" نگو نگفتی"
متنی نمایشی
راوی از
زبان اول شخص شروع میکند، داستان با دیالوگ ادامه پیدا می کند
به پیچیدگیها و تصورات ذهنی و حضور شخصیتها میرسد ودر خاتمه
هیچ چیز مشخص نمیشود، که آیا همهی ماجرا تخیلی و در مخیلهی
راوی بوده است یا نه روای واقعی است و در هین ماجرا خودش هم
دچار ذهنیت میشود، در عین حالی که ممکن است برخی صحنهها
واقعی بوده باشند و یا وجود خارجی نداشته باشند.
داشتم
توی خیابان راه می رفتم، پیشاپیش من کسی به زبان فارسی وبا
صدای بلند روی موضوعی اصرار میکرد، فقط صدای او را میشنیدم
که در فاصلههایی متفاوت تاکید میکرد که:
باز نگو
نگفتی، اِه ، باز میگه نگفتی ! بابا صد بار گفتم!
در سکوت
او صدای طرف مقابل شنیده نمیشد. حدس زدم بسیار آهسته و آرام
جواب میدهد.
نزدیکتر
که رفتم متوجه شدم وقتی حرف میزند میایستد، و وقت جواب گرفتن
به راه خود ادامه میدهد.
به
فاصلهی یک قدم پشت سرش قرار گرفتم. باز ایستاد، رو به طرف
مقابل شروع کرد به اصرار که:
نگو
نگفتی، میگم نگو نگفتی، بگو اشتباه میکنی، اما نگو نگفتی.
هرچه دقت
کردم کسی را مخاطب او ندیدم؛ بعد از چندین قدم باز ایستاد و در
جواب گفت:
باز نگو
نگفتی، بگو با حرفات مخالفم، بگو این جور نیست، اه باز میگه
نگفتی.
و راه
افتاد.
حالا به
سمت چپ او رسیده بودم؛ همان جا که او توقف میکرد و چشم در
چشم مخاطباش اصرار میکرد که صدبار گفته است. وقتی ایستاد من
هم ایستادم، رو به من کرد و گفت:
باز نگو
نگفتی، اصلن بگو دروغ میگی، بگو حرف مفت میز... هزار بار
گفتم تمام بدبختیها از این نفته، باز میگه نگفتی!
قبل از
این که دو باره به راه خود ادامه بدهد؛ همان طور که چهره به
چهرهاش بودم گفتم:
" سلام
قربان". دستم را دراز کردم با او دست بدهم، دست نداد و با
تعجب به من خیره شد، گویا هرگز مرا ندیده است. ادامه دادم:
"شما ایرانی هستید؟ من با خیلی از نظرات شما موافقام". بیشتر
تعجب کرد و پرسید:
شما از
کجا فهمیدید من ایرانی هستم؟ گفتم:
به
هرحال قیافه و سر و شکل ما خیلی به هم شبیهه!
عجب!
حالا از کجا میدونی نظر من چیه که با اون موافقی؟
همین
جوری فکر کردم مثلن نفت، خب دیگه به همه مون مربوط میشه یه
مسله ملییه.
در حالی
که من صحبت میکردم، او راه میرفت؛ من هم پا به پایش میرفتم.
باز ایستادیم و او گفت:
ببین یک
بار دیگه بگی نگفتی، نه من نه تو، اه باز میگه نگفتی! نگفتم
بد بختی ما، همین آوارگی ما از این نفته؟ باز میگه نگفتی؟
تا خواست
راه بیفتد گفتم:
ببین اگه
حوصلهشو داری یکه کافهی خوب و دنجی این نزدیکاس بریم یه چیزی
بنوشیم گلوی من خشکِ خشکِ.
باشه ولی
من زود باید برم کار واجبی دارم.
منم باید
یه ساعته دیگه برم این هفته شب کارم.
تا برسیم
به کافه باز چند بار ایستادیم و او هی اصرار میکرد:
باز نگو
نگفتی، گفتم اصلن قضیه، فقط مربوطه به اینا نمیشه، اون یکی هم
که بود من همیننا رو میگفتم، اه باز میگه نگفتی.
رسیدیم؛
رو به روی هم گوشهای خلوت پشت یک میز دو نفره نشستیم، گارسون
آمد سفارش بگیرد، او باز تکرار میکرد:
نگو
نگفتی، بگو حرف مفت میزنی بگو علت چیز دیگهایه، باز میگه
نگفتی، باز...
گفتم:
Een bier
alsjeblieft.
.............
.............
Nog
een bier
گارسون
با لبخند آبجوها را جلوی ما گذاشت و رفت.
