صفحه نخست -  درباره ئه م روله  -  داستان  - شعر -  مقالات -  متفرقه -  ترانه سرودها  - ازدیگران 

                                        لالائی برای دختر قهرمان کارگر*

تقدیم به کودکانی که دست‌های بابای‌شان

 بوی کار می‌دهد و عطر نان دارد

 

بعد از شنیدن خبر دریافت مدال طلای دختر یک کارگر زندانی که گفته بود: " مدال طلا را می‌خوام  به پدرم و دوستاش که در زندان هستند بدم" بد جوری بغض‌ام گرفت؛ دل‌ام درد گرفت، سرم گیج رفت. خبر که خود به خود خوب بود به قول همسرم که وقتی اومد پای کامپیوتر و پریشانی‌ام را دید با نگرانی و تعجب پرسید: چی شده؟ گفتم : دختر اون کارگره …که مصاحبه کرد… با رادیو… اون ١٢ ساله هه، به زور سعی می‌کردم خودمو کنترل کنم، گفتم مدال طلا گرفته و بغض‌ام ترکید. کاغذی که خبر در آن بود و تازه چاپ‌اش کرده بودم و در دستام داشت می‌لرزید دادم دستشو رفتم بیرون. بعد از چند دقیقه وقتی داشت می‌یومد به طرف من با مزمت می‌گفت: وا دلم ترکید فکر کردم طفلی بلائی سرش اومده.

خلاصه درد این شادی همین جور مونده تو دل‌ام، آخه منو و دخترم هم خیلی به هم وابسته‌ایم، از اون روز تا حالا هر وقت یه شیرین کاری می‌کنه و می‌پره رو کولم با تمام ذوقی که براش می‌کنم، باز نمی‌دونم چرا یه دردی میشینه تو دلم و انگار عزیزم مرده، همین جوری بغض‌ام می‌گیره، کاری می‌کنم صورتم مو نبینه، یکی از بازی‌هائی که خیلی دوس داره اینه که من اسب‌اش بشم، منم می‌شم اما نه به راحتی یعنی این کمر لعنتی نمی‌ذاره؛ وقتی اصرار می‌کنه بیاد بغلم چهار دست پا رو زمین قرار می‌گیرم و سرم را مین‌دازم پائین ومیگم: بغل نه، بابا اسب شده بیا سوار شو، ناباورانه می‌پره پشتم و حی میکنه منم زار و بدبخت راه می‌افتم.

زاری اسب را می‌شنوه می‌پرسه: بابا اسب چش شده؟ چرا گریه می‌کنه؟

اسب غریبی می‌کنه دخترم، اسب افتاده یاد اسب‌های دیگه، آخه خیلی وقته تنها مونده، افتاده یاد رفیقاش، رفیقائی که وقتی توی کوه و دشت با اونا می‌تاخت همیشه دل‌اش می‌خواست پیشمرگشون باشه، پیشمرگه‌شون بود. اما حالا میبنی کمرش درد می‌کنه حتی دیگه نمی‌تونه تو رو سوار کنه.

دیگه قبول نمی‌کنه ازاسب به زیر می‌یاد به زورمی‌گه: بشین می‌خوام بیام بغلت، می‌شین‌ام و میاد بغل‌ام وقتی صورت پردرد و خیس اشک‌ام رو می‌بینه سر میذاره رو شونم مو با بغض میگه بابا من دیگه هیچ وقت سوار اسب نمی‌شم بگو اسب گریه نکنه و بغض‌اش می‌ترکه. دست می‌کشم رو سرش و می‌گم: گریه نکن نه‌نه‌کم یادته گفته بودم جو برا اسب چقدر خوبه؟ نمی‌زاره حرف‌ام تموم شه…

بابا چشم‌هاتو ببند یه سور پرایز برات دارم.

حالا وا کن! یام، یامی 

هر دو غش، غش می‌خندیم و میگم بازم که در واکن  یادت رفته!! می‌گه اِه

در واکن را ازش می‌گیرم در آبجو را باز می‌کنم و می‌گم به سلامتی دخترم، دختر قهرمان‌ام، میگه صبر کن، میره یه لیوان و شیشه نوشابه را میاره، میگه برام بریز، براش می‌ریزم، لیوان را بلند میکنه و مکث می‌کنه، میگه: گفتی به سلامتی دخترم چی؟ گفتم به سلامتی تو به سلامتی دختر قهرمان‌ام. سلام!

 سلام! دختر قهرمان‌ات چیه دیگه؟

قصه‌شو امشب برات می‌گم، به شرطی وقتی مامان اومد نگی باز با، بابا اسب بازی کردیم.

لالای لالای گل پونه *

بابات توی خیابونه

به زور اسلحه پاسدار

داره اتوبوس می‌رونه

*مهدیه سلیمی دختر ١٢ ساله‌ی یعقوب سلیمی کارگر زندانی شرکت واحد اتوبوس رانی تهران که بعد از آزادی از زندان با رادیو مصاحبه کرد و از شکنجه‌های خود و سایر کودکان گقت؛ چند روز بعد در مسابقه‌ی کاراته مدال طلا گرفت.

 جعفر امیری

2/6/2006