![]()
امشب شبِ قشنگیه!
وقتی اتوبوس ِ، 22 رسید مقابل ایستگاه مركزی راه آهن پنج شش نفری كه منتطر بودیم سوار شدیم . نصفِ بیشتر صندلی ها خالی بود. ایستگاه بعدی كسی سوار نشد. اما یك خانوم با بچهاش پیاده شدند. در ایستگاه دوم بعد از توقف اتوبوس چند نفری كه از قبل دمِ در آماده ایستاده بودند پیاده شدند؛ و تقریباً به همان تعداد مسافر سوار شد. آخرین مسافر به محضِ سوار شدن توجه همه را به طرفِ خود جلب كرد. او كه جوانی حدوداً سی ساله می نمود، قدی متوسط داشت؛ نه چاق بود و نه لاغر ، شلوار جین به پا داشت، پیراهنی خوش رنگ و كتی خوش دوخت پوشیده بود. موهای جلو سرش كمی ریخته بود، و همین او را مسنتر از سناش نشان میداد. خوش چهره بود و خنده رو. به محض سوار شدن با صدای كمی بلند و شمرده با راننده شروع به خوش و بش كرد:
سلام شوفر* خستهای نه؟ حتماً از صبح تا حالا داری میرانی شوفر، امشب شبِ خوبیه، شبِ قشنگیه! ها، قشنگه، نه ؟ بغیر از چند نفری كه آن جلو تشسته بودند كسی جواب راننده را نمیشنید؛ اما من او را توی آیینه میدیدم. نمیشد تشخیص داد از او خوشاش آمده یا ناراحت است، بیتفاوت به نظر میرسید؛ و مشغول به كار خودش بود. مسافر برگشت با نگاه شاداش دیگر مسافران را از نظر گذراند و باز رو كرد به راننده: _ شوفر میخواهم بروم هارلمر پلین، چند ایستگاه بعد باید پیاده شوم؟ راننده خون سرد و بدون آن كه به طرف او نگاه كند، دست راستاش را از فرمان برداشت دو انگشت سمت چپ آن را با كمی فاصله از هم باز كرد و به او دو ایستگاه بعد را فهماند. مسافر با گفتن: "مرسی شوفر" و با رضایت از او رو برگردانید و به پشتِ سرش نگاه كرد. صندلی اول سمتِ مخالف راننده خانومِ میان سالی نشسته بود، كه هنوز از برِ و روی جوانی بهرای داشت؛ با تعجب و كنجكاوی مسافر را به دقت نگاه میكرد. مسافر همین كه نگاهاش توی صورت او ایستاد، با همان سرخوشی و مهربانی كه داشت به او سلام كرد و گفت: - شب به خیر خانوم. - شب به خیر آقا. لبخند روی لبهای مسافر شیرینتر شد از او پرسید: "امشب شبِ خوبیه خانوم نه؟" خانوم جواب داد: " بله قشنگیه" اما وقتی مسافر باز به طرف راننده برگشت، رو به طرف سایرین با چهرهای پر ابهام لبهایش را به هم فشرد و شانههایش را بالا انداخت. چند نفری كه متوجه او شدند؛ آنها هم همان حركت را انجام دادند. صدای مسافر دوباره توجه همه را به طرف خود جلب كرد: - شوفر این خانوم هم میگه شبِ قشنگیه! - شوفر این خانوم خوشگله نه؟ راننده بدون نگاه كردن به او و به خانوم با سر تایید كرد. اما پس از این كه مسافر گفت: " شوفر مهربان هم هست!" و راه افتاد؛ راننده سر كشید به طرف آیینهی بغل نگاهی به خانوم كرد و راهنما زد و رفت كه سر ایستگاه توقف كند. مسافر در حالی كه با دو دستاش میلههای سقف اتوبوس را گرفته بود و نگاه شاداش روی مسافران دیگر میچرخید به طرف درب عقب اتوبوس رفت تا بعد از توقف از درب وسط پیاده شود. دو صندلی پشت سرِ راننده دو خانوم كنار هم نشسته بودند، و آهسته با هم حرف میزدند. آن كه كنار پنجره ننشسته بود ویلن سلی را درون جعبهاش مثل بچهی درشت هیكلی بغل گرفته بود. وقتی مسافر خواست از كنار او رد شود، به او گفت: " آقا این ایستگاه نه ها، ایستگاه بعد هارلمرپلین است." مسافر ایستاد خیره به او و به آن كه كنارش نشسته بود شد. با لب خندی نمكین به هر دو سلام كرد و شب به خیر گفت. میخواست چیز دیگری هم بگوید، كه ویلن سلی فرصت نداد، دقیق به صورت مسافر نگاه كرد و گفت: " امشب شبِ قشنگیه!" صورت مسافر ُُپر شادی شكفت شد. از خنده شكفت . چه ذوقی كرد. چنان چنان گرم و لطیف كه به دیگران هم منتقل شد.باز آرام برگشت به طرف راننده: - هی شوفر، دو تا دیگه خوشگل! دو تا دیگه مهربان! مهربانها به هم چشمك زدند و در صورت هم خندیدند. مسافر یك دستاش را نرم روی سرِ بچه ی درشت هیكل گذاشت و با دستِ دیگرش با احتیاط گردناش را نوازش داد و از مادرش پرسید: - شما نوازندهای؟ - بله! مسافر گفت: - زیباست! گفت: - شوفر شوفر از توی آیینه نگاهش كرد. گفت: - شوفر، شبِ قشنگی بود قشنگ تر شد! و در حالی كه سعی میكرد تعادل خود را حفظ كند به طرفِ دو صندلیی خالیی در كنار مادر و فرزند رفت و روی یكی از آنها نشست. از پنجره به بیرون نگاه كرد. درون جام شیشه كسی را دید. یك لحظهی كوتاه درنگ و دقت كرد؛ انگار هم دیگر را شناختند، به هم گفتند: _ سلام ،،،،،، شب به خیر،،،،،،، امشب شبِ قشنگیه! مسافر تكیه به صندلی داد و چشمهایش را بست. راننده سر كشید به طرف آیینهی بغل و راهنما زد و پیچید به طرف ایستگاه، نگاهاش از توی آیینه تا ته اتوبوس رفت و برگشت و لبانش جنبید. اتوبوس ایستاد. چند نفر سوار شدند. هیچ كس اما پیاده نشد.
* در زبان هلندی به راننده می گویند: شوفر
جعفر امیری 12 /10/ 1998 آمستردام |