بلافاصله
پرسید:
این
حالا از کجا میدونس ما آبجو میخوریم؟ گفتم:
خب شاید
دیگه میشناسه، گفت:
نه، اما
باید می پرسید؛ من امروز میخوام قهوه بخورم، گفتم باشه عیب
نداره من هر دو رو میخورم حسابی تشنهمه، میگم برا توهم قهوه
بیاره، بیچاره یه ساعت ایستاد بالا سرت تو چیزی نگفتی،
اه باز
میگه نگفتی، باز میگه نگفتی، بگو گفتی من قبول ندارم، بگو
هزار بار دیگهم بگی قبول نمیکنم، اما نگو نگفتی.
گفتم:
آخی، محشر خنکه، بخور تا سرد نشده قهوهش هم عالیه!
باشه
میخورم، اما ببین یه جورایی از تو خوشم میاد.
مخلصم
بابا این حرفا چیه!
نه جدی
میگم بت اعتماد دارم.
چاکرتم،
بابا دو تا انسانیم، هم وطننیم ر...
این
حرفارو بذار کنار شدیدن احتیاج به کمک دارم، قول میدی کمکام
کنی؟
رو چشام
اگه از دستم بربیاد.
اگه مگه
نداره وقت کمک کردن همه همینو میگن: اگه از دستام بیاد. وقتی
که مسئلهتو مطرح میکنی و از سرو ته همه کارت سر در میارن اون
وقت: ببخشید، معذرت این یکی از من ساخته نیس هرکار...
خیلی خب
بدون هیچ قید و شرطی بنده در خدمتام. تا پای جان.
قربون
تو، البته خیلی سادهس کار زیادی نداره
حالا
میخوام
خود کشی کنم کمکام میکنی؟
ای بابا
این که دیگه کاری نداره! خود کشی که دیگه کمک نمیخواد، فکر
کردم میخوای کسی دیگهای رو بکشی؟!
شوخی نکن
من تصمیم رو گرفتم.
اوکی
عالیه حالابگو من باید چیکار کنم. خوشحال میشم برا یه هم وطن
یه دوست خوب کاری بکنم.
ببین همه
کارو خودم کردم
اگه همه
کار رو کرده بودی که حالا این جا نبودیم تو اون دنیا بودی منم
داشتم برات سورهی الرحمن میخوندم
باز که
شوخی میکنی
اوکی بگو
چکارا کردی؟
طناب
آماده کردم، یه قلاب زدم سقف، صندلی هم آماده است.
خب اگه
بپرسم پس معطل چی هستی؟ برو رو صندلی یه سر طناب و بنداز به
قلاب یه سرشم بنداز گردنت و با یه لگد صندلی را از زیر پات
خالی کن، باز که نمیگی: شوخی میکنی؟
نه درست
میگی اما همین جا یه مشکل خیلی کوچیک هست، که میخوام تو کمک
کنی.
بگو
چیکار باید بکنم؟
در واقع
تو هیچ کاری نمیکنی فقط مییای اون جا این قدر وامیستی تا من
این کارا رو بکنم میترسم وسط کار مشکلی پیش بیاد و موفق نشم،
تو این قد میمونی تا مطمئن شی کار کاملن تموم شده است؛ بعد
یواش درو میکشی و میری پی کار خودت، فقط یادت نره یه
دستمالی کاغذی چیزی میزاری دستت که اثری ازت رو درنمونه.
بسیار
عالی است! به نظر میاد حساب همه چیزو کردی، اما منم برا
اطمینان چندتا سئوال دارم.
راجع به
چی؟
همین
کارایی که کردی دیگه.
چه
سئوالی؟
میگم
گره اعدام زدی؟ اصلن گره اعدام بلدی؟
گره
اعدام دیگه چیه؟
ای بابا
همین جوری که نمیشه اگه طنابو گره اعدام نزدی که احتمال
موفقیت نصفم نیس.
یه نخی
چیزی همرات داری؟
نه،
میخوای چیکار؟
میخوام
تو عمل نشونت بدم، یه دقه کار داره یه بار انجام بدم میدونم
یاد میگیری، مثه گره کراواته؛ آها خوبه کفش بنددار پاته یه
بندشو باز کن بده من.
ببین این
جوری دوحلقه درست میکنی بعد اینو میگیری یه ۵،۶ دور یا بیشتر
میپیچی دور این، آخر سر اون سر کوتاه نخو از تو این حلقهی
کوچیک رد میکنی این یکی را میکشی تا حسابی سفت شه دیدی؟ حالا
یه انگشتتو بیار جلو، نه اون یکی، انگشت اشارهتو، حالا
انگشتتو بکش، تکون تکون بده، دیدی هی گره سفتتر میشه. یاد
گرفتی؟ امتحان درستیشم اینه ، گره رو بگیر دستت سر طنابو بکش،
ببین میشه یه تکه نخ صاف.
