صفحه نخست  -  درباره ئه م روله  -  داستان  -  شعر  -  مقالات  -  متفرقه  -  ترانه سرودها  -  ازدیگران 

قابِ عكس

 

     خانه‌ی ما عكس شاه نداشت. یعنی در هیچ یك از اطاق‌هایمان عكس شاه نزده بودیم؛ بهتر است بگویم نزده بودند. چون من هنوز به سن و سالی نبودم كه در این گونه كارها نقش یا دخالتی داشته باشم. همین نبود عكس باعث شده بود گه گاهی بین پدر و برادرهایم بحث پیش بیاید:

-  ده بار گفتم. همه ی مردم یك عكسی از این‌ها توی خانه شان زدند، به غیر از ما.

- همه‌ی مردم كه نه! تازه، مگر خیلی وقت ها خودت نمی‌گویی: ما چكار داریم به كار مردم.

- خُب؟!

- خُب دیگه، حالا ما بیاییم آیینه‌ی دق بزنیم جلو چشمِ‌مان چون كه همه‌ی مردم فلان كار را كردند!!!

- حداقل توی اون اطاق میهمان خانه یكی بزنید! هم آیینه‌ی دق نیست؛ هم چشم آدم‌های فضول را پُر می‌كند. مگه برایتان نگفتم: چندی پیش اون یارو مردیكه كه دست چپ و راست خودش هم نمی‌شناسد آمده بود جلو مغازه باد به غب غب انداخته بود و می‌گفت: فلانی می‌خواهم یك چیزی از سر خیر خواهی به شما بگویم، یك عكسی از اعلحضرت، از شهبانو، از این خانواده بزنید به دیوار؛ ما با هم نان و نمك خوردیم. خدا گواهه فقط از سر خیر خواهی می‌گویم. ماشاالله چندتا پسر جوان داری همه هم مشغول درس خواندن.

- كی؟ اون یارو وافوری مفنگی؟!!!

- بله! به اون قیافه‌ی مردنی و آب زیرِ كاهش نگاه نكنید. از اون نمك به حرام هاست.

- آره دیگه چنین شاهی را، باید هم چنین آدم‌هایی طرفداری و حمایت كنند؛ مثل آون یكی توی تهران، كه مخ  نداره با قمه و نوچه‌های چاقو كشش از شاه و سلطنت طرفداری می‌كند.

- حالا ما چكار داریم سر هیچی و بی جهت فلان جای خودمان را با شاخ گاو دعوا بدهیم.

- بی چاره گاو!!! كاش گاو بود. خره خر !

- خیلی خُب كشش ندهید توی حیات هم اصلاً جای این حرف‌ها نیست، قطع‌اش كنید. تمام. خودم یك فكری می كنم.

- مثل این كه مفنگی بد جوری بابا رو ترسونده؟!

    به طور كلی و در اكثر مواقع وقتی بین پدر و برادرهایم بحث و بگو مگو می‌شد؛ مادرم جانب بچه‌هایش را می‌گرفت. تیكه كلام‌اش هم این بود: این‌ها جوانند فرق می‌كنند با ما. در این طور مواقع اما، كه موضوعی فراتر از مجموعه روابط خانوادگی و خواست و انتظارات بچه‌ها پیش می‌آمد؛ مادر سعی می‌كرد با كلی گویی جلو ادامه بحث را بگیرد و آن را به جهتی بكشاند كه خودش هم بتواند دخالت كند.

    مثل آن روز: بعد از آمدن پدر و برادرانم به داخل اطاق و پی گیر شدن ادامه‌ی بحث از طرف یكی از برادرانم و بی حوصلگی و تا حدی عصبانیت پدرم، مادرم كه همه‌ی ماجرا را شاهد بوده بود. همراه با خنده و شوخی قصد داشت فضا را عوض و بحث را قطع كند. گر چه در هر دو مورد اتفاقی نتیجه به نفع پدر تمام می‌شد ولی باز هم حق به بچه‌ها می‌رسید.

- آخه عكس كسی كه یكی تان می‌گوید گاو است و یكی می‌گوید خره زدن به دیوار داره؟! حوصله دارید. بی خودی بحث می‌كنید.

- من هم گفتم تمام‌اش كنید خودم یك فكری می‌كنم. اما بگذار تو هم حالی كنم، اگه فردا خدای نكرده، زبانم لال، مثل مادر اون جوان رشید دانشجو- همین همسایه دیوار به دیوار خودمان، كه هفت جفت كفش پاره كرد تا ردی از پسرش بگیرد. آن وقت عكس از خر، خرتر و سگ هم  به دیوار می‌زنی!

- سگ كی باشند مگر از روی جنازه‌ی من رد بشوند دست به این‌ها بزنند.

- هیهات تو كه نمی‌فهمی چه دست‌هایی توی كاره و پشت پرده چی می‌گذرد. این بابا را نه قمه و دارو دسته‌ی اون گردن كلفته - چی بود اسمش- نه وافور این مفنگی نگه داشته. نفته، نفتِ لامصب! مگه همین بابا در نرفت...

