خواب و بیداری
( خواب در خواب)
آدرسو بگم خودت
میتونی بیای؟ ببین از مترو که اومدی بیرون، البته از در شرقی
مترو منظورمه، میپیچی دست چپ تقریبن صد قدم جلوتر یه ایستگاه
اتوبوسه، اتوبوس ۳۶، سوار میشی چهار ایستگاه که اومدی پیاده
شو رو به جلو، یا نه پنج ایستگاه که رفت پیاده که شدی برگرد
عقب حدودن ۱۵۰ متر بعد بپیچ دست چپ اولین تقاطع بازم دست چپ یه
کم که اومدی دست راستت یه کوچهی بن بست و باریکه اونو که رد
کردی دومین کوچه سر نبشش یه باره بپیچ تو، پلاک ۱۲۵، ساختمون
دو دستگاهیه طبقه سوم از پلهها که اومدی بالا در دست چپ مواظب
باش زنگ در سمت راستو نزنی یه آدم بد عنقیه که تا یک هفته بعد
غُر میزنه، گرچه وقتی زنگ در پائینو بزنی خودم بالا جلو در
منتظرتم. فهمیدی؟
همه رو فهمیدم،
اما فکر میکنم فقظ این آخری یادم بمونه، که زنگ در دست راستی
رو نزنم، آخه من که ننوشتم تازه تو اسم یه خیابون هم نگفتی که
اگه گم شدم اقلن از کسی بپرسم، هی چپ و راستو صد قدم به پیش دو
صد قدم به پس اولین چهار راهو دومین کوچه و چه میدونم ...
کافیه یکی رو اشتباه کنم و تا نصف شب سرگردون شم.
جدی؟ خیلی خب تو
راه بیفت بیا تا ایستگاه مترو همون جا باش جم نخور میام
دنبالت. زحمتت میشه بزار کاغذ و قلم بیارم یه بار دیگه بگو تا
بنویسم، البته اسم خیابونا هم بگو.
نه! تو بگو کی را
مییفتی، میام دنبالت.
این شد یه چیزی!
همهی مسافرها
رفتند به دقت همه جا را نگاه کردم هیچ کسی منتظرم نبود
میدانستم با متروی مخالف من میآید، پس روی صندلیی که رو به
آن طرف بود نشستم.
دستی را روی
شانهام احساس کردم، پرسید: منتظر کسی هستی روی زبانم بود بگیم
آره! ولی تا نگاهم به صورتاش افتاد گفتم: نه!
پرسید: پس واسه چی
این جا نشستی ؟
- هوا خوبه، هیچی
همین جوری نشستم، نشستم کمی خستگیام در بیاد.
پرسید: مگه
خستهای؟ نکنه دیشب نخوابیدی؟ دیشب کجا بودی؟
- دیشب، دیشب
خونمون بودم.
خونهتون کجاست؟
خونهم کجا بود، چی
بگم؟
- میل دارید تشریف
بیارید بریم نشنتون بدم، یه چائی هم با هم بخوریم.
خواستم بلند بشوم،
با تغیر گفت: بشین!
به دو نفر پشت سرش
گفت خوب بگردینش.
افتادیم تو مخمصه،
اما اگر همین دو نفر همراهش باشند شاید راه نجاتی باشد.
- همینهاست چیز
مهمی نداره!
- خیلی خب پا شو با
ما بیا چند دقه بیشتر طول نمیکشه چند تا سئوال ازت میپرسم،
بعد یا برمیگردی این جا میشینی چرت میزنی یا میری
خونهتون.
دستاش چانهام را
گرفت و گفت: تو هم که همهی روز چرت میزنی معلوم نیس شبا
چیکار میکنی؟
- از شبا نگو
بیچارهام کردند، جرئت ندارم پلک رو هم بذارم.
گفتم برو دکتر گوش
نمی کنی که، بریم دیگه، نکنه منتظر کس دیگهام هستی؟!
- نه، بریم.
حالا خوب نگاهش
کردم: صورتاش مثل همیشه شاد و خندان بود موهای صاف و لختاش
را از ته بسته بود آما باز آنقدر بلند بود که کمی از آن روی
شانهاش میریخت، بارانی بلند و کرم رنگی تنش بود با دکمههای
بزرگ که همه را تا بالا بسته بود و کمر بندی نه چندان سفت کمر
باریکاش را لو میداد؛ پایش لخت و بی جوراب بود کقش سفید
پاشنه بلند و نوک باریکش هماهنگی قشنگی بین کرم بارانی و بلوطی
پوست ساقاش ایجاد کرده بود.
