم سرم را انداختم پائین. دست‌ام را گرفت و کنار خودش نشاند روی تخت، دست انداخت گردن‌ام و لپ را گرفت بعد زد تو پشت‌ام و دراز کشید رو تخت.

یاللۀ پا شو معطل نکن!

من نمی‌خوام اذیت‌ات کنم.

آفرین معلوم می‌شه پسر خوبی هسی، همیشه بیا پیش خودم.

تو چرا آومدی این جا؟

من! من که این جا بودم، تو بری چه  آمدی؟ محصلی؟

     نه کارگرم. شنیده بودم محصل بودن توی آن محیط صورت خوشی ندارد.

        دفعه‌ی اولته می‌یای پیش مه؟

        من تا حالا این جا نیامدم.

        حالام که آمدی داری استغاره مه‌کنی؟!!

    اقدس چرا ئی قد معطل مه‌کنی زود راه‌ش بنداز بیا بیرون. چن تا دیه مشتری داری رفیق محطلته‌م آمده.

     پس دروغ گفتن کاش حقیقت را به او گفته بودم

نگفتی چرا این کارو می‌کنی؟

آمدی بکنی یا بپرسی؟ امان از دس شما

من که پول اونو دادم بیا این هم ٢۰ تا دیگه.

نکنه مه‌‌خواستی مفت باشه و صلواتی؟! بعدشم اونه بذار جیبت، شوخی کردم.

نه بگیر

نه خیر مثه ئی که دوس گرفتید باید بیام سواتان به کنم. یالله دیه با توام اقدس!

کُس کش چه نعری میزنه، حرس پول کشتتش، انگار نه انگار منم آدمم؛ شکمم درد گرفته بعضی از این کثافت‌هام که اصلن ملاحطه نه‌رن ٢۵ تمن میدن مثه ئی که آدمه خریدن که هر کاری دل‌شان مه خوا با آدم بکنن.

       فکر کردم به من گفت کثافت، دقیقن به خودم گرفتم.

   آقدس اگه خوابت برده یه سطل آب بیارم بریزم روت!!

   آمدم بابا چه خبره؟

   چرا اومدی این جا؟ واسه چی به این کار آوردی؟ پدر و مادری، کس و کاری نداری؟

      کس و کار که نه، اما خدایه قربان برم یه کسی گذاشته وسط پام، که شما همه کس و کار دارا براش    صف کشیدید. خلاصه چه مه‌‌کنی؟ او جنده الانه که باز نعره بزنه بیا بیرون.

  خب پا شو برو!

  برم؟

     آره برو!

     باز بلند شد نشست کنارم دست انداخت گردن‌ام و صورت‌ام را بوسید، پا شد سر پا رفت به طرف در و برگشت طرف من و گفت: تو هم بیا بیرون پولته پس می‌گیرم ازه‌ش.

    بغض گلویم را گرفته بود گفتم: پول را ولش کن برو تا باز صدات نزده، و پا شدم سر پا.

    تندی آمد  بغل‌ام کرد و محکم به خودش فشرد. آرام گرفتم‌اش بغل با حالتی مثل گریه گفتم:

 بازم میام پیش‌ات اما برام حرف بزن.

    سرش را از روی شانه‌ام بلند کرد؛ چشمانش دریایی شده بود و داشت‌ام در آن غرق می‌شدم؛ لب‌ام را بوسید و در گوش‌ام گفت:

بم قول بده دیه هیچ وقت ئی جاها نبینه‌مت.

اقدس باز یه محصل گیر آوردی ئی یکی داره میره ها! پاشم بیام تو پرت‌اش کنم بیرون.

آمدم بابا آمدم اه چه خبره؟

 

   آهای دفعه‌ی دیه بیای ئی قد معطل‌اش کنی ۵۰ چوبه ها! شنیدی؟

 

  آره، باشه، قول می‌دم، قول مردانگی قول شرف، قول می‌دم، قول می‌دم، قول . . .

 

جعفر امیری 

٢۹/١٢/۹۶