- بابا نه خره!

- ... مگه مجسمه‌هاشو نكشیدند پایین. كی برش گردوند؟ كه حالا سُر و مُر و گنده نشسته دارد سلطنت می‌كند.

- آخرش یه روزی بیرون‌اش می‌كنند كه دیگه برنگرده. مثل باباش!

- بكنند. اما من كه دیگه مصدق و فاطمی‌ای نمی‌بینم!

- مردم را ببین مردم!یا به قول همان‌ها "ملت"

    نمی‌دانم چرا كمتر یاد، یا خاطره‌ای راجع به آن همه موضوع و اتفاقاتی كه در آن سن و سال‌ها و آن مواقع در اطراف‌ام می‌گذشت به خاطر دارم. اما جز به جز تمام بحث‌هایی كه مربوط - به قول پدرم - به آن بابا و- به باور برادرم - به آن خره می‌شد كامل و واضح به خاطر دارم. مثل موضوع عكس شاه و عكس تختی. مثلاً اگر همین حالا شما از من بپرسید: وقتی تختی خود كشی كرد یا خودكشی‌اش كردند، چند سال داشتی و یا كلاس چندم بودی اصلاً یادم نیست. اما اگر بپرسید: مادر، پدر، برادر و خواهرها و سایر فامیل و مردم چه می‌گفتند؛ قشنگ یادمه!

- دیدید خره شیرِ نر را كشت؟

    و از آن به بعد "بابا" هم شد "خره " یعنی پدرم هم دیگر نمی‌گفت اون بابا. برادرم آن كه بیشتر بحث می‌كرد خیلی توی خودش رفته بود و خاموش بود.

مادرم می گفت:

- سهراب هم این‌ها كشتند. درسته كه رستم پدرش نامردی كرد؛ اما او كه نمی‌دانست سهراب پسرش است، فكر می‌كرد دشمن او را فرستاده. تازه كه نكشته بودش، زخم‌اش زده بود. اگر شاه - كی بود - كاووس شاه كه بهش گفته بودند: سهراب پسر رستم از كار در آمده، نوشدارو را به موقع فرستاده بود، خُب سهراب زنده می‌ماند. اما می‌دانست: چو رستم پدر باشد و او پسر نماند به ...ای ای  چی چی خودش را كشت. خود كشی كرده؟! این همه شاهنامه خواندید. برای منهم خواندید. كدام پهلوان تا حالا خودش را كشته، حتی وقتی هم كه خیلی با دار و دسته‌ی حكومتی‌ها بد بوده یا كار بدی كرده بودند. مثل همان رستم، مگر سر و ریش كنده و گریبان چاك نرفت در كاخ شاه - درِ آن جا كه چه می‌دانم نوشدارو توش بوده - را كند و نوشدارو برداشت برای سهراب برد. ولی دیر شده بود. " بعد از مرگ سهراب و نوشدارو" و بعد از سالیان سال قهر كرد و رفت؛ رفت تا جنگ با اسفندیار. آره این جوان را كشتنش. هر كس می‌خواهد باوركند، باور كند. مادرش باور نمی‌كند! شما هم بیرون مواظب باشید پیش همه كسی حرف نزنید، الان این‌ها چشم و گوش‌هاشان همه هوشیار شده و دنبال بهانه می‌گردند. شاید خودشان هم حرف‌هایی بزنند، تا زیر زبان جوان‌ها را بكشند. مواظب باشید! به او رحم نكردند كه چشم و چراغ و امید دلِ این مردم شده بود؛ ایرانی را توی دنیا سربلند كرده بود.

- می گویند جلو حكومتی‌ها گردن خم نمی‌كرد. آزاده بود.

- یك بار توی یك سالن ورزشی وقتی برادر شاه وارد می‌شود، عده‌ای بر می‌خیزند و برایش كف می‌زنند. بعد از او تختی می‌آید، جمعیت یك پارچه از جا می‌كنند، كف می‌زنند و دم می‌گیرند: درود بر جهان پهلوان تختی!

- می‌گویند اهل مال دنیا و خود نمایی و جاه طلبی نبوده. شنیدم یك بار شركت تیغ ژلیت به او پیشنهاد می‌كند: بیا دویست هزار تومن بگیر توی تلویوزیون یك بار ریش‌ات را با این تیغ بتراش. قبول نمی‌كند. دویست هزار تومن خیلی پوله ها!

- همان قضیه‌ی پول جمع كردن برای زلزله زدگان، و قضیه‌ی شاهپور غلامرضا (برادر شاه) دادش به كشت. طرفدار مصدق هم كه می‌گویند بوده. دستگاه متوجه می‌شود اعتبار یك نفر ورزشكار، یك پهلوان از یك حكومت بیشتر شده است، ترسیدند. خدا هم نكند حكومت‌ها از كسی بترسند. به هر طریق شده سر به نیستش می‌كنند و ای بسا به سكوك‌اش هم بنشینند.