گفتم: نه هوا چندون
سرده و نه آسمون بارونی.
- آره اما چیزی
زیرش نپوشیدم.
نه بابا! میخواستی
دوتا یقه اسکی هم زیرش ببپوشی!!
تا داشت کلید را
در، در سمت چپ میچرخانید راه افتادم به طرف سمت راست و آهسته
پرسیدم. خودشه دیگه؟
گفت: نه! نه بیا
کنار،مگه نمی بینی دارم درو باز میکنم.
گفتم: منظورم
همسایه بد عنقهاس.
- آها، آره!
میخوام زنگشو بزنم
ببینم چکار میکنه!!
دستم را کشید گفت:
بیا شیطنت نکن.
رفتیم تو یک راهروی
خیلی باریک و کوتاه، که وسط دیوار سمت راستاش دری بود که به
بیرون باز میشد، پسر بچهای توپولو لخت و عور داشت روی در
میشاشید. یه پذیرایی نقلی با آشپزخانهای باز در گوشهاش،
گوشهی مقابلاش تلویزیون روی میزی بود هم رنگ میز وسط سالن
که چیز زیادی رویش نبود. سمت دیگر اتاق خواب بود با دری نیمه
باز که تا کمر تخت خواب دو نفره در آن پیدا بود و انگار انتظار
کسی یا کسانی را میکشید.
کاپشن سبک و بهاری
تنام بود؛ بیروناش آورده بودم اما مانده بود روی دستام.
گفت: پشت در اطاق
خواب چوب لباسیه اونجا آویزونش کن، چی مینوشی؟ سرد، گرم.
- یه آبجو. وارد
اطاق خواب که شدم در حالی که داشتم کاپشن را به در اویزان
میکردم نگاهم به ته اطاق افتاد، دیدم انگار خودم قبل از من آن
جا هستم، خوب نگاهش کردم و گفتم چقدر خستهای کاش میشد، کاش
میذاشتند روی این تخت یه چرتی میزدی.
- آبجو فوق العاده
سرد،
مرسی!
- نوش جان!
خواستم راه بیفتم
به طرف بیرون گفت:
میخوای همین جا رو
تخت یه چرتی بزنی؟
توی دلام گفتم
خدامه، اما رویم نشد به او بگویم،
گفت: حالا بگیر
بشین.
نشستم لبهی تخت
روبروی خودم، در قوطی آبجو را باز کردم و لیوان را پر کردم
کفاش داشت سرریز میشد دهانام را گذاشتم لبهی لیوان و
هورتاش کشیدم، نگذاشتم بریزد، سرم را که بلند کردم دیدم
ایستاده است پشت سرم و دارد دکمههای بارنیاش را باز میکند،
من را که دید خندید و شانههایش بالا انداخت، لیوان آبجو را
بالا آوردم خنکیاش را که روی زبانم احساس کردم چشمم و بستم و
تا نصفه خالیاش کردم، دوباره که نگاهم به خودم افتاد دیدم
بارانیاش داره در میاره
بالا تنهاش لخت
بود، خواستم خودم را به ندیده بزنم نتوانستم، بارانی را کامل
در آورده بود هنوز بالا تنهاش را می دیدم وقتی راه افتاد برود
آن را آویزان کند دیدم لخت مادر زاد است هیچی زیر بارانی تنش
نبود. هیچی!
فاصلهی من تا تخت
را چهار دست پا آمد جلو پشت من نشست دستهایش را گذاشت دورکمرم
و سرش را گذاشت روی شانهام، دستاش را دراز کرد لیوان آبجو
را دادم دستاش لب تر کرد و برش گردانید.
تتمهی قوطی را تو
لیوان خالی کردم تعارفاش کردم، گرفت اما فقط لب زد و به من
گفت: یه نفس برو بالا دست گذاشتم روی دشتاش و لیوان را خالی
کردم. قوطی خالی را هم از من گرفت دراز کشید رو تخت و آنها را
گذاشت روی میز کوچک کنار تخت، دیگر بلند نشد دست من هم گرفت
کشید کنار خودش؛ حالا مستقیم میتوانستم تمام بدناش را ببینم
هیچ عیب و نقصی نداشت همه چیز قرینه و متناسب با هم، دراز
کشیدم کنارش سرم گذاشتم رو سینهاش نرمی و گرمی آن همراه با
بوی خوش زن و سرخوشی آبجوئی که با شکم خالی خورده بودم داشت
مرا به خلسهی نابی میبرد، دستاش را توی موهای سرم کرده بود
و داشت آرام نوازشام میکرد.
تو گفتی منتظر کسی
نبودی و من هم باور کردم. با کی قرار داشتی؟
- گفتم که با کسی
قرار نداشتم.
گفتی دیشب خونه
خودتون بودی؟
بله!
خوب تونستی از
خونهتون تا این جا این همه راهو این قدر سریع بیائی و تازه
بشینی چرت هم بزنی!!
گفتم لو رفتم
شناسائی شدم، نه شاید بلوف میزند، نباید زیر بار هیچ چیز بروم
.
- برادر ممکنه بگید
چه خلافی چه خطائی از من سر زده؟ چرا این طور با شک و ناباوری
با من حرف میزنید؟
گفت: معلومه به
زبون خوش حرف نمیزنی، مثه همه؛ بیاید درازش کنید رو تخت.
آن دو نفر درازم
کردند روی تخت و از دو طرف دستم را گرفتند،
گفت: فکر کردی این
جا دیگه آزادی و هر غلطی دلات خواست میکنی، به هر بهانهای
تظاهرات، شب همبستگی با زندانیان سیاسی، تئاتر بازی میکنی؟
نقشهات هم جالبه، یه روز می زبونم لال میشی رسولالله و روز
معادو مسخره میکنی، فلسفهی قرآنی آفرینش را کردید " افسانهی
آفرینش" و نقش جبرئیل را بازی میکنی؟ جبرئیل پاشا!! یه پشمی
ازت بچینم که کیف کنی.
گفت: بسم الله رحمن
الرحیم.
فکر کردم الساعه
است نیش کابل پایم را بگزد.
سرش را آورد جلو
فکر کردم میخواهد چیزی در گوشام بگوید، مثلن آخرین وصیتات
را بکن؛ اما گرمی لباش را روی گردنام حس کردم، گردنم را
بوسید و لالهی گوشام گرفت دهاناش و مکید، دست برد برای
کمربندم. تقلا کردم دستام را از دست آن دو نفر در بیارم، بلند
شد با تمام وزن نسشت رو پاهام با دوتا دستاش دو طرف صورتام
را گرفت و خم شد رو سینهام و لبام را بوسید، باز نشست و رفت
سراغ کمر بند.
گفتم: خواهش میکنم
تو رو به قرآن این کارو نکن، گرمم شده بود داشتم خفه میشدم،
گفتم: تشنهام بذارید یه لیوان آب بخورم، گوشش بدهکار نبود،
گفتم: تو رو به لب تشنهی حسین تو رو ... رو کردم به آن دو نفر
گفتم: دستامو ول کنید، نذارید این کارو بکنه ، شما رو به
دستان بریدهی ابوالفضل، کمر بندم را باز کرده بود، یک لحظه
ساکت و آرام شدم تا فکر کنند تسلیم شدم. با تمام قدرت هر دو
دستام را از دست آن دو نفر آزاد کردم و بلند شدم روی کمر با
سر رفتم توی سینهاش؛ ترسام از آن نفر بود، به طرف راست نگاه
کردم در بود و بارانی سمت چپ خودم نشسته بودم روی کمر خیس
عرق، رو به رویم را نگاه کردم دیدم او به پشت از تخت افتاده
است پائین رنگاش مثل گچ سفید شده و دستاش را گذاشته روی
سینهاش پاهایش ضربدری و مچاله شده تکیه به دیوار داده است.
سریع کمر بندم را بستم و پریدم پائین، ترسید و خودش را جمع
کرد.
گفت: معذرت
میخوام ببخشید نذاشتم بخوابی اشتباه کردم. ممکنه بارونی منو
بدی؟
نشستم کنارش جرئت
نمی کردم دست بگذارم روی سینهاش جائی که با سر زده بودم،
بغلاش کردم سرم را تکیه دادم به سرش و موهایش نوازش کردم، هر
چه سعی میکردم حرف بزنم نمیتوانستم، آرام سرش را کمی بلند
کرد تا صورتام را ببیند، از ترس گریخته از چشمانش و مهربانیی
که جای آن نشسته بود ترسیدم و بغضام ترکید، او هم دست انداخت
گردنام و گریه کرد.
30/9/2008
جعفر امیری