آره
جالبه فکر نمیکردم احتیاج به چنین دنگ و فنگی باشه.
حالا
میتونی همون گرهای را که خودت زدی امتحان کنی. بیا این بند
کفشتو بگیر.
بعدش آون
قلابی که زدی به سقف سفته، محکمه؟ تو نباید فکر کنی که باید
تنها وزنتو تحمل کنه ها؟ چن کیلویی؟ خودتو کشیدی؟
نه
تازگیا نکشیدم، اما طنابو انداختم به قلاب و چند بار ازش
آویزوم شدم؛ خوب بود، محکم بود.
آی بابا
این جوری یا نیس که، تو اولش باید حتمن خوتو بکشی، ببینی چن
کیلویی، فرض کن شدی ۵۸ کیلو بعد باید حساب کنی مثلن از ارتفاع،
نمیدونم از گره، گرهای که به قلاب میافته، اصلن از سقف تا
زمین چقدر فاصله است یعنی ارتفاع سقف خونهات چقدره آخه این جا
دیدی که همه خونهها یه سقف استاندارد ندارن؟ حالا فرض کنیم
١۷۵ باشه، اگر از ارتفاع ١۷۵ یک شئی را به وزن ۵۸ کیلو آزاد
کنیم به طرف زمین باید ببینیم چقدر ضریب وزن پیدا میکنه؟
داری
مشکلاش میکنی این حساب و کتابا رو نمیخواد انگار میخای
برج ایفل رو طراحی کنی.
ای بابا
من دارم کمکات میکنم، آخه اومدیم و این کارو نکردیم، تو رفتی
بالا و زدی صندلی از زیر پات در رفت و یه دفه خودتو و طناب و
قلاب تلوپی افتادید کف اطاق، منو که میشناسی همون جا از خنده
میشاشم خودم. تازه صندلیت کدومه اگه از این صندلیای معمولیه
که تو خونه داریم یا همینا که روش نشستیم که هیچی، اصلن به درد
نمیخوره، دم بارو بین اون بلندا، که اون دختر و پسره نشتن روش
دارن قشنگ مشروب میخورن، اونا خوبه، هم سطح اتکاشون با زمین
کمتره و هم بلندند؛ این معمولیا ٤۵ سانتی متر نه بگو نیم
مترند، خیلی کمه، ممکنه تو همون ضرب اول که آویزون میشی نخاتو
قطع نکنه، حتا ممکن صندلیه برگرده زیر پات تو هم پاتو بذاری
روشو پشیمونت کنه، اما اونا نه، بعضیاشون یه مترم میشه مخصوصن
اگه یه پایهشو یه کم کوتاه کنی و لغ لغ بخوره کافیه بری روش و
با نوک پا یه اشاره کنی، تمام.
خب، من
میخوام یه آبجو دیگه بخورم تو چی؟
منم
آبجو میخورم، ولش کن، خودم میرم دم بار میگیرم.
دستت
درد نکنه بشین؛ اون کی بود دم بار باش حرف میزدی ایرانی بود؟
من با
کسی حرف نزدم دم بار، با یه لیوان مست کردی؟
هیچی
بیخیال پس بخوریم به سلامتی!
عجب
میچسبه بخور تا برم دوتا دیگهام بگیرم.
میگم
این یارو هم بی خیالش، چی هی تو اصرار میکنی که گفتی و اون
قبول نمیکنه، ولش کن کون لقش.
رفیقهمه
آدم خیلی خوبیه، اما یه دنده و لجوج و سرتقه.
میگم یه
قراری بزار با هم آشنامون کن.
قرار
نمیخواد همین حالا با هم اشناشید. برا این که خاطرتو جمع کنم
یه سئوال ازش بپرس و ساکت واس ببین چی میگه؟
همین
حرفایی که تو میگی منم گفتم دیگه.
...............................................
...............................................
...............................................
اه اینو
باش میگه نگفتی؟ نگو نگفتی، بگو اشتباه میکنی، بگواین طور
نیس. اه باز میگه نگفتی
حالا
دیدی چه آدم یه دندهایه؟
آره، بی
خیالش بریم سر حرف خودمون، راستی این موضوع رو با اینم در
میون گذاشتی؟
اصلن به
غیر از این به کسی نگفتم، اما امان از این که بخواد یه کار
کوچیکی برا آدم بکنه جون به لب آدم میاره، صد بار آدمو میکشه
و زنده میکنه.
جعفر
امیری
2006/8/25