    همه توی اطاق نشسته بودیم. برادرم آمد. آن كه اكنون كمتر بحث می‌كرد و ساكت شده بود. چیزی لای روزنامه دست‌اش بود. من كه بچه‌ی كوچك خانه بودم؛ گه گاه برادرها و پدرم چیزی برایم می‌خریدند. كنجكاو و فضول دویدم به طرف‌اش و پرسیدم:

- اون چیه؟ خواستم از دست‌اش بگیرم، دست‌اش را كشید و نداد. برای منه؟ مال منه؟ توجه همه به طرف ما جلب شده بود. او به ظاهر شاد بود. پرسید: هر كه گفت چیه؟

- كتاب؟

- نه!

- مجله؟

- شیرینی‌یه؟  

- نه!

   خلاصه هر كس چند چیز گفت و هیچ كدام نبود. پدرم گفت:

- حالا این چی هست كه به بی سوالی‌اش گذاشتی؟

- برای اطاق میهمان خانه عكس گرفتم.

- برو بزنش توی مستراح بعد بیا تو.

     برادرم تا بناگوش سرخ شد. سرخ نه! داغ شد. گُر گرفت. شعله كشید. همه‌ی ما گرمایش را حس كردیم. سرجایش خشكش زده بود. عین مجسمه شده بود. ما هم كه او به نگاه می كردیم همه انگار لال شده بودیم. انگار هیچ كس نفس نمی‌كشید. بد جوری فضا سنگین شده بود. پدرم به دادش رسید. به دادمان رسید.

- مگه عكس شاه نیست؟

      نمی‌دانم چرا این بار نگفت اون بابا یا خره!!

     همه هم چنان حبس نفس مانده بودیم. جواب داداش می‌توانست نجات‌مان دهد و سكوت‌اش خفه‌مان كند.

     پرسش پدر هم چون سطل آب سردی بود، كه روی داداش ریخته شد. به خود آوردش، نفسِ عمیقی كشید. رنگ‌اش فوراً باز شد. دوباره نفس گرفت. ما هم همه نفس گرفتیم و همه تن گوش شدیم و چشم به دهان او دوختیم.

     بسته‌ی دستش را با هر دو دست و با احترام بلند كرد و گفت:

-  عكس جهان پهلوانه تخ...

     بیشتر نتوانست چیزی بگوید. پریدم عكس را از دستش گرفتم. او رو برگردانید و برگشت به طرف حیات. پدرم گفت: استغفرالله.

     نشستم تند و تند روزنامه را باز كردم. قاب عكس به پشت بود همه سر كشیدند و نگاه كردند چیزی ندیدن . برش گرداندم و در یك لحظه سیر نگاه‌اش كردم. باز نگا‌ه‌اش كردم. چه مهربان بود. چه نگاهِ نرم و خوبی داشت. انگار می‌شناختم‌اش مثل دایی‌ام، دلم می‌خواست ببوسم‌اش. بقیه هم عجله داشتند زود آن را از بگیرند و نگاه‌اش كنند. اما من سعی داشتم قبل این كه آن را به دیگران بدهم شعر زیرش را درست بخوانم:

   جهان پهلوان تختی نامدار           كه بود از برای وطن افتخار

   زكردار نیك و پندارنیك              نبیند چو تختی دگر روزگار

    سر بلند كردم .نگاه ام به نگاه مادرم افتاد. چه غمی توی چشم‌هایش بود. عكس را دوباره برگرداندم، سُر خوردم جلو مادرم و دوستی تختی را چهره به چهره‌اش گذاشتم. سبز نگاه‌اش كرد و گفت:

- آه، آخی، خیر نبینند! مادرش بمیره.

     هر دو دستش با گوشه‌ی رو سری رفت به طرف چشمانش.

    پدرم رو به من كرد و گفت: حالا تو نروی توی كوچه و مدرسه جار بزنی: مامانم گفته تختی را كشنتش. به هیچ كی هیچی نگی! حتی از خودامون.

    گفتم: نه نمی‌گم. می‌گم سهراب رو كشتن. همه خندیدن. چه تلخ خندیدن.

    گفت: اصلاً هیچی, راجع به حرف‌های امروز با هیچكی نمی‌خواد بگی!

    از همان روز در اولین فرصتی كه به كوچه و مدرسه رفتم به هر هم بازی و هر هم كلاسی رسیدم گفتم: مادر من میگه: تختی رو كشنتش. بابام گفته: اینو به هیچكی نگم.

تا كنون هم هر جا صحبت از جهان پهلوان تختی، صحبت از زندگی و مرگ او می‌شود؛ می‌گویم: مادرم معتقد بود تختی رو كشتنش.

 

 جعفر امیری

 ۱۵/۷/۲۰۰۱  آمستردام