من
و او ( من و خودم )
هر روز
وقت رفتن سر کار او را می دیدم (می بینم) در جاهای مختلف و در
زمان های متفاوتی؛ گاهی پیش می آید همین که قدم از خانه بیرون
می گذارم می بینمش، متنظر و چشم به راه من ایستاده. گر چه درون
خانه هم با منست ، اصلاَ از من جدا نیست. و همین بودنش باعث
میشود که برخی کارهایم را یا، یادم برود انجام بدهم و یا برخی
چیزها را فراموش کنم بردارم. مثلاَ یادم میرود ریشام
را بتراشم؛ یا پیراهنی را که کثیف است نپوشم؛ یا لقمهام را
بردارم و و و، و به همین خاطر تصمیم گرفتم که در خانه پس از
برخاستن، از صحبت و گفتگو با او پرهیز کنم؛ ازاو خواهش کردم
اجازه دهد کارهایم را با حوصله و سر صبر انجام دهم. این هم که
عموماَ جا به جا و در زمانهای متفاوتی میدیدمش بستگی به این
داشت که من در چه موقعیت و شرایطی باشم. مثلاَ اگر کارم نزدیک
بود و با دوچرخه سرکار میرفتم از روزهایی بود که دم در منتظر
بود، به محض حرکت پا به پایم راه میافتاد و تا برسم سر کار
گرم گفتگو بودیم. اگر کار در شهر دیگری بود و با ماشین می
بایستی بروم بستگی به این داشت که چه موقعی را مناسب ببیند و
وارد گفتگو شود.
تا آن
روز که با ماشین میرفتم؛ عجله هم نداشتم. جاده اما کمی شلوغ
بود؛ کما کان میدیدمش، پشت چراغ قرمزها، توی ترافیک؛ تا پشت
آن چراغ قرمزی که هم طولانی بود و هم ماشینهای زیادی جلو من
ایستاده بودند، درب عقب را باز کرد و سوار شد، صندلی جلو هم
خالی بود، چرا ننشست جلو نمیدانم، برای من هم البته اهمیتی
نداشت که بپرسم. تا نشست شروع کرد:
خب نظرت
چیه، راجع به مطلبی که دیشب خواندی؟ گفتم:
با یک
جاهائیش موافقام، با همهاش اما نه! گفت:
با کجاش
نه؟ گفتم:
آن جا که
من دیگر نمی تواند به ذات و به جوهر با من متفاوت باشد. گفت:
اگر با
اینها که گفتی متفاوت نیست پس چرا هست؟
- بودنش،
که هست! این را که قبول دارم.
- آری!
اما باید دلیل بودنش را بدانی و گر نه چه نتیجهای میخواهی
بگیری؟
-
میخواهم این را بگویم آنچه او از نیکی و بدی دارد، من هم
دارم. خب این به بنیاد و فکر و اندیشه برمیگردد مگر نه؟
- آری،
اما چرا با هم، هم خوان یا هماهنگ نیست؟
- از نظر
من این همان دلیل حضور است (دلیل بودن)، که وقتی من بد میشوم،
بدی میکنم، بد میروم و بد مینویسم، او به نیکی وارد میشود
و، ول نمیکند، ول نمیکند نه به این معنی که حتماَ موفق
میشود. نه! شکست هم میخورد، شکست را هم میپذیرد. اما تا
سنگاش را وا نکند دست بردار نیست.
- و وقتی
تو نیکی میکنی؟
- معلوم
است!
- چی
معلوم است؟
- اذیت
می کنی؟
- نه!
جدی!
- معلوم
است دیگه نیکی میکند. او هم نیکی میکند.
- چه
احتیاجی هست وقتی خودت داری راهت را میروی؟
- درسته؛
حق با توست؛ می خواستم بگویم به نیکی کمک میکند. تا به نیکویی
پیش برود یعنی نیکوتر شود.
- برو!
- میروم
صبر کن. سر این چهار راه اکثراَ اشتباه میکنم به جای خط کناری
که باید بپیچم خط وسط را میگیرم، بعضیها هم که اصلاَ حوصله و
مروت ندارند، بوق را میگیرند و راه نمیدهند. بعدشم جنابعالی
هم که فرصت نمیدهی سئوال پشت سئوال.
رسیدیم
سر کار؛ از او خواهش کردم تا وقتی من برمیگردم توی ماشین
بنشیند، گفتم:
نیک من
باور کن چند بار دیگر تو را سر کار با من ببینند بیرونم
میکنند، تو که راضی نیستی؟ باشه! این خواهش را کردم اما می
دانستم بیهوده است. او حتماَ میآید. اصلاَ رفتنی نیست!
فرمن و
ارشیتکت آمده بودند و داشتند طرح بالکن بزرگی را که قرار بود
ساخته شود توضیح میدادند، که روی هر الوار حدوداَ چقدر وزن
میآید و محاسبات باید دقیق باشد. تاکید داشتند که وزن را باید
کاملاَ در نظر گرفت و گر نه با جان انسانها بازی میشود. وقتی
پرسیدم: مگر روی این قسمت کسی مینشیند؟ گفتند: نه! رویش نه!
زیرش اما چرا آدمهای زیادی مینشینند. رویش دستگاههای گرم
کننده و خنک کننده قرار میگیرند که خیلی هم سنگیناند.
گفت:
میبینی
وزن چقدر اهمیت داره! گفتم:
معلومه!
وقتی جان آدمی مابین است. گفت:
نه وزن
در شعر را میگویم. گفتم:
اذیت
نکن! حکایت این، حکایت ماه من تا ماه گردون است، کجا به کجا؟!
گفت:
اتفاقاَ
هیچ فرقی نمیکند؛ توجه کن! شما میتوانی بدون در نظر گرفتن
وزن این کار را خیلی هم شیک و قشنگ و طبق نقشه انجام بدهی به
ظاهر هم کسی متوجه نشود. اما این تا وقتی است که باری روی آن
قرار نگرفته است؛ وقتی بار بیاید، آه، آن وقت فاجعه میشود.
- یعنی
در شعر هم اگر وزن در نظر گرفته نشود، یعنی رعایت نشود؛ و
شاعری در بالکن آن را بخواند آنان که در زیر نشستهاند و گوش
میکنند قربانی میشوند؟! ها!؟
- هیچ
فکر نمیکردم چنین مقایسهای بکنی!
- خب
خودت مقایسه کن!!!
-
اصلاَََ نباید مقایسه کرد؛ ببین موضوع خیلی ساده و آسان است،
در این کار اگر وزن را دقیق در نظر نگیری با جان انسانها بازی
کردی!
- و در
شعر.
- در
شعرهم اگر وزن را دقیق رعایت نکنی با جان واژهها بازی کردی.
خب شما
چکار کردی انگارهنوز مشغول نشدی؟ نه..... چرا..... بله داشتم
وزن را محاسبه میکردم تا واژه قربانی نشود. چی قربانی نشود؟
واژه! ما راجع به واژه با شما صحبتی نکردیم! ببخشید سوژه.
آرشیتکت داشت عصبانی میشد فورمن بدادم رسید. منظورش اینه که
سوژه اینجا مردماند، مردم قربانی نشوند.
آنها
رفتند و او گفت:
فکر کنم
فردا مرخصی!!!
گفتم:
ازت
خواهش کرده بودم خوب من.
جعفر
امیری
٣٠/٩/٢٠٠٣