صفحه نخست - درباره ئه م روله - داستان - شعر -  مقالات  - متفرقه  -  ترانه سرودها - ازدیگران 

                                      

در جدال با خویش

 

 گفتم: چرا به زور روسری سر زنان و کلاه سر مردم می‌گذارید؟ "عقل می‌باید به سر

 بی‌ . . ."

 گفت: فاسد شدی عاقبت بی‌دینی و کمونیست بودن همین است. طرفدار فحشایی.

 به تنگ آمدم گفتم: همه‌ی فاحشه‌ها را خواهر خود می‌دانم، "تا روزی که یک زن در این سرزمین تن فروشی کند احساس جاکشی می‌کنم."

 گفت: آدم بی‌ناموس و وطن فروش که شاخ و دُم ندارد؟!

 گفتم: وطنی می‌خواهم " که آزادی آدمی از مزد گورکن کمتر نباشد."

 گفت: نشانت می‌دهیم!! می‌سازیم برایت!!

 اندازه‌ی پایم هنوز هم 4۲-٤٣ است، چه می‌دانم ۶۰- ۷۰ ‌اش کردند.

 " داشت می‌گفت: بذارید بزنه، بذارید بزنه، ده‌سه‌شه نگیرید، ای فلان به فلانم برا ائی زورم، پدر او، پسر بزرگ کرده، پدر قرمساقِ منم پسر بزرگ کرده. ول‌اش کنید هر چقد دلش مه‌خواد بزندم."

 راستی هیچ شده مدتی تک و تنها نشسته باشید به یک باره در باز شود؟ کسی یا کسانی که خیلی دوست‌شان داری از در بیایند تو و برِبرِ نگاه یا نگاهت کنند؟ چه می‌کنی؟ گل از گل‌ات می‌شکفد و می‌خندی؟ می‌پری بی هیچ کلامی بغل یا بغل‌شان می‌گیری و ماچ‌‌ یا ماچ‌اشان می‌کنی؟ می‌افتی به جان‌اش یا جانشان و مدتی با صمیمت همدیگر را زیر مشت می‌گیرید و بعد فشردن هم به سینه و اشک شوق و شادی خنده‌ها.

 من هم با کتاب‌ها همین کار کردم.  بد است بگویم در چه حالتی بودم کتاب‌ها که رسید؛ بی‌تربیتی می‌شود. نه! نمی‌گویم. اما خُب اگر شرایط سلول را توضیح بدهم خودتان حدس می‌زنید. یک دفعه در باز شد و بسته از لای در آمد تو آن را گرفتم و گفتم : Thank you، چخوف جلوتر از همه ایستاده بود، شاملو پشت سرش به نظر می‌آمد به زور آن جا ایستاده است انگار  کلی با چخوف سر این که کی جلو باشد تعارف کرده‌ بودند، گورکی هم بی خیال‌تر از این حرف‌ها دست‌هایش را جیب‌اش کرده بود معلوم نبود حواسش کجاست. هر سه را مرتب کردم و دست گذاشتم تو صورت چخوف و محکم زدم پشت گورکی گفتم: ای بی وجدان‌ها مدتی است مرا تک و تنها گذاشتید و به تخم‌تان هم نیست. بعد فشردم‌شان به سینه و دست کشیدم سر یک به یکشان و دیگر از تنهائی در آمدم.

 گفت: اشتباه نکن به نفعت است حقیقت را بگوئی.

 گفتم: اشتباه گرفتید!

 گفت: فکر می‌کنی.

 گفتم به خدا اشتباه گرفتید. آغا محمد خان هم اشتباه گرفته بود. " از پاسداران حکومت‌اش خواست ۷۰ من چشم برایش بیاورند. ایشان چشم را با گردکان اشتباه گرفته بود."

 بزن‌اش حرف مفت می‌زند.

 گفت: هر وقت خواستی حقیقت را بگوئی با سر علامت بده.

 گفتم: تمام فلسفه‌ی وجودی ( اگزیستانسیالیسم ) از زمان " کیرکه گاد" تا کنون، بگونه‌ای که آن را پاول تیلیچ بیان می‌دارد، " اساسا جنبش چند صد ساله‌ی مذهب علیه ناانسان شدن انسان در جامعه‌ی صنعتی" است. در حقیقت مقوله‌ی بیگانگی مترداف با " گناه" بزبان الهی است، یعنی چشم پوشی انسان از خویش و از خدای درونی خویش.

 گفت: کی گفته؟

 گفتم: پاول تیلیچ

 گفت: گُه خورده.

 گفتم: فهمیدی چی گفته؟

 گفت: اگر غیر از این جا بود و سر زمین رعیتی گیرم می‌افتادی خیش بگردن‌ات می‌بستم و ۷ هکتار زمین را باهات شخم می‌زدم تا به جای دود از اگزوست آتش بیاد بیرون و این قدر اگزلا لیسم و خویش و بیگانه نکنی.

 گفت: حقیقت را می‌گوئی یا بزنیم.

 گفتم: نزنید باور کنید اشتباه گرفتید. شاه عباس هم اشتباه گرفته بود. " او که هزار هزار درهم به بی‌نوایان کمک می‌کرد مجرمی را به خاطر یک درهم می‌داد زنده زنده غلفتی پوست‌اش را بکنند؛ برای ایشان انسان حکم بادنجان را داشت."

 حرف مفت صدتا یه غاز آخه کی به حرف‌های شما گوش می‌کنه؟

 گفتم: اگه این حرف‌ها مفت است و کسی گوش نمی‌کنه چرا آزار می‌دهید؟

 گفت: خرید، خر! می‌خواهیم آدمت‌تان کنیم. خب می‌گویی بقیه را یا ادامه بدهیم.

 گفتم: نه ادامه ندهید فهمیدم تا آن جا که از دست‌ام بیاید همه را معرفی می‌کنم.

 بازش کن!

 گفت: همه این جا هستند؟

 گفتم: فکر نکنم اما مطمئن تعدادی‌شان هستند.

 گفت: توی کارونسرا؟ نگفتم خرید؟! پس کو؟

 گفتم: آن در باز کن. طویله است پر از خره.

 گفت: خر خودتی، خر پدرته! بی شرف کمونیست می‌کشمت.

 گفتم: اشتباه گرفتی، من آدمم، آدم شریفی هم هستم. پدرم هم آدم است آدم بسیار خوبی هم هست. خر همین‌ها هستند می‌خواهی آدم‌شان کنی بسم‌الله !!!

 برش گردانید.

 گفت: آخه شما چه مرضی دارید؟ چه دردی دارید؟ اسلام عزیز، اسلام به این خوبی را ول کردید دو دستی چسبیدید به بیگانه و کمونیست شدید. تو اصلن می‌دانی کمونیست یعنی چی؟ بد بخت!

 گفتم: " کمونیسم بعنوان طبیعت‌گرائی کمال یافته همان انسانگرائی است و بعنوان انسانگرائی‌ی کمال یافته همان طبیعت گرائی است. کمونیسم راه حل واقعی‌ی تخاصم میان انسان و طبیعت و میان انسان با انسان است. کمونیسم راه حل واقعی‌ی تناقض میان وجود و ذات، میان واقعیت یافتن و اثبات خود، میان آزادی و ضرورت  و میان فرد و نوع است. کمونیسم راه حل معمای تاریخ است و خود را بعنوان این راه حل می‌شناسد."

 گفت: بازم حرف مفت، یعنی همان شکم و زیر شکم. ما قبول نداریم. اقتصاد مال خره. ما می‌خواهیم معنویت و خدا پرستی را به انسان باز گردانیم. بگذارید این نظام پا بگیرد، بهشتی برای همه بسازیم که فقط جای شیاطینی چون شما در آن نیست و هر انسانی ار هر کجای دنیا آرزوی یک لحظه در آن زیستن را داشته باشد.

 به تنگ آمدم گفتم: " در کنار تمامی این تحریفات بیشترین و شایع‌ترین آن‌ها تحریف عقاید ( ماتریالیسم) مارکس است. چنین برداشت می‌شود که گویا اعتقاد مارکس بر این بود که اصیل‌ترین سائقه‌ی روانی انسان کسب سود مادی و تن پروری است. و گویا تلاش انسان برای کسب مادیات، انگیزه‌ای اصلی در زندگی فرد و حیات انسانی را شکل می‌دهد. روی دیگر این تفکر چنین است که گویا مارکس معنای فردیت را نادیده گرفته و نیازهای روحی انسان را نه مورد توجه قرار داده است و نه برای آن‌ها منزلتی قائل شده است. و ایده‌ال وی انسانی است که شکمش سیر، جامه‌اش آراسته، اما معنویت خویش را از دست داده است. انتفاد مارکس از مذهب به منزله‌ی انکار تمامی ارزش‌های معنوی قلمداد گردیده است. این برداشت اساسا توسط کسانی صورت می‌پذیرد که خدا پرستی را یگانه شرط جهت گیری معنوی انسان می‌انگارند."

 تئوری بباف کاری می‌کنم به هذیان گوئی بیفتی و سایه‌‌مان یک لحظه از سرت کم نشود.

 حالا در سرزمین مادری‌ام، در سرزمین خاطره‌ها و آرزوهایم، سرزمین نفرین شده و غم زده‌ام

مرد برای زن‌اش، برادر برای خواهرش جاکشی می‌کنند.

 من هم در این جا به تنگ آمدم و از خودم احساس نفرت و بی‌زاری دارم.

دست‌ام که به آنان نمی‌رسد تا بگویم: عاقبت دین در حکومت همین است و ذات سیستم‌تان چنین است. همه‌تان جاکشید!

 آنان هم دست‌شان به من نمی‌رسد، اما سعی می‌کنند منطق رفتاری‌شان را با من قطع نکنند، نکردند. با خبرها و فیلم‌هائی که از زندان و از جامعه حتمن هم آگاهانه می‌گذارند تا از طریق رسانه‌های خبری و پیشرفته‌ی جهانی  به سمع و بصر من برسانند؛ خواب و  زندگی‌ام را آشفته کره‌اند.

 من هم شب و روز در جدال با خویش‌ام؛ تا بلکه بتوانم . . .

 

جعفر امیری

۱٣/۱۱/۲۰